دانشجوی شهید رحیم نوروزی
فرزند: حنیفه آقادانشجوی: تربیت معلم، شهید رجایی اردبیل
تولد: 1345/03/18 روستای الیله، گرمی
شهادت: 1365/11/07 شلمچه
رحیم در هجدهم خردادماه سال 1345، در روستای سرسبز و خوش آب و هوای «آلیله» از توابع شهرستان گرمی دیده به جهان گشود. او اوّلین فرزند خانواده بود که با تولّد خویش، سرور و شادی را برای خانواده به ارمغان آورد. پدرش «حنیفه» کشاورزی پاک سرشت و ساده بود و با رنج و زحمت فراوان از طریق کار کشاورزی و دامداری، مخارج خانواده را تامین میکرد و مادرش «گلدسته عبّاسزاده» زنی مهربان و مؤمنه بود که در دوران خردسالی رحیم، چون گلهای بهاری، دست خوش خزانی زود هنگام شد و با فراق خویش خانواده و مخصوصاً فرزند خردسالش را سخت متاثر کرد.
رحیم در هفت سالگی، دوشادوش همسنّ و سالهای خود در سال 1352 روانهی تحصیل شد و از همان ابتدا، شور و اشتیاق عجیبی که نسبت به آموختن داشت، از وی دانشآموزی نمونه و درسخوان ساخت که همیشه مورد تشویق معلّمانش بود. او تحصیلات ابتداییاش را با موفّقیّت در مدرسهی روستای زادگاهش «آلیله» به پایان رساند.
پس از اتمام دوره ابتدایی، رحیم در سال تحصیلی 59-58 در کلاسهای راهنمایی مدرسهی «آلیله» نام نویسی کرد و سه سال بعد، او درحالی که دورهی راهنمایی را پشت سر گذاشته بود، در دبیرستان امام خمینی(ره) شهر گرمی، در رشتهی ادبیّات مشغول به تحصیل شد.
در طول این سالها، رحیم علاوه بر تحصیل، در کارهای دیگر خانواده، بویژه در امور کشاورزی و دامداری به پدرش کمک میکرد و به عنوان فرزند ارشد خانواده، پس از مرگ مادرش، نسبت به کلیّهی امور زندگی حساسیّت خاصّی داشت، که این حساسیّت در رفتار و رابطهی او با دیگر اعضای خانواده نیز هویدا بود؛ به گونهای که همیشه سعی میکرد با مهربانی و محبّتهایش گوشهای از محبّت مادری را در خانه پر کند.
دوستان و همبازیهای رحیم در این سالها، همسنّ و سالهایش در روستا بودند که در کنار یکدیگر به بازیهای محلّی مشغول میشدند و با همدیگر به مسجد میرفتند و در عزاداریهای سالار شهیدان، زنجیرزنی میکردند.
رحیم در طول سالهای تحصیل در دبیرستان، به هنگام فراغت از تحصیل و در تعطیلات تابستان، برای کارگری به رشت میرفت و در گرمای طاقت فرسا و هوای شرجی گیلان در روزهای داغ تابستان، کار میکرد تا بلکه بتواند علاوه بر تأمین هزینههای تحصیل خود، باری از دوش پدر نیز بردارد.
او بعد از اتمام دورهی دبیرستان، در سال 1364 وارد مرکز تربیت معلّم شهید رجایی اردبیل شد. ورود به تربیت معلّم، به معنی نزدیک شدن رحیم به تحقق آرزوی دیرینهاش یعنی معلّم شدن بود که از دوران نوجوانی برای رسیدن به این شغل و آموختن علم و دانش به کودکان معصوم روستا، روزها و لحظهها را میشمرد و در روزهای سخت درس و امتحان، با چنین آرمانی نیرو میگرفت. از این رو، زمانی که به عنوان کارورز وارد کلاس درس میشد؛ حسّ عجیبی تمام وجودش را فرا میگرفت و زندگیاش معنای دیگری مییافت.
سال اوّل دورهی تربیت معلّم به پایان رسید. انس با قرآن و مطالعهی کتابهای مذهبی و اعتقادی، در کنار باطن پاک و خالص رحیم، کمکم او را به جبهه و ارزشهای معنوی آن سوق داد، چیزی که با سرشت پاک او کاملاً همخوان بود. رحیم شرکت در دفاع مقدّس را تبلور عشق بنده به معبود توصیف میکرد و به حقانیت رزمندگان ایمان داشت. باورهای مذهبی و انقلابی رحیم در رابطه با دفاع از میهن و اسلام، او را وادار به این کار بزرگ و مقدّس میکرد و همواره بر ادامهی راه شهدا تاکید داشت. رحیم برای عملی کردن تصمیمش، عازم جبهههای جنگ شد. روز عزیمت رحیم به جبهه در تاریخ 4/9/1365 با روز سالگرد فوت مادرش مقارن بود. او در جبهه به عنوان آرپیجیزن خدمت میکرد و رزمندهای شجاع و فعّال بود که با عشق دفاع از میهن رفته بود و عشق شهادت او را پر شورتر میکرد. تا اینکه روز موعود فرا رسید و او در هفتم بهمن ماه سال 1365 در شلمچه و در جریان عملیّات کربلای پنج بر اثر اصابت تیر و ترکش به صورت پاک و نورانیاش، به مقام بزرگ شهادت رسید و مزار پاکش در روستاي «آليله»، محل زیارت عاشقان راه شهدا و دوستدارانش گردید. سالها بعد از شهادت رحیم، پدرش در توصیف او چنین میگوید:
«اگر يک جمله در رابطه با پسر شهيدم بگويم که توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم آن است که فرزند شهيدم تبلور ايمان به خدا، عشق به امامان معصوم، آبشاري از حيا و نجابت، کوهي از غيرت و استقامت، اقيانوسي از مهرباني و عطوفت و دشتي از پاکي و صداقت بود.»
وداع آخر
«سالگرد فوت مادرمان بود و رحیم که آن زمان در اردبیل دانشجو بود، برای شرکت در مراسم سالگرد، به خانه آمده بود. همهی ما از میزان عشق و علاقهی او به مادر مرحوممان آگاه بودیم و غم و ناراحتی او را در فراق مادر میدانستیم.
آن سال در حین برگزاری مراسم، رحیم حال و هوای دیگری داشت و با گریه و نالههای حزن انگیزش بر سر قبر مادر، همه را متأثر کرده بود. مراسم تمام شد و فردای آن روز، در حالی که هنوز خورشید طلوع نکرده بود و همه در خواب بودیم، احساس کردم رحیم صورتش را بر روی صورتم نهاد و به آرامی پیشانی مرا بوسید. من از خواب بیدار شدم و دیدم او لباسش را پوشیده است و در خواب، روی تک تک بچهها را میبوسد. با وجود آنکه از نوع خداحافظیاش تعجّب کرده بودم، امّا با خودم فکر کردم که حتماً به دانشگاه میرود.
او ساکش را برداشت و رفت، در حالی که موقع خارج شدن از اتاق، دوباره برای لحظهای ایستاد و نگاهی به قیافهی معصومانهی تکتک بچهها انداخت که بعد از مرگ مادر، همیشه سعی کرده بود با مهر و محبّتهایش جای خالی او را برایشان پر کند. رحیم از همانجا عازم جبهه شده بود و پس از مدّت کوتاهی خبر شهادتش در شهر و روستا پیچید. حالا دیگر او نیز به نزد مادرمان رفته بود.»
- شناسه: 44
- بازدید: 269
- تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 01:00:39
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)