دانشجوی شهید عبدالاحد طائبی
فرزند: احمددانشجوی: دبیری فیزیک، دانشگاه زاهدان
تولد: 1343/01/05 اردبیل
شهادت: 1365/10/19 شلمچه
در سحرگاه روز جمعه، پنجم فروردين ماه سال 1342 مصادف با عيد سعید فطر، در اردبیل قدم به عرصه گيتي نهاد.
پدرش «احمد»، خيّاط بود و با دوختن لباس، زندگي خود و خانوادهاش را اداره ميکرد. وی تحصيلات ششم ابتدایي داشت و مردی دنیا دیده و آگاه به اوضاع و احوال جامعه بود و مادرش «امينه»، سواد خواندن قرآن داشت و هر روز با قرائت قرآن، بچههاي خود را دور خودش جمع مي-کرد و با آنها روز را به شب ميرساند. آنها هفت فرزند داشتند و حالا هشتمین فرزند خانواده، متولّد شده بود. پدر و مادر با توسّل به قرآن، نام زیبای «عبدالاحد» را بر روي فرزندشان گذاشتند تا همیشه بندهای لایق و شایسته برای خدای واحد باشد.
مدّتها بعد از تولّد عبدالاحد، مادرش به شدت بيمار شد؛ امّا با همان حال به فرزندان خود ميرسيد و در تربیت آنها کم نميگذاشت. در آن زمان چون مهدکودکی وجود نداشت، احد فرزندش را به کلاس قرآن ميبرد و در خانه نیز بچهها از پدر و مادر، تلاوت قرآن و اقامهی نماز را یاد میگرفتند؛ به طوري که عبدالاحد در سن پنج سالگي شروع به اقامهی نماز نمود و از همان دوران طفولیت به همراه پدر و مادر در مجالس مذهبيِ مساجد شرکت ميکرد.
او بچهای مهربان و خونگرم بود و با ديگر خواهر و برادرانش فرق ميکرد و از بقیّه سرزندهتر و پر جُنب و جوشتر بود؛ به همین خاطر دوستان زیادی داشت و خيلي زود با بچههاي محل صميمي ميشد و با محبّت و مهرباني با آنها رفتار ميکرد و هيچ موقع مشکلاتي با هم سن و سالانش بوجود نميآورد.
سال 1349 بود که او وارد مقطع ابتدایي در مدرسه «سنایي» شد. در مدرسه هم دانشآموز درسخوان و زرنگي بود و با علاقه و عشق درس میخواند. دوره ابتدایي را به همين منوال پشت سر گذاشت و سال 1354 در همان مدرسه، دوره راهنمايي را شروع کرد.
او همزمان با تحصيل، علاوه بر آنکه ساعات بيکاري خود را در کنار پدر در مغازه خياطي ميگذراند؛ در فعّاليتهاي مذهبيِ مساجد نیز شرکت داشت و در کتابخانه «مکتبالرضا» عضويت پيدا کرده و به مطالعه کتابهاي علمي و مذهبي ميپرداخت.
مروری بر نوشتههای عبدالاحد در دفتر خاطراتش، که از سال دوم راهنمایی شروع به نوشتن آن کرده و اتّفاقات و رویدادهای روزانه را با دستخطّ خویش به رشته تحریر در آورده است، روش و منش زندگی روزانهی او را در آن دوران که نوجوانی 13 ساله بود، چنین ترسیم میکند:
«روز چهارشنبه (روز محرّم ، روز عادي) 1/10/1355 هنگامي که از خواب بيدار شدم، پس از گرفتن وضو و نماز صبح خواندن، صبحانه خوردم. سپس به درسهايم نگاه کردم و ناهار خوردم. بعد به مدرسه رفتم و پنج ساعت را به خوبي گذراندم. به دکان رفتم و کتابهايم را در دکان گذاشته و به مسجد رفتم و نماز مغرب و عشاء را خواندم و از آنجا به دکان رفتم. کمکي به پدرم کردم و در ساعت 5/8 به خانه آمدم و شام خوردم و براي عزاداري روز محرّم، به مسجدمان رفتم...»
سال آخر مقطع راهنمايي عبدالاحد، مصادف با قيام خونين مردم ايران بود. او در تظاهرات و راهپيمائيهاي مردمي، همگام با سایر مردم شرکت ميکرد و در مدرسه يکي از افراد فعّال و انقلابي به شمار ميآمد که نقش مؤثری در تشویق دانشآموزان برای تعطیلی مدارس و شرکت در تظاهرات ایفا مینمود. از جمله دوستان صميمي او در این دوران، «شفيع حليمياصل» بود که در کتابخانه با هم همکار بودند و از لحاظ عقاید اجتماعی و مذهبي نقاط مشترک زيادي داشتند و از دوستان دیگرش «نادر ديرين» بود که هر دوی آنها بعدها به شهادت رسیدند. وی در دفتر خاطراتش، درباره شرایط و خاطرات آن مقطع از زندگیاش چنین می-نویسد:
«....در آخر دورهی راهنمايي تحصيلي يعني در ديماه و بهمن ماه سال سوم راهنمايي 1356 سرو صداي انقلاب اسلامي بلند شد و در اين رابطه محدوديّتهايي به وجود آمد که حتي در کلاس هم مشهود بود، از جمله: يکي از همکلاسان ما در سوم که راديو ترانزيستوري درست کرده بود، برای اینکه نشان دهد راديويي که درست کرده حتي خارج از کشور را نيز ميگيرد، خواست تا آن راديوها را هم بياورد اما چون راديوي خارجی از وقايع انقلاب ايران گزارش ميداد، معلّم در کلاس خوف داشت و به همين خاطر هم از کار آن همکلاسي ممانعت به عمل آورد. و يا يک نمونه ديگر از محدوديّتها که راجع به برخورد معلّم انشا با خود بنده بود به اين صورت که: معلّم انشاء، موضوعي را در باب علم و ثروت مطرح کرده بود که علم بهتر است يا ثروت؟ و من گفتم: «در زمان فعلي (شروع 57) ثروت بهتر است.» معلّم ناراحت شد و به من گفت: «ساکت باش، تو هيچ ميداني چه ميگويي؟»
... اين دوره هم با موفقيت در خردادماه 57 به اتمام رسيد... بعد از قبولي سوم راهنمايي در فصل تابستان چون انقلاب به اوج خود ميرسيد، بدان جهت در بعضي از مراسم انقلابي از جمله سخنرانيهاي انقلابي شب رمضان در مسجد «حاج ميرصالح» و «ميرزا علياکبر» اردبيل شرکت ميکرديم که گاهی بعد از سخنراني، تظاهرات هم به پا ميشد. در يکي از آن راهپيماييهاي انقلابي (27 ماه رمضان سال 57) که در ساعت 12 نصف شب، از مسجد ميرزا علي اکبر مرحوم با شعار «زنده باد خميني» به راه افتاده بود؛ من و پدرم نيز حضور داشتيم که در اين راهپيمايي يک نفر نيز شهيد شد.»
سال پيروزي انقلاب، مصادف با ورود او به مقطع متوسّطه در هنرستان «شيخ بهایي» بود. همچون گذشته، با پشتکار و علاقه درس ميخواند و در انجمن اسلامي هنرستان، جزو افراد تلاشگر و فکري و عقيدتي انجمن محسوب ميشد.
وی بعد از پيروزي انقلاب اسلامي نیز جهت خدمت به محرومان و مستضعفان، به نیروهای داوطلب جهاد سازندگی پیوست و با عزیمت به روستاها و کار و تلاش در مناطق محروم استان، روح تشنهی خود را سيراب ميکرد.
عبدالاحد در سال 1358 با عضویّت در کادر مرکزي انجمن «جوانان مکتب الاسلام» اردبيل، عهدهدار امور فرهنگي و تبليغاتي شد و در ارشاد و هدايت جوانان، نقش به سزايي ايفا کرد. در همان سال، با تشکیل ارتش بيست ميليوني به فرمان امام، به عضويّت بسيج مستضعفين درآمد و ضمن ادامهی تحصيل، از مطالعهی کتب علوم اسلامي نيز غافل نشد و همراه با فراگيري اين علوم، دروس فقهي را نیز با آموختن «جامع المقدمات» شروع نمود.
وی در خردادماه سال 1361 در رشته «برق الکتروتکنیک» موفق به اخذ دیپلم گردید و در همان سال در کنکور مراکز تربیت معلّم شرکت نموده، در رشتهی حرفه و فن پذیرفته شد و در دی ماه همان سال در مرکز تربیت معلّم «شهید مفتح» تهران در شهر ری، شروع به تحصیل نمود و در سال 1363 در تربیت معلّم شهید «اندرزگو» لویزان تهران، رشتهی مذکور را در سطح فوق دیپلم به پایان رساند و از مهرماه همان سال، به کسوت مقدّس معلّمی درآمد و به مدّت 2 سال در یکی از مدارس راهنمایی تهران تدریس نمود، امّا همچنان در کنار تدریس به مطالعات خویش ادامه می-داد و برای ادامهی تحصیلات دانشگاهی عزمش جزم بود.
سرانجام تلاشهای او نتیجه داد و در 17 بهمن ماه سال شصت و چهار، عبدالاحد به خانه تلفن کرد و گفت که با قبولی در کنکور سراسری، از رشته «دبيري فيزيک» دانشسرای عالی زاهدان پذیرفته شده است. به این ترتیب، او روانهی دانشگاه شد و با عزمی راسخ مشغول تحصیل گردید. در همين ايام بود که به تدريس نيز ميپرداخت و با کار معلّمي، مخارج خود را تأمين ميکرد. وی در کنار درس، از فعّالیّتهای دینی و فرهنگی و حضور در مساجد و شرکت در نمازهای جماعت و جمعه نيز غفلت نميکرد. عبدالاحد به همراه همکلاسيهايش در سال 1365 با ترک درس و دانشگاه، روانهی جبهه شد و در منطقه «شلمچه» به مبارزه عليه دشمن متجاوز پرداخت. او خود در وصیّتنامهاش این گونه درباره انگیزه و چگونگی اعزامش به جبهه مینویسد:
«... و جوانان مسلمان هم بايد موقعيّت خود را خوب بسنجند و از بين راههاي مختلف، راه خودشان را انتخاب نمايند. در اين خصوص، براي افرادي مثل ما چند راه وجود داشت: راه اوّل: درس و علم به تنهايي و راه دوم: علم و تعليم و راه سوم: تعليم و زندگي و راه چهارم: راه جهاد و نبرد در جبهههاي ايران.
هرکسي طريقي را پيش گرفتند و من هم تا 10 آذر ماه 65 راه دوم را انتخاب نموده بودم و از اوّل مهر65 در راه دوم گام برمي-داشتم تا بتوانيم نيازي از اين مرز و بوم را در زمينهي آموزش يا تعليم و نيز زمينه پيشرفت علمي برطرف سازيم. ولي وقتي که سپاه محمّد6 تشکيل شد، من احساس کردم که در راه چهارم به وجود ما نياز بيشتري وجود دارد تا راه دوم. و به همين خاطر، در کمال اختيار، راه چهارم و نبرد در جبهههاي ايران را انتخاب نموده و همراه با حدود 100 نفر از دانشجويان دانشسراهاي عالي زاهدان و با 100 هزار رزمنده از سراسر ايران، راهي جبههها شديم و در جبههي جنوب حضور پيدا کرديم و در آخرين عمليات، يعني عمليات کربلاي چهار که در «فاو» مستقر بوديم، سعادت شرکت در عمليات راپيدا نکرديم ولي اگر خدا بخواهد امشب آمادهی عملياتي هستيم و با اميد خدا در اين عمليات هم پيروز خواهيم شد...»
روزها به سرعت گذشت، تا اينکه لحظهی موعود فرارسید. نوزدهم دی ماه سال 1365 بود. منطقه شلمچه مانند کربلاي خونينِ عاشورا شده بود. بعد از اقامهي نماز صبح، عبدالاحد سوار قايق شد تا عازم منطقه شود. عملیّات به لحظات حسّاسِ خود نزدیک میشد. نفسها در سينه حبس شده بود. ناگهان خمپارهاي منفجر شد و روح پاک عبدالاحد را به سوی خدای احد روانه نمود.
پيکر پاک و مطهّرش به زير آب رفت و چندين روز در زير آب ماند، تا اینکه سرانجام جسدش را از زیر آب بيرون آوردند تا پس از تشییع و تدفین در زادگاهش، زینت بخش گلزار شهدای «غریبان» اردبیل باشد.
گزیدهای از دفتر خاطرات شهید
عبدالاحد، خاطرات روزانهی خود را با قلمی زیبا، در دفتر خاطراتش به رشتهي تحریر درآورده است. از جملهی این خاطرات، حضور او در بین نیروهای داوطلب مردمی در جهاد سازندگی و سایر فعّالیّتهای او در اوائل انقلاب است. بخشی از خاطرات او را در این مورد از دفتر خاطراتش مرور میکنیم:
«روز جمعه روز جهاد سازندگي در قريهی «چهره برق» 22/4/1358 صبح، بعد از نماز، در ساعت 30/6 که اعلام کرده بودند براي جهاد سازندگي به ستاد عمليات جهاد سازندگي در استاديوم، در خيابان امام خميني، رفتيم که به ماشين سوار بشويم. در آنجا گفتند که در مکان حزب جمهوري اسلامی سوار خواهند شد و به محل ذکر شده رفتيم و به ماشين سوار شديم (با علي آقا پدرم و خودم).
ضمن راه پيمودن، شعار نيز ميداديم: (لا حمد الا الله- لا شکر الا الله- لا اله الا الله- الله اکبر- لا اله الا الله- اي شهيد، اي شهيد، خونت ميجوشد؛ بر دشمنان خروشد- استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي) پس از رسيدن به بخش نير، راه قريهی چهرهبرق را پيش گرفتيم تا اينکه در ساعت 8 الي 9 رسيديم. اسمهاي زارعين را که ديروز نوشته بودند صدا کردند. پس از اينکه همه آنها جمع شدند، براي هر يک از آنها 2 تا 7 نفر کمک دادند.
پدرم قبل از ما، با «حاج شيخ سعيد» و 3 نفر ديگر با يک زارع به نام نعمت رفتند تا کمک کنند. يکي دو نفر ما نيز با يک زارع به نام مشهدي صمد رفتيم... پس از چندي به زمينشان رسيديم و نان را گذاشته و با داس شروع به جمع کردن علف کرديم که 3 نفري حاصل را در عرض 2 ساعت جمع کرديم. بعد به زمين ديگرشان که کوچکتر بود رفتيم. در آنجا نيز شروع به کار کرديم... پس از استراحت، ناهار را خورديم و در مسجد، نماز را در پشت سر آقاي «مروّج» خوانديم...»
***
«روز جمعه (جهاد سازندگي در قريهی «يامچي سفلي» )26/5/1358
صبح بعداز نماز، با جواد و پسر دايي جواد (رضا) به طرف ستاد عمليات جهاد سازندگي رفتيم. ساعت 6 بود که با 7 نفر به ده «يامچي سفلي» نزديکي نير رفتيم. با ميني بوس در ساعت 45/6 به ده و در ساعت 30/7 به زميني که عدس بود، رسيديم و شروع به کار کرديم. تا ساعت 12 به آقاي «حسين» در برداشت عدس كمك کرديم. در ساعت 15/12 به طرف قريه حرکت کرديم. در ساعت 40/12 در رود «بالخلو» که نزديک ده بود، آبتني کرديم. تا در ساعت 1 بعد از ظهر، ميني بوس آمد و به شهر آمديم.
در ساعت 4 که راهپيمايي روز قدس اعلام شده بود، پس از کمي استراحت در آن راهپيمايي شرکت کردم که از ميدان قيام به ميدان امام خميني خارج شده و از ميدان آزادي به ميدان قيام و از ميدان قيام به ميدان ملت و باغميشه و از آنجا به ميدان شريعتي و از آنجا گذشته دوباره در ميدان امام خميني جمع شده، قطعنامه را گوش داديم. بعد در وقت افطار، افطار را صرف کرده و به شيخ صفي براي قرائت قرآن رفتيم...»
***
«خاطرات شنبه 26/5/59 و جمعه، سفر به تهران و ديدن امام
پس از تبليغات يک ماهه در ماه مبارک و در اين ميان جمعآوري مبالغي براي کرايهی ماشين، آخر سر براي ملاقات با امام خميني، شنبه قبل از ظهر، در حدود 33 اتوبوس از اردبيل خارج شد که خوشبختانه من و پدرم هم با آنها بوديم. با شکوه فراوان در داخل ماشين شعار ميداديم که از شهرهاي (آستارا و هشتپر و طالش...) به نزديکي بندر انزلي رسيديم... همچنين، نظر مردم شهرهاي ميان راه را با شکوه ماشينها و شعارها به خود جلب ميکرديم.
يکشنبه ساعت دو نصف شب در تهران و در خيابان «نياوران» پياده شديم و در ساعت (حدود) 9 صبح از طريق خيابان جماران به نزديک حسينيهی جماران رسيدیم. پس از چندين شعار، به داخل حسينيهی جماران رفتيم و در آنجا وقت را با شعارهاي (روح مني خميني، بت شکني خميني) به جایي رسانديم که امام آمدند و به مردان اردبيلي سخناني فرمودند. ضمن سخنانشان، آذربايجان را هميشه انقلابي خطاب فرمودند... سپس با شعار از جماران خارج شديم و پس از ما، زنان اردبيلي رفتند و پس از چندي با ماشين به بهشت زهرا رفته و سر قبر آيت الله طالقاني، ياد شهيدان را گرامي داشتیم...»
وصيّت نامه
«... صدام به عنوان نمايندهی خاصّ استکبار جهاني و دشمن خدا و دشمن ايران اسلامي در منطقه با ما آماده نبرد شده است و ما را وادار به دفاع نموده است و از خود نيز اختياري نداشته، بلکه اين روز استکبار جهاني و غرب در حال غروب است که از انقلاب اسلامي ايران به دليل روح خاصّ معنوياش حساب ميبرد.
چون ايران از نظر مادي و علم و تکنيک قصدِ روي دست غرب زدن را ندارد، و شايد قادر هم نيست، ولي ميتواند با صدور انقلاب، قلوب مردم غربِ غافل را به خود و عليه استکبار جهاني بشوراند؛ به همين خاطر، دول غرب و درپي آن استکبار جهاني براي جلوگيري از صدور انقلاب اسلامي به ملل غرب، عروسکي را به نام صدام که به خيال واهي خودشان سياستمدارترین فرد عرب است، کوک کرده و عليه ايران اسلامي شورانده و وارد پيکار نمودند.
و کشور اسلامي عزيزمان نيز به مصداق آيه شريفهی مذکور، با توجّه به استطاعت خويش، ميخواهد پوزهی دشمنش را به خاک ذلّت بمالد. لذا اين طريق نياز دارد تمام جوانان و پيران و هر ايراني، مخصوصاً جوانان ايرانيِ مسلمان استفاده کرده تا طرح دشمن را نقش بر آب سازند و در اين زمينه هم شديداً به وجود مسلمانان و جوانان نيازدارد.....»
***
«اونون آديلان، جان لارا ديريليخ باغيشليان
«اللهين فضلي و اميديلن، سيزون هاموزي اوخشارسيز، تک و بيزي يارادانا تاپشريپ، سيزون تک تکوزدن، مخصوصاً ننه و عزيز آقامنان حلاليت ايستيم و گينه تمام اشخاصدان کي شخصي مسئله مننن وارلاريميش، اولاري حلال ايليپ و الله دان اولارا و تمامي مسلمانلارا باغيشلانماخ و عزت طلب ايليم.
والسلام، اوتوزبيرينجي لشکر عاشورا - دزفول - عبد الاحد تائبي 27/4/65»
- شناسه: 9
- بازدید: 68
- تاریخ ایجاد: 1402/03/06 - 04:43:06
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)