دانشجوی شهید بهروز یحیوی
فرزند: بایرام علیدانشجوی: شنوایی سنجی، دانشگاه شهید بهشتی
تولد: 1338/04/15 اردبیل
شهادت: 1357/06/09 اردبیل
بهروز يحيوي در پانزدهم تیرماه سال 1338 دراردبيل به دنیا آمد. پدرش «بایرامعلی یحیوی» که پس از ازدواج با خانم «شیرین نصراللهزاده» از روستا به شهر مهاجرت کرده و در اردبیل مغازهی حبوبات فروشی باز کرده بود، مردی مؤمن و سختکوش بود که علاوه بر ادارهی مغازه، به کارهای کشاورزی در زمینهای زراعی روستا نیز رسیدگی میکرد و معاش خانواده خود را تأمین مینمود و مادرش زنی عفیفه و پاکدامن بود که با مرحوم آیت الله سید یونس یونسی، از علمای برجستهی اردبیل، نیز نسبت داشت.
با توجّه به علائق مذهبی و دینی خانواده، بهروز از همان ابتدا، تحت تعالیم اسلامی قرار گرفت. او با پدرش در نمازهای جماعت مسجد و مراسم سخنرانی حاضر میشد و در فضای مذهبی خانه نیز از مادرش قرآن میآموخت و با آموزهها و عقاید دینی، اُنس میگرفت. وی حتّی در دوران کودکي و پیش از رسیدن به سنّ تحصیل، در کلاسهاي قرآن که در محلّه برگزار میشد، شرکت میکرد و نخستین تعلیمات خود را از کلام الهی فرا میگرفت.
وی با رسیدن به هفت سالگی، در سال 1345 تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان «پهلوی» سابق در محلّه «هفتان» اردبیل آغاز نمود و تا پایان سال ششم ابتدایی، با موفّقیّت در این مدرسه تحصیل نمود. ضمن آنکه همزمان با تحصیل، در مغازهی پدرش نیز کار میکرد و بعد از درس و مدرسه، به یاری پدر میشتافت.
او پس از اتمام مقطع ابتدایی، وارد دبیرستان «شاه عبّاس» گردید و تحصیلات نظری خود را در این مدرسه ادامه داد، امّا در سال آخر دبیرستان، به خاطر پیشرفت فوقالعادهی درسی، وارد دبیرستان «جهان علوم» که شرایط سختی برای پذیرش دانشآموزان ممتاز داشت، گردید و به ادامه تحصیل پرداخت.
این دوران، با شعلهورتر شدن آتش انقلاب در ایران و اوجگیری مبارزات انقلابی مردم علیه رژیم شاه مصادف گردیده بود. بهروز نیز دوشادوش سایر جوانان مبارز و انقلابی شهر، با شرکت در تظاهرات و راهپیماییها و فعّالیّت در توزیع بیانیّهها و برگزاری مراسم انقلابی؛ به ایفای سهم خویش در پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی پرداخت و نقشی مؤثر در جریان مبارزات انقلابی در اردبیل برعهده گرفت.
او در کنار فعّالیّتها و مبارزات انقلابی، از درس و مدرسه نیز غافل نبود و در سال 1357 مدرک دیپلم خود را با موفّقیّت اخذ نمود و با توجّه به نبوغ ذاتی و تلاش و پشتکار فوقالعاده؛ با موفّقیّت در کنکور سراسری، از رشتهی «شنواییسنجی» دانشگاه شهید بهشتی تهران (دانشگاه ملی سابق) پذیرفته شد و جهت مصاحبه و ثبتنام، عازم تهران گردید و پس از قبولی از مصاحبه، مدارک ثبت نام خود را به دانشگاه ارائه نمود و به اردبیل بازگشت.
انقلاب، کمکم به روزهای پیروزی خود نزدیک میشد و سیل خروشان ملّت، خس و خاشاک رژیم شاه را یکایک از پیشرو برمیداشت. بهروز، پُرشورتر از همیشه، خود را وقف انقلاب و مبارزه با رژیم شاه نموده بود؛ تا اینکه در نيمهشب نهم شهریورماه سال 1357، مصادف با بیست و هفتمین روز ماه مبارک رمضان، در حین تظاهرات، وقتی که در صف مقدّم با صداي «لااله الاالله» حرکت ميکرد، هدف گلولهی ناجوانمردانهی مزدوران رژیم قرار گرفت و به شهادت رسید.
عید نداریم
«پس از سرکوب قیام خونین مردم قم در 19 دیماه سال 1356 به وسیلهی رژیم شاه و همچنین سرکوب وحشیانهی قیام مردم تبریز در 29 بهمن همان سال، بهروز به شدّت متأثر و ناراحت شده بود.
ناراحتی او به حدی بود که در عيد نوروز سال 1357، نگذاشت که پدرم شيريني بخرد و به عیددیدنی برویم. میگفت: «در قم و تبریز مردم را شهيد کردهاند و ايران عزادار است و ما امسال عيد نداريم.»
در آن سال، ما مجبور شدیم برای پذیرایی از مهمانانی که برای دید و بازدید میآمدند، خرما بخریم و از کسانی که برای عیددیدنی به خانهی ما مي آمدند، به جای شیرینی با خرما پذیرایی کنیم.»
کفشهای کتانی
«یک روز، وقتی که بهروز به خانه برگشت، دیدیم که یک جفت کفش کتانی برای خودش خریده است. با توجّه به اینکه میدانستیم او همیشه کفشهای چرمی میپوشید و از کفش کتانی زیاد خوشش نمیآمد، از این کار او تعجّب کردیم و دلیل آن را پرسیدم. او جواب داد: «وقتی که پاسبانها در حین تظاهرات و راهپیمایی، دنبالم میکنند، میخواهم راحتتر بدوَم و از دستشان فرار کنم.»
از آن روز به بعد، آن کفشهای کتانی، همیشه مورد توجّه خانوادهی ما بود. یعنی هروقت که بهروز آنها را میپوشید، میدانستیم که حتماً خبری هست و برای تظاهرات و درگیری آماده میشود. حتّی آخرین بار که میخواست به تظاهرات برود، مادرم آن کتانیها را پنهان کرده بود تا او نتواند به تظاهرات برود، امّا بهروز با اصرار و خواهش فراوان، سرانجام رضایت پدرم را جلب کرد و به واسطهی او، مادرم را هم راضی نمود و دوباره با خوشحالی کتانیهایش را پوشید و برای آخرین بار رفت.»
اوّلین شهید انقلاب
«با وجود آنکه در اردبیل هم مراسم سخنرانی و تظاهرات برگزار میشد، امّا بهروز چندان راضی نبود و انتظاری بیشتر از این داشت و میگفت: «در اردبيل هيچ خبري نيست. در اينجا انقلاب نميکنند و مردم ساکت نشستهاند و درحالی که قم و تهران و تبریز آن همه شهید داده است، در اينجا هنوز هیچ خبری نیست و من نمیدانم چرا مردم ساکت و بيخيال نشستهاند.»
او از آن پس، تمام وجود خود را وقف انقلاب نمود و شبانه روز در خصوص مبارزه با رژیم شاه در اردبیل فعّالیّت نمود و جالب آنکه چند ماه بعد از این صحبتها، او خود پیشتاز شهادت در اردبیل شد و اوّلین شهید انقلابی اردبیل گردید که شهادت خویش، نقش بسیار مهمّی در شعلهورتر شدن آتش انقلاب در اردبیل و رشد و توسعه قیامهای مردمی ایفا نمود.»
شب شهادت
«بهروز از آغاز ماه رمضان سال 1357، فعّاليتهاي خود را به اوج رسانده بود. با اينکه ماه رمضان بود، اغلب ساعاتي از افطار گذشته، با دهان روزه و بدنی خسته و کوفته، درحالی که خیسِ عرق بود، به خانه ميآمد و بعد از افطار، دوباره لباسهایش را عوض میکرد و کفشهای کتانیاش را میپوشید و میرفت و نزدیکیهای سحر، برمیگشت.
او در این مدّت، ديگر روز و شب نميشناخت و تمام اوقات خود را وقف مبارزه کرده بود. در تمام مجالس سخنراني که علیه رژیم شاه تشکيل ميشد، شرکت مي کرد و در برنامهریزی و ایجاد هر اعتصاب و اعتراضي که صورت میگرفت، نقش داشت.
شب شهادت، مدّتی بعد از افطار به خانه آمد و بعد از خوردن افطاری، دوش گرفت و با توجّه به اینکه همیشه مرتب و خوشپوش بود و حساسیّت زیادی نسبت به تمیز بودن لباسهای خود داشت، پیراهن سفید و تمیزی پوشید و قصد رفتن کرد. موقع رفتن، برخلاف همیشه که به سرعت و با عجله میرفت، بسیار معنیدار و با تأنّی خداحافظی نمود و حتّی با پدرم دست داد و روبوسي کرد و هنگام خروج از خانه چندبار با صدای بلند از همه خداحافظی کرد و رفت.
صبح که برای سحری بیدار شدیم، هرچه منتظر ماندیم، دیدیم که خبری از او نشد. با توجّه به اینکه تا آن زمان در اردبیل کسی شهید نشده بود، اصلاً فکرش را هم نمیکردیم که بهروز شهید شده باشد و فکر کردیم که حتماً او را دستگیر کردهاند.
من در همان حالت نگرانی و اضطراب، بعداز خوردن مختصر سحری و خواندن نماز و دعا، خوابم برده بود. خواب ديدم که با بهروز به يک باغي رفتهايم و او مثل همیشه بسیار مرتب لباس پوشيده است. در آنجا چند نفر دیگر هم بودند که از بهروز خواستند تا در باغ بماند. من ناراحت شدم و گفتم که: «ما باهم آمدهايم و باهم برخواهيم گشت.» امّا آنها جواب دادند که: «او در اينجا خواهد ماند و ما او را به بهشت ميفرستيم. تو برو!»
وقتی از خواب بیدار شدم، چند ساعت بیشتر طول نکشید که خبر شهادت بهروز در شهر پیچید.»
تشییع جنازه
«وقتی برای تحویل گرفتن جنازهی شهید به بیمارستان «شیر و خورشید» سابق رفتیم. آنجا مأموران شهربانی با خشم و عصبانیّت با ما برخورد کردند و گفتند که به این راحتیها جنازه را به شما نمیدهیم و باید به حساب دولت پول واریز کنید.
در این هنگام، کمکم دوستان شهید هم در بیمارستان تجمّع میکردند و رفته رفته بر تعداد مردم افزوده میشد. بعد از لحظاتی، مرحوم آیتالله مروّج و مرحوم آیتالله مسائلی همراه با عدهاي از علما و روحانیون و انبوهی از مردم به بیمارستان آمدند و جنازه را برداشتند و هیچکدام از مأمورها هم جرأت اعتراض و ممانعت پیدا نکردند.
به دنبال تشییع جنازهی شهید در خیابان، آن قدر جمعيّت زیاد و فشرده بود که حتّی ما خودمان نمیتوانستیم زیر تابوت را بگیریم و خودمان را به تابوت شهید برسانیم. من تا آن زمان، آن قدر جماعت را یک جا نديده بودم. همهی مردم یکدل و یکصدا، با دادن شعارهای انقلابی جنازهی شهید را تشییع کردند و بعد از خواندن نماز توسّط آیتالله مروّج، او را به خاک سپردند. بعد از آن، در مراسم ختم، سوم، هفتم و اربعین شهید، برنامههای پرشکوهی در مسجد برگزار شد که در آن روحانیون مبارز شهر، سخنرانیهای تند و کوبندهای علیه رژیم شاه ایراد نمودند و کار به راهپیمایی و حتّی درگیری با شهربانی و مزدوران رژیم کشید.
به این ترتیب، رژیم شاه که میخواست با شهادت بهروز، از مردم انقلابی زهر چشم بگیرد و آنها را بترساند و آتش انقلاب را در اردبیل خاموش نماید، با این کار ظالمانهی خود، نتیجهی برعکس گرفت و آتش قیامِ مردمی را شعلهورتر نمود.»
خواب مادربزرگ
«بعداز شهادت بهروز، با توجّه به اینکه مادربزرگمان بیماری قلبی داشت و از طرف دیگر هم به شدت به بهروز علاقه مند بود و او را دوست داشت، خبر شهادت بهروز را از او مخفي کرديم و چیزی در این مورد به او نگفتیم.
در آن موقع، مادربزرگ در تهران اقامت داشت و دختر خالهام پیش او میماند و از وی مراقبت میکرد. بعد از تشییع جنازه و دفن بهروز، یک روز مادربزرگ به او گفته بود: «در خواب ديدم که قبر پدربزرگت را باز کردند و در داخل آن يک چراغ گذاشتند. برای همین، وقتی که از خواب بیدار شدم، فکرم به شدت مشغول شدهاست و احساس میکنم در اردبیل اتّفاقی افتاده است.» دختر خالهام هرچه به او گفته بود که اتّفاقی نیفتاده و خواب ديدهاي، امّا او قبول نکرده بود.» تا اینکه چند روز بعد فهمید که آن چراغ، بهروز بوده است.»
- شناسه: 48
- بازدید: 218
- تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 01:18:55
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)