شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید علی امانی

فرزند: حسین
دانشجوی: مهندسی آبیاری، دانشگاه ارومیه
تولد: 1345/04/12 مرادلو، مشکین شهر
شهادت: 1366/11/02 ماووت عراق
دانشجوی شهید علی امانی

در دوازدهم تیر ماه سال 1345 در روستاي «مرادلو» از توابع «بيله سوار» در دشت‌های سرسبز و پربرکت «مغان» متولّد شد. پدرش «حسین آقا» و مادرش «نساء بیگم»، از عشایر غیور و زحمتکش منطقه بودند که با دامداری و کشاورزی امرار معاش می‌کردند. علی سومین فرزند خانواده بود.
دوران کودکی علی در فضای پاک و با صفای «مرادلو» سپری ‌شد. پدرش در همان روستا، مغازه‌ی خواربار فروشی باز کرده بود و در تأمین معاش خانواده می‌کوشید. علي تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه روستا شروع کرد و تا سوم ابتدایی در همان روستا تحصیل نمود، تا اینکه خانواده‌اش در سال 1353 به شهر اردبیل مهاجرت نمودند و علی نیز بقیّه‌ی تحصیلاتش را در اردبیل ادامه داد. وی که سالها بعد، زندگی‌نامه‌ی خودش را از تولّد تا هفده سالگی، یعنی تا سال 1362، به قلمی شیوا و جذاب، در یک دفتر صدبرگ به نگارش درآورده است، این گونه دوران کودکی‌اش را به تصویر می‌کشد:
«... من تا پنج سالگی به همراه خانواده‌ام در ایلات زندگی کردم. در این مدّت تا حدّ درکم، با زندگی طاقت فرسای عشایری آشنایی یافتم. در مواقع کوچ، زنان و بچه‌ها سوار بر شتران و اسبان و مردان با پای پیاده، راه دور و دراز بین ییلاق و قشلاق را که تقریباً 15 روز طول می‌کشید، می‌پیمودند.
روستای مرادلو تنها یک دبستان ابتدایی داشت. من در سال تحصیلی 52-1351 در این دبستان در کلاس اوّل ثبت نام نمودم و آن سال با موفّقیّت قبول شدم.....در شهریور ماه سال 1353 به اردبیل کوچ کردیم. کلاس سوم ابتدایی را در مدرسه‌ی شماره یک واقع در کوچه‌ی «اسماعیل بیگ» ثبت نام نموده، آن را نیز با موفّقیّت به پایان بردم...پدرم به علّت این که بودجه‌ی کافی نداشت تا مغازه‌اش را به اردبیل منتقل نماید، در روستا ماند.»
علی کلاس‌های چهارم و پنجم ابتدایی را در مدرسه «سعدی» که در نزدیکی کوچه‌ی «منصوریه» قرار داشت، به عنوان شاگرد دوم مدرسه به پایان برد و دوران راهنمایی را در مدرسه «پورسینا» تحصیل نمود. این دوران، مصادف شده بود با اوج‌گیری مبارزات انقلاب اسلامی که در نهایت با پیروزی انقلاب در بهمن ماه 1357 به ثمر نشست. علی نیز، در کنار سایر همکلاسی‌های خویش در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌نمود.
او برای تحصیلات دبیرستان، رشته‌ی برق را برگزید و پس از قبولی در آزمون ورودی با رتبه‌ی ممتاز، در سال تحصیلی 60-1359 در هنرستان «شیخ بهایی» مشغول به تحصیل گردید. در حالی که پس از پیروزی انقلاب، تب و تاب فعّالیّت‌های سیاسی فضای مدارس را نیز در بر گرفته بود. علی نیز از این فضا دور نبود و همچنان در فعّالیّت‌های مذهبي و انقلابی حضور داشت:
«در آن سالها جّو آزادی سیاسی بر همه جا دامن گسترده بود. در مدرسه نیز هواداران گروهک‌های رنگارنگ به پخش اعلامیه و شعارپردازی و دیگر فعّالیّت‌ها می‌پرداختند. از کلاس ما نیز چند نفری در رابطه‌ی فعّال با آنها بودند و چند نفر نیز در انجمن اسلامی فعّالیّت می‌کردند. ولی من با تمامی گروهک‌های انحرافی مخالف بودم.»
علی که همزمان با درس و تحصیل، به فعّالیّت‌های انقلابی خود نیز در پایگاه ادامه می‌داد، در تابستان سال 1361 با اصرار فراوان، رضایت والدینش را برای اعزام به پادگان «شهید پیرزاده» جهت طیّ دوره‌ی آموزش نظامی برای اعزام به جبهه‌های جنگ، جلب نمود و رسماً به بسیج پیوست و پس از طی یک ماه آموزش نظامی همزمان با ماه مبارک رمضان، در تاریخ 01/05/1361 عازم جبهه گردید،
«من اوّلین سفری بود که تنها می‌رفتم. پدر ومادرم مرا تا دَم ِ دَر اتوبوس بدرقه کردند و یادم هست که مادرم با گریه مي‌‌گفت: «پسرم! تو را به حضرت ابوالفضل7 سپردم. شام را در سپاه سراب میل نموده، از آنجا راهی تبریز گشتیم. در تاریخ 02/05/1361 مصادف با انجام عملیّات پیروزمند «رمضان» ، ما را تجهیز کردند. بعداز ظهر به شهر «اُشنویه» حرکت کردیم. ما را تقسیم کردند و من به قسمت کمین افتادم. کار ما این بود که هر شب از ساعت 8 شب تا 2 صبح، در جاهای تعیین شده‌ی شهر کمین کرده، به نگهبانی از شهر می‌پرداختیم. روزها هم برای پاکسازی روستاهای تابعه و یا دستگیری افراد فراری و کومله و ضد انقلاب می‌رفتیم و کارمان خلاصه سنگین بود. رسته‌ی من تک تیراندازی بود.»
علی، پس از سه ماه خدمت در مناطق جنگی غرب کشور، به اردبیل باز ‌گشت و با وجود آنکه یک ماه از سال تحصیلی گذشته بود، در سال سوم نظری به تحصیلات خود ادامه داد. او در باره‌ی این دوران می‌گوید:
«شب ها به پایگاه می‌رفتم. روزها در کلاس درس حضور می‌یافتم، ولی فکرم به درس نبود و هوای جبهه مرا یک لحظه آرام نمی‌گذاشت. تا این که شنیدم در تاریخ 22/08/1361 اعزام به جبهه وجود دارد و احتمال زیادی وجود دارد که جبهه جنوب باشد. با برادر غفّار رزم‌طلب قرار گذاشتیم که در این اعزام، راهی شویم.»
علی، برای بار دوم عازم جبهه‌های جنگ ‌شد و این بار، مستقیماً به پادگان «الله اکبر» در «اسلام آباد» رفت و پس از مدّتی توقّف در آنجا، رهسپار جبهه‌های جنوب شد و پس از چهار ماه، به مرخصی ‌آمد و بعد از گذراندن عید سال 1362 در اردبیل، دوباره رهسپار جبهه‌های جنگ گردید.
او از خردادماه سال 1362 با گذراندن آموزش ویژه‌ی نیروهای بسیج، در واحد سازماندهی نیروهای دانش‌آموزی و کارگری بسیج مشغول انجام خدمت ‌شد که وظیفه آن تشکیل پایگاه‌ها و انجمن‌های اسلامی در مدارس و ادارات و هماهنگی انجام برنامه‌های فرهنگی و عقیدتی برای آنها بود. در طول سالهای بعد نیز، او همزمان با تحصیل، همچنان در مواقع عملیّات، در جبهه‌ حاضر می‌شد و به دفاع از میهن خویش می‌پرداخت. در خردادماه سال 1365 در رشته‌ی «برق» دیپلم ‌گرفت و در تاریخ 31/04/1365 از طریق بسیج اردبیل به جبهه اعزام گردید و در جبهه‌های باختران، دزفول، فاو، دارخوین و شلمچه حضور یافت تا این که در زمستان سال 1365 در عملیّات کربلای پنج در منطقه‌ی جنگی شلمچه از ناحیه‌ی دست راست و زانوی چپ و دست چپ مجروح ‌شد و به مدّت دو ماه به استراحت پرداخت.
علی ضمن این که در جبهه و جنگ حضوري فعال داشت، درس و تحصیل را از یاد نمی‌برد. وی در کنکور سال 1366 شرکت نمود و در رشته‌ی «مهندسی آبیاری» از دانشگاه ارومیه قبول ‌شد و در تاریخ 16/07/1366 از سپاه تسویه نموده، در دانشگاه ارومیه، مشغول تحصیل گشت. امّا هنوز دو ماهی از تحصیلش در دانشگاه نمی‌گذشت که دوباره هوای جبهه کرد. گویا بوی خاک جبهه و بوی خون شهدا به مشامش می‌رسيد، بنابراین در تاریخ 30/08/1366 باز هم عازم جنگ و جبهه ‌شد و در عملیّات «بیت المقدّس دو» در قالب گردان حضرت قاسم7 شرکت نمود.
در آن عمليات نیروهای گردان قاسم7 در قالب دو گروه عمل کننده وارد میدان جنگ می‌شوند. گروهی خط شکن و گروهی پشتیبان. علی به برادرش اصغر که او هم در آن عملیّات شرکت کرده بود، می‌گوید: «تو در گروه پشتیبان بمان و من که تجربه‌ام بیشتر است، با گروه خط شکن می‌روم.»
لحظاتی بعد، نیروهای خط شکن وارد عمل می‌شوند و با آنها در منطقه‌ی جنگی «ماووت» به نبرد می‌پردازند، امّا در حین نبرد، به محاصره‌ی دشمن در می‌آیند و عده‌ای از آنها شهید و عده‌ای دیگر اسیر می‌شوند. نیروهای امدادگر و پشتیبان نمی‌توانند پیکر شهدا را از خاک عراق به ایران انتقال بدهند، به همین خاطر، جسم بی‌جان علی در آنجا می‌ماند و بعد از چهار سال، پلاک و بقایای پیکر مطهّرش کشف و در گلزار شهدای «بهشت فاطمه» اردبیل به خاک سپرده می‌شود.

یاد یاران
«علی وقتی هم که در خانه بود، همه‌ی فکر و ذکرش در جبهه‌ بود و لحظه‌ای از یاد رزمندگان غافل نبود. او شب‌ها به هنگام خواب، اغلب بر روی موکت می‌خوابید و برخلاف اصرار ما، نمی‌خواست بر روی تُشکِ نرم و راحت بخوابد، چون او همیشه به فکر همرزمانش بود که در جبهه‌ها با دشمن متجاوز می‌جنگیدند و در داخل سنگرهاي خاكي بر روی زمین خشک و خالی استراحت می‌کردند.»

عیادت
«او هر وقت که به مرخصي مي‌آمد، معمولاً جمعه‌ها برای عیادت بیماران به بیمارستان می‌رفت و پنج شنبه‌ها هم، اغلب مشغول خواندن فاتحه بر سر قبرهای ناشناس در قبرستان بود.
یک بار از او پرسیدم: «مگر کسی از دوستان یا آشنایانت در بیمارستان بستری است که هر جمعه برای عیادت به بیمارستان می‌روی؟» علي که متوجّه منظور من شده بود، جواب داد: «بعضی وقت‌ها، کسانی در بیمارستان‌ها بستری هستند که هیچ کس و کاری ندارند، عیادت از آنها، دلشان را شاد می‌کند. همان طور که در قبرستان هم کسانی دفن شده‌اند که قوم و خویشی ندارند و اگر بر سر قبرشان فاتحه‌ای بخوانیم، خدا را خوش مي‌آيد و ثواب دارد.»

عکس
«علی از خودش زیاد عکس مي‌‌انداخت. یک روز از او پرسيدم: «علی، چقدر از خودت عکس می‌اندازی؟!» خندید و گفت: «مادر جان! زمانی می‌شود که به این عکس‌های من نگاه می‌کنی و با آنها به آرامش می‌رسی!» من در آن زمان متوجّه منظورش نشدم، امّا حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم كه او از همان زمان، از شهادت خودش آگاه بود و می‌دانست که روزی شهید خواهد شد.»

طالب علم
علی در دوران مرخصی و اقامتش در اردبیل، علاقه‌ی خاصّی به تحصیل علوم دینی پیدا کرده بود. او از طریق یکی از دوستانش با روحانی عالم و بزرگوار شهرمان، حجّت الاسلام والمسلمین «سیّد حسن عاملی» ارتباط پیدا کرده، در درس‌های ایشان شرکت می‌نمود. علي علاقه و ارادت ویژه‌اش نسبت به ایشان را این گونه در دفتر خاطراتش توصیف می‌کند:
«از وقتی که برادر رحیم رضایی را شناختم، وی در سخنانش همیشه به شخصی به نام «سیّدحسن عاملی» اشاره می‌کرد و در سخنانش به گفته‌های او تکیه داشت تا آنجا که من گاهی می‌گفتم که این شخص کیست که تو او را برای خودت مجتهد و الگو قرار داده‌ای؟ او می‌گفت که وی در مسجد «محمّدیه» که ستاد ناحیه‌ی دو هم آنجاست، درس می‌گوید و آقایی چنین و چنان است. تا آنجا که من تشویق شدم تا او را از نزدیک بیبنم و رحیم قول این کار را به من داد. از جبهه آمدیم و در تاریخ 15/01/1362 بود که رحیم مرا به مسجد محمّدیه بُرد. می‌توانم بگویم که این روز، از روزهای به یادماندنی در عمر حقیر است و خواهد بود. روز نزول نعمتی بر من از ناحیه‌ی خداوند کریم بود و چه مبارک بود آن روز و آن شب!
آن روز برای ادای نماز مغرب و عشاء به مسجد محمّدیه رفتیم و من تا آن زمان به آن مسجد نرفته بودم. مقداری خجالتی بودم و حیا داشتم. نماز تمام شد و یک شخص نورانی و لاغر در کنار منبر بر روی زمین نشست و بچّه‌ای، تعدادی کتاب نهج‌البلاغه در بین مستمعین پخش کرد. من مات و مبهوت، بدون این که چیزی از گفته‌های وی را درک کنم ویا حتّی بشنوم، به صورت نورانی و به حرکت لب‌ها و دست‌های وی می‌نگریستم و عاشق حرکات و سَکَنات وی شده بودم.
نمی‌دانم چه وقت درس تمام شد و جماعت با آقا دست دادند. ولی من از هول، حتّی نتوانستم جلو رفته و با آقا دست بدهم. آری، من دیگر به عالمی دیگر وارد شده بودم و شب را به هزار زحمت به صبح رساندم. آن شب سیّد گفته بود که از هفته‌ی دیگر درس عربی شروع خواهیم کرد که هرکسی می‌تواند شرکت کند و من در انتظار این روز، هفته را به سختی گذراندم تا آن شب فرارسید.
شب مورّخ 21/01/1362 بود که آقا با آن صورت نورانی‌اش درس عربی را شروع کرد و تذکّراتی در این باره داد. حدود 50 تا 60 نفر، قلم و دفتر به دست، در کلاس درس حاضر بودند و با شوقی بسیار جالب به درس گوش می‌دادند؛ نام درس یا به عبارتی کتاب «تنویر در علم تعریف» بود.
این درس هر شب برگزار می‌شد و رفته رفته شیرین‌تر و سخت‌تر می‌شد. آقا چندین بار گفته بود که من می‌دانم این عدّه شاگرد، رفته رفته به کمتر از ده نفر خواهد رسید. من سعی بر این داشتم که از این درس عربی، نمانم. لذا مرتب و تمیز، گفته‌های استاد را یاداشت می‌کردم و در خانه نیز مرور می‌کردم. این درس ادامه داشت تا 19/03/1362 که موقّتاً تعطیل شد و آقا برای ادامه‌ی تحصیل به قم رفت. تقریباً یک دفتر 100 برگی درس گفته شده بود، ولی هنوز درس صرف تمام نشده بود.
از تاریخ 15/03/1362 به تحصیل درس «جامع المقدّمات» پرداختم. محلّ درس، «مسجد بزرگ» و استادمان برادر «صابر اکبری » بود. آن موقع، ماه رمضان بود. بعد از ادای نماز در درس می‌نشستیم. تعداد شاگردان زیاد بود و درس خوبی بود. در تاریخ 31/03/1362 «امثله» را تمام و شروع به خواندن صرف کردیم. این درس هم تا تاریخ 11/04/1362 ادامه پیدا کرد وتا «ناقص واوی» خوانده شد، ولی دنباله‌ی درس گرفته نشد.»

گزیده‌ای از دست‌نوشته‌های شهید
«ای جان برادر! هفته‌ای یک بار بر خاک دوستانِ گذشته، گذری کن و بر لوح مزارشان نگاهی از روی عبرت نمای. ساعتی به گورستان رو و تفکّر کن که در زیر قَدَمَت، به عمق دو زَرع، چه خبر و چه صحبت است و در شکاف‌های قبر چه وَلوَله است؟ وحشت هم‌جنسان خود را ببین که با خاک تیره یکسان گشته، و دوستان و آشنایان را نگر که ناله‌ی حشرشان از فلک بگذشته. ببین که در آنجا رفیقانند که ترک رفاقت گفته، دوستانند که رو از ما نهفته، پدران مایند مهر پدری بریده، مادرانند که دامن از دست اطفال کشیده، طفلان مایند که سر بر خشت لحد نهاده، برادرانند که یاد برادری فراموش کرده، زنان مایند که با شاهد اجل دست در آغوش کرده، گردنکشانند که سر برگریبان مذلّت کشیده،... یوسف جمالانند که از پی هم به چاه گور سرنگون، نکورویانند که در پیش آیینه مرگ، زشت و زبون نو دامادانند که به عوض زلف عروس، مار سیاه بر گردن پیچیده، نوعروسانند که به جای سُرمه، خاک گور در چشم کشیده، تاجرانند بی سود و سرمایه که در حجره‌ی قبر افتاده، سوداگرانند که سودای سود از سرشان در رفته، زارعانند که مزرع عمرشان خشک شده، دهقانانند که دهقان قضا بیخشان را بر کنده....!
بعد از این، در احوال خود تأمل کن! که تو نیز مثل ایشانی و مانند ایشان، در غفلت و جهلی. یادآور زمانی را که تو نیز مثل گذشتگان عُمرت به سر آید و زندگی‌ات به پایان رسد. علامت مرگ از هر طرف ظاهر گردد. اطباء دست از معالجه بکشند. دوستان وخویشان تو یقین به مرگت کنند. اعضایت از حرکت باز ماند و زبانت از حرکت بیفتد. عَرقِ حسرت از جبینت بریزد و جان عزیزت، بارِ سفرِ نیستی بربندد و یقین به مرگ نمایی...
پس، بکوش ای نفس، قبل از آنکه فرصت گیرند، فراست کن و بار آخرت بند و مهیّای سفر شو که چو بانگ الرّحیل بشنوی، چونان باشد که از قفسی آزاد می‌شوی. و چه خوش است از بند تن رها شدن و در حیطه‌ي رحمت حیّ سبحان جای گرفتن!»
***
«در تهران برای صرف ناهار به رستورانی که در زیر زمین بود، رفتیم. جلوی رستوران، یک نفر دست‌فروش تعدای نوار چیده بود و می‌فروخت. نواری را روی ضبط گذاشته بود و می‌خواند که دست کمی از موسیقی زمان قدیم نداشت. جوادآقا گفت که صدایش را بِبُر، تا ما ناهارمان را بخوریم. ولی وی امتناع کرد.
ما به ناهار خوردن مشغول شدیم و صدای ناهنجار موسیقی هنوز قطع نشده بود. بیرون آمده و دوباره به یارو اعتراض کردیم. وی زبان ترکی بلد بود و گویا آذربایجانی بود. او انگیزه‌اش از این کار، یعنی نوارفروشی را بیکاری می‌دانست و بچه‌ها به وی راه نشان می‌دادند که در این گیرودار من به وی گفتم: «اگر بیکاری، برو به جبهه.»
این جمله را گفتن همان و اعتراضِ برادر جواد به من، همان! مرا به کناری هل داد و از یارو دست کشیدند و به طرف من آمدند. به من گفت که جبهه مگر جای بیکاران است؟! آیا تو از بیکاری به جبهه آمده‌ای؟ و سپس در جواب، خودش گفت که جبهه جای مبارزه در راه رسیدن به هدف مقدّسی است که هرکسی قادر به آن نیست. جبهه جای هدفداران است، نه بیکاران! آری، من آن روز چیز تازه‌ای از جواد یاد گرفتم و آن خاطره هنوز هم از یادم نمی‌رود.»
***
«... ساعت حدود 10 شب بود که به «خرّم آباد» رسیدیم و در دروازه‌ی آن ایستادیم تا راهی تهران شویم. مسافر زیاد بود و ماشین‌ها همگی پُر می‌رفتند تا این که یک مینی‌بوسِ خالی رسید. کمی هم خرابی داشت. مینی‌بوس به جبهه نیرو برده بود و قصد برگشت به شهرستان را داشت. سوار مینی‌بوس شدیم و یا علی مدد! .... در ساعت 3 یا 4 صبح بود که به تهران رسیدیم. مینی‌بوس تا ایستاد ما را پیاده کند، خاموش شد. لذا راننده گفت: «قبل از دادن کرایه‌تان، ماشین را هُل بدهید تا روشن شود و من مُعطّل نمانم.» مسافرها پیاده شده، ماشین را هُل دادند تا این که روشن شد. اما روشن شدن ماشین همان و رفتن آن همان! هی صدا و داد و هوار انداختیم که بابا نگه‌دار تا کرایه‌ات را بدهیم، کسی نشنید. با تاکسی دنبالش کردیم ولی نرسیدیم و نتیجه این که مُفت و مجّانی به تهران رسیدیم!»

وصیّت شهید
«بارالها، شکر می‌کنم که در این دنیای لهو، مرا از مرداب‌ها نجات دادی و از میان لجنزارها بیرون کشیده و آتش عشقت را در دلم پدید آوردی و حُبّ خودت و حُب اولیایت را در درونم قرار دادی و لبانم را به ذکر خودت مشغول ساختی و از لغویّات نجاتم دادی.
و امّا برادر عزیز رزمنده‌ام، بدان که یک رزمنده باید در راهی که قدم برمی‌دارد باید تمام مشکلات را به جان پذیرا باشد و این جمله‌ی کوتاه را همیشه به خاطر بسپار که: «پروانه‌ها خواهند مرد، امّا تو همچنان پرواز را به خاطر بسپار.»...
از نماز، از نماز، از نماز، نمازی که متنبّه کننده باشد و راهنما، دست برندارید، زیرا که منجی انسان است، حتّی در حالی که در گناهان مغروق باشد، باز او را دست آخر رهنمون می‌گردد.
پدر ومادر عزیزم! در فراق من صبر و بردباری را پیشه خود ساخته و با یاد آن یگانه‌ی رحمان ورحیم، دلگرم باشید؛ چون حضرت حسین7 و حضرت زینب3در مقابل کوردلان و منافقان بایستید و ذرّه‌ای تزلزل به خود راه ندهید. بدانید که اجرتان با خداست و شهید، شاهد رفتارتان. با شهادت من، از آمدن برادرانم به جبهه، خودداری نکنید و دیگر برادران و خواهرانم را چنان تربیت کنید که رهرو شهدا بوده و بنده‌ای عزیز برای خداوند باشند و مؤمنی مقاوم و خالص به بار بیایند.
ساعت30/9 شب چهارشنبه 25/09/66 گردان قاسم، عبد ذلیل و عاصی، علی امانی»

  • ‌شناسه: 6
  • ‌بازدید: 268
  • تاریخ ایجاد: 1402/02/13 - 17:06:22
  • آخرین ویرایش: 1402/03/06 - 04:06:36
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
سه به‌اضافه سه