شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید داور یسری

فرزند: موسی
دانشجوی: طراحی متالوژی، آموزشکده ی اصفهان
تولد: 1332/01/28 اردبیل
شهادت: 1365/10/27 شلمچه
دانشجوی شهید داور یسری

داور يسري در بیست و هشتم فروردين ماه سال 1332 در كوچه‌ی «معمار» اردبيل، به دنیا می‌آید. پدرش «موسی یسری» مردی مؤمن و زحمت‌کش، و مادرش «سلمه نجدنبادي» زنی پاکدامن بود كه در درستکاری و صداقت گفتار، در نزد خويشان و بستگان زبانزد بود.
او كه اوّلين فرزند خانواده بود، تحت تربیت پدر و مادری مؤمن رشد كرد كه همواره در انجام فرائض ديني مراقبت داشتند و از همان دوران طفولیت، فرزندشان را نیز با تعالیم اسلامی آشنا نموده، به او تلاوت قرآن مي‌آموختند. داور نیز با شوق و علاقه‌ی بسيار در مقابل آنان مي‌نشست و با گوش جان، آيات قرآني را فرا مي‌گرفت. بدين ترتيب، او قبل از رفتن به مدرسه، ‌قرآن خواندن را آموخته بود و درحالی که هنوز به دبستان راه نيافته بود، با صداي دلنشين خویش، اذان مي‌گفت.
داور در اوّل مهرماه سال 1338 به دبستان «كمال» رفت و تا پایان سال سوم ابتدایی در این مدرسه تحصیل نمود. وی در سال 1341 به همراه خانواده به تهران مهاجرات كرد و ادامه‌ی تحصیلات خود را در تهران پی گرفت و در سال 1343، مقطع ابتدایی را در تهران به پایان رسانید.
او که از دوران كودكي، كار و تلاش را دوست مي‌داشت؛ در تهران، ضمن تحصيل،‌ در تعميرگاه راديو و تلویزيون دايي‌اش نیز كارمي‌كرد و مدّتي هم در يك قنادي مشغول به كار بود و در تابستانها نیز از طريق كار در ساختمان، هزينه‌ی تحصيل خود را تأمين مي‌نمود و باقيمانده‌ی دستمزدش را صرف هزينه‌ی تحصيل برادر و خواهرش مي‌كرد. وقتي پدر و مادرش مي‌خواستند او را از كار كردن منصرف كنند، مي‌گفت:
«من از نعمت سلامتي برخوردارم و مي‌توانم كار كنم و مخارج تحصيلي و پوشاك خودم را تأمين نمايم. درست نيست كه در عين توانايي انجام كار، چشم به دستان زحمتكش شما بدوزم. شما عائله‌وار هستيد و من خجالت مي‌كشم که به شما بگويم به من پول بدهيد.»
داور، با گذشت ايّام بزرگ شد، ولي رشد روحي او، قابل مقايسه با جسم نحيفش نبود. از حدود یازده سالگي نماز مي‌خواند و با وجود جسم نحيف و سن كم، ‌روزه مي‌گرفت و همواره پاي بند نماز جماعت بود.
او در سال 1344، به همراه خانواده‌اش، دوباره از تهران به اردبيل بازگشت و در دبيرستان «شاه عبّاس» اردبيل مشغول به ادامه‌ی تحصیل شد و از سال 1347 در هنرستان كشاورزي اردبيل به تحصيل پرداخت.
در سالهايي كه مرحوم آيت‌الله مشكيني در اردبيل اقامت داشت، داور پاي منبر او مي‌رفت و از شاگردان مخصوص ایشان بود که علاقه‌ی ویژه‌ای به او داشت. اين آشنايي، منشأ خير و بركت فراواني در زندگي داور شد و موجب گردید تا او ار همان دوران، ‌خودش را بیشتر بشناسد و به تربيت خويش همت گمارد. برای همین، شدت علاقه و ارادت وی به آیت الله مشکینی به حدی بود که سالها بعد، داور به قم رفت و در كلاس‌هاي اخلاقي و عقيدتي او شركت كرد.
يكي از مهم‌ترين ابعاد زندگي داور، ‌مبارزات سياسي و انقلابي او در قبل و بعد از انقلاب اسلامي بود كه از گرايش عميق ديني و روح انقلابي وي نشأت مي‌گرفت. او در زمره‌ی جوانان و نوجواناني بود كه كه از دوره دبيرستان در اردبيل به فعّاليت‌هاي انقلابي و سياسي رو آورد و تفكر و بينش انقلابي خود را در هر فرصتي بروز داد.
اين روحيه داور در سالهاي جواني او بيشتر آشكار شد. او در این دوران با علما و روحانیون مبارز و انقلابی ارتباط عمیق و دوستانه‌ای پیدا نموده و در کنار خودسازی معنوی، به جریان مبارزات انقلابی و حق‌طلبانه پیوست.
وی بعد از پايان دبيرستان و اخذ ديپلم در سال 1350، به خدمت سربازي اعزام شد و دوره آموزشي را در پادگان آموزشي كرج طي نمود و در همين پادگان، براي اقامه‌ی نماز جماعت در ارتشِ دوران شاه، همّت گماشت که او را به دليل اين كار، بازداشت و شكنجه كردند.
بعد از پايان دوره‌ی آموزشي، داور با وجود كسب امتياز بالا، به جاي انتخاب زادگاهش جهت ادامه‌ی خدمت سربازی، سيستان و بلوچستان را برگزيد و در كسوت سپاهِ ترويج آباداني، راهی «بمپور» و «ايرانشهر» در استان سیستان و بلوچستان گردید. او در کنار خدمت سربازی، براي آموزشهاي مذهبي و سياسي مردم، جلسات مؤثری تشكيل مي‌داد.
وی پس از اتمام دوره‌ی سربازي، در شهر «ابرقو» استان فارس در یک كارگاه ساختماني وابسته به یک شركت خارجي مشغول به كار شد و در مدّت شش ماه در شركت مزبور، زبان‌هاي تركي استامبولي و عربي را از مهندسين و كارگران شاغل در كارگاه فرا گرفت و در سال 1352 با پذیرفته شدن در «آموزشكده‌ی متالوژي» ذوب آهن اصفهان، در رشته‌ی طرّاحي متالوژي مشغول به تحصيل شد و همزمان با تحصيل، ‌جلسات تدريس قرآن را در مسجد «زرين شهر» اصفهان برپا داشت تا جوانان را با اين چشمه‌ی جوشان الهی آشنا سازد.
داور در همين دوره، به همراه 12 نفر از دوستان و همفكرانش، زير نظر آيت‌الله مشكيني و حجت الاسلام هادي غفاري، هسته‌ی مقاومت تشكيل داد و به عنوان مسؤول هسته‌ی نظامي «مؤتلفه اسلامي» به فعّاليت‌هاي انقلابي خویش وسعت بیشتری داد و در همان دوران، چندين بار به اماكن فساد، با پرتاب بمب آتش‌زا حمله نمود که در يكي از اين حملات، به هنگام پرتاب بمب به داخل يكي از اماكن فساد در اصفهان، شيشه‌ی مغازه شكست و موجب بريدگي رگ بالاي ساعد او شد و مأموران ساواك، از طريق رديابي خون به‌جا مانده، محل اختفاي او را شناسایی و وی را درحالی که به شدت مجروح شده بود، دستگیر کردند.
او پس از دستگیری، در زير شلاق دژخيمان، تكبير مي‌گفت و با هر ضربه، حسرت آه گفتن را به دل مزدوران مي‌گذاشت و آنان را چون گرگي در كشتن خود، حريص مي‌نمود.
او همچنان در بازداشت بود که سرانجام در اثر تظاهرات مردم در سال 1357 رژيم ناچار به آزاد كردن تعدادي از زندانيان سياسي شد و بدين ترتيب داور نیز از چنگ ساواك رهايي يافت. امّا در مردادماه سال 1357 از مركز آموزشي متالوژي اصفهان، به دليل محكوميّت سياسي و فعّاليت عليه رژيم شاه اخراج شد و بعد از اخراج از دانشگاه، به زادگاه خود بازگشت و از شهريور 1357 تا پيروزي انقلاب، نقش فعّالانه‌اي در مبارزات مردم اردبيل برعهده گرفت.
پس از پيروزي انقلاب اسلامی، داور به عنوان يكي از چهره‌هاي انقلابي و مؤثر شهر اردبيل، با مشورت عده‌اي از مسؤولان شهر، به تشكيل گروه ضربت كميته‌ی انقلاب اسلامي همّت گماشت. امّا پس از یک سال، ‌در چهارم شهريورماه سال 1358 از فرودگاه مهرآباد به قصد کشور سوريه حركت كرد و بعد از سه ماه اقامت در سوريه، ‌عازم لبنان شد و به مبارزان فلسطيني و لبنانی پيوست و ضمن فراگيري عمليات چريكي و تخريب در جنبش امل لبنان، بارها عليه غاصبان صهيونيستی مبارزه كرد.
وی بعد از بازگشت از لبنان، به عضويّت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و به آموزش فنون نظامي در پادگان «سعدآباد» مشغول شد و به دليل لياقت و شايستگي، به عضويّت شوراي فرماندهي پنج نفره پادگان سعدآباد درآمد و در کنار آن، به همكاري مستمر و تنگاتنگ با شهيد دكتر چمران پرداخت.
با شروع جنگ تحميلي، داور به سوي جبهه شتافت و به همراه شهيد «محمّد جهان آرا» در عمليات مختلف شركت كرد تا اين كه در سال 1359 در خرّمشهر مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به علّت شكستگي استخوان لگن و قطع عصب پا، از ناحيه‌ی پاي چپ مجروح شد، امّا بلافاصله بعداز ترخيص از بيمارستان، مجدداً به جبهه‌ی جنوب شتافت و در عمليّات آزادسازي خرّمشهر در خرداد سال 1361 شركت نمود.
داور در 28 دي 1361 با خانم «منصوره كاظمي شيرزاد» كه معلّم پرورشي بود، ‌ازدواج كرد و ثمره‌ی اين ازدواج،‌ تولّد يگانه فرزند داور به نام فاطمه گردید. وی مدّتي بعد از ازدواج و به دنبال شهادت ابوالفضل پيرزاده، فرمانده وقت سپاه پاسداران اردبيل، به دست منافقان، به پيشنهاد جمعي از دوستان و مسؤولان؛ مسؤوليّت فرماندهي سپاه اردبيل را پذيرفت و در سال 1363 به عضويت دفتر نمايندگي امام(ره) در سپاه درآمد و تا سال 1365 به فعّاليت‌هايش در این دفتر ادامه داد. ضمن اینکه در طول این مدّت نیز، بارها در خلال مأموریّت‌های مختلف، عازم مناطق عملیّاتی مي‌شد و در منطقه‌هاي پرخطر حضور مي‌يافت و به انجام سخت‌ترين و پرخطرترين كارها مبادرت مي‌كرد؛ تا جایی که شش بار در جريان اين اعزام‌ها مجروح شد. از آن جمله، مجروحيّت شيميايي وي در سال 1363 در عمليات خيبر بود.
داور در بیست هفتم مهرماه سال 1365 وصيّت نامه‌اي نوشت كه در آن ديدگاه‌ها، آرمان‌ها و باورهاي خود را تبيين كرد و همان روز، هنگام غروب، بعد از خداحافظي از والدين و بستگان، از اردبيل عازم جبهه شد و در بیست و هفت دي ماه سال 1365 پس از سالها مجاهده،‌ در جريان عمليات كربلاي پنج در شلمچه به شهادت رسيد و پيكر پاكش پس از تشييع باشكوه در گلزار شهدای «ججین» اردبيل، به خاك سپرده شد.

وصیّت نامه
«مَن طَلَبنی، وَجدَنی؛ و مَن وَجدَنی، عَرَفَنی؛ وَ مَن عَرَفَنی، اَحَبَّنی؛ وَ مَن اَحَبَّنی، عَشقَنی؛ وَ مَن عَشقَنی، عَشقتَُهُ؛ وَ مَن عَشقتُهُ، قَتَلتُه؛ و من قَتَلتُهُ فَعَلَیَّ دِیَتُهُ وَ مَن عَلَیَّ دِیَتُهُ، فَاَنَا دِیَتُهُ: هرکس مرا جست و جو کند، پیدایم می‌کند و هرکس پیدایم کرد، مرا می‌شناسد و هرکس مرا شناخت، دوستم می‌دارد و هرکس دوستم داشت، عاشقم می‌شود و هرکس به من عشق بورزد، من نیز به او عشق می‌ورزم و هرکس را که من به او عشق بورزم، او را می‌کشم و هرکس را که من بکشم، خون‌بهای او به عهده‌ی من است و هرکس را که خون‌بهایش به عهده‌ی من باشد، خودم خون‌بهای او هستم.»
با درود بی‌پایان بر حضرت ختمی مرتبت، محمّد مصطفی6 و خاندان طهارت و عصمت: و به پیشگاه حضرت ولی عصر، آقا امام زمان(عج)، روحی و ارواح العالمین له الفداء، و بر نایب برحق و بت‌شکن، امام امت، خمینی کبیر، رهبر عالیقدر تمام مسلمین جهان. بنده به ندای ملکوتی ایشان که آوای «هَل مِن ناصرٍ یَنصُرنی» را سر داده است، با تمام آگاهی، عشق و ایمان، لبّیک گفته و خط اصیل اسلامی‌اش را انتخاب کرده‌ام و با عرض تأسّف و کمال شرمندگی، که تا حال فوز عظیم «شهادت» نصیبم نشده است، به جبهه‌ی نبرد حق علیه باطل آمده، به فضل خداوند بزرگ، هنوز در انتظار شهادت هستم، به این دلایل:
آیا شهید پیام فرق شکافته علی7 و سر بر نیزه رفته‌ی حسین7 را با نثار خون خود، به گوش تاریخ نمی‌رساند؟ آیا اسلام، نیازمند به شهید، و شهید نیازمند به ارتقای درجه، و انسانیّت نیازمند به تزریق خون نیست؟ و شهید با شهادت خود، همه این نیازها را بر آورده نمی‌کند؟ آیا شهید چون بمبی نیست که بر سر چپاوّلگران و غارتگران غرب شرق می‌افتد؟ آیا شهید با خون خود، غسل ننموده، به لباس رزم خویش، خود را کفن نمی‌کند؟ آیا شهید شهادت را برای خود زندگی ابدی و فوز عظیم و شرف انسانی نمی‌داند؟ آیا شهید با شهادت خود، پلی نمی‌زند تا از ساحل درد و رنج این دنیا، به ساحل سعادت و کرامت و بهشت‌ وسیع عبور کند؟ آیا شهادت، تنها سلاحی نیست که دشمن را یارای مقابله با آن نیست؟ آیا شهادت، پایان بخش مرگ و مردگی‌ها نیست و شهید با خون خود به این مردگی‌ها پایان نداده و ضامن ضربان مداوم رگهای امت اسلام نمی‌شود؟ آیا شهید، هدفی جز استقرار حاکمیّت الله بر روی زمین دارد که در واقع آنجا نیز انقلاب کرده است؟ چرا که انقلاب یعنی تغییر حاکمیّت طاغوت به منظور استقرار حاکمیّت الله؛ ... و بالاخره: آیا شهید، اسماعیلی نیست که ابراهیم نیز است؟
پس، ای زمان! به پا خیز و واژه‌های عظیم «شهادت» را در صفحه‌ی بزرگ «طبیعت » به یادگار اعصار بنویس. مگر ندیدی که علی بزرگ7 چگونه عاشقانه در محراب عشق، به گروه شهادت دهندگان تاریخ پیوست؟ و مگر ندیدی که حسین7 چگونه برای شهادت، با تمام عزیزان خود به « کربلا» آمد؟ و مگر ندیدی که آیت الله شهید سید مصطفی خمینی، سعیدی، غفاری، مطهّری، بهشتی مظلوم، رجایی، باهنر، مدنی، هاشمی نژاد، محلاتی و همه‌ی شهدای اسلام، همواره «شهادت» را چگونه آرزو کردند و به آن نیز رسیدند؟ و مگر ندیدی که ملّت ما چگونه در 17 شهریور، عاشقانه به میدان شهدا رفت تا با کلام « لااله الا الله» خود، کاخ ستم را ویران کند؟ و مگر ندیدی که در 13 آبان، چگونه دانشجویان و دانش آموزانِ جان برکف ما، عاشقانه باکلام توحید و « الله اکبر» خود، به میدان شهادت رفتند و به شهدای تاریخ پیوستند؟
و مگر نمی‌بینی که هنوز هم ملت ما عاشقانه در پیروی از مکتب شهادت گام بر می‌دارد؟ و مگر نه این است که «خون»، بهای اندکی است که «شهید» در قبال «حق» و «حریّت» می‌پردازد تا پرچم توحید را بر فراز قله انسانیّت و بر اعلی درجه‌ی بشریّت به اهتزاز در آورد؟
ای مادرم! به گفتار شیرمادری - به هنگام تولّد پسرش- که سرانجام در جبهه‌ی حق علیه باطل، شربت شهادت نوشید، با توجّه گوش کن که می‌گوید: «خدایا! اگر فرزند من در آینده، ضد دین و ضد اسلام شود، همین حالا او را از من بگیر» پس، اگر توفیق شهادت نصیبم شد، اشک مریز؛ زیرا امام بزرگوارمان در مرگ فرزندش اشک نریخت چون می-دانست رضای خداوند در این امر می‌باشد. و بدان که در نزد حضرت زهرا( ع) روسفید هستی، زیرا که فرزندت، فرمان پسر زهرا و حسین زمان «امام خمینی» را لبیک گفته است.
و شما ای پدر فداکارم! با توجّه به پیام امام در مورد شهید بزرگ «حسین فهمیده» که فرمودند: «رهبر ما آن طفل 13 ساله‌ای است که نارنجک به خود می‌بندد و زیر تانک دشمن می‌رود...» بشنوید متن گفتار پدر این شهید را: «اگر من جوانم را ندهم، پس چه کسی بدهد؟ مگر خون فرزند من از دیگران رنگین‌تر است؟ ما فرزندمان را در راه خدا دادیم. جوانها همه باید برای حفظ انقلاب به جنگ مزدوران بعثی بروند.» و این گونه است که امام با پشتوانه‌هایی این چنین، می‌گویند: «لشکر اسلام بر کفر پیروز است.» بدان که خداوند با شهادت فرزندتان، شما را امتحان می‌کند. همان طور که ابراهیم را با کشتن اسماعیل به دست خودش امتحان کرد.
ای برادران تنی و مخصوصاً دینی‌ام! همیشه سعی کنید شیفته‌ی رهروان اسلام و مردان خدا و شهدای همیشه جاوید تاریخ اسلام باشید، که با اعمال و رفتارشان توانستند بعد از چهارده قرن، خون اسلام را همچنان در رگها گرم نگه داشته، قلب‌ها را در راه خدا و پیامبرش به تپش در آوردند.
ای خواهرانم، و ای همسر و همسنگرم! با توجّه به این که حجاب، لباس رزم زنِ مسلمان است که تمام نقشه‌های شوم استعمارگران و ابرخونخواران شرق و غرب را نقش بر آب کرده و بُرنده‌تر از سلاح من نوعی (خون سُرخم) می‌باشد، سعی کنید حجاب اسلامی را رعایت کرده، قرآن را یاد بگیرید و به دیگران بیاموزید. و بالاخره من و توی مسلمان، و ای همه مستضعفین جهان! بشنویم این پیام حیات بخش امام امّت را که فرمودند: «امیدوارم که به مطلوب حقیقی برسیم و متصل بشود این نهضت به نهضت بزرگ اسلام و آن نهضت ولی‌عصر، سلام الله علیه است... ما باید کوشش کنیم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پیدا کند و مقدمات ظهور فراهم شود.»
یاران، یاران! عزیز جان می‌آید سرمایه‌ی عـمر جاودان می‌آید
آرام دلِ دلشدگـــان می‌آیــد والله که صاحــب‌الزّمان می‌آید
خدایا! اگر توفیق شهادت نیست، ما را از منتظرین حضرت مهدی(عج) قرار بده، زیرا انتظار ظهور مهدی(عج)، انتظاری است جهت آماده شدن برای انتظاری بزرگتر که آن، دیدار خداوند تبارک و تعالی است. خدایا! توفیق بده که از افق توحید سرزده، در پس ایثارهایمان در «الی الله المصیر» نه غروب؛ که دوباره طلوع کنیم.
خدایا! به جبهه‌ی سرخ حق علیه باطل آمده‌ام. نمی‌دانم آیا زنده به کاشانه‌ام باز می‌گردم یا این که توفیق شتافتن به لقای تو را پیدا می‌کنم؟ در هر صورت، هر دو برایم سعادت و کامیابی را در بر دارد، زیرا با ایمان راسخ به مفاهیم این آیات شریفه: «عَسی اَن تَکرَهُوا شیئاً و هُوَ خَیرٌ لَکُم و عَسی اَن تُحبُّوا شیئاً و هُو شَرُّ لَکُم وَ الله یَعلَم ُو اَنتُم لا تَعلَمونَ» معتقد هستم...والسّلام علیکُم و رحمتُ الله و بَرکاتُه. داور یسری 27/7/1365»

  • ‌شناسه: 49
  • ‌بازدید: 216
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 01:22:23
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
دوازده به‌اضافه یک