شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید اصغر باقری

فرزند: محمدباقر
دانشجوی: پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی ایران
تولد: 1346/05/16 اردبیل
شهادت: 1365/10/19 شلمچه
دانشجوی شهید اصغر باقری

در شانزدهمین روز از مرداد سال 1346 در شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود. پدر و مادرش به خاطر طفلِ شهیدِ دشت کربلا، نام او را علی اصغر، برای نوزاد خود انتخاب کردند تا ادامه دهنده‌ی راه آن بزرگوار باشد.
پدرش «محمّدباقر» نام داشت که از طریق شغل تزریقات تجربی، مخارج خانواده را تأمین می‌کرد و مادرش «لطیفه خانم» به کارِ خانه‌داری و تربیت فرزندان مشغول بود. اصغر دوران کودکی خود را در کوچه «منصوریه» اردبیل رشد و نمو یافت. دوران خردسالی‌اش بیشتر با بازی‌های رایج آن زمان، همراه با همبازی‌هایش سپری شد و او در مهرماه سال 1352 راهی مدرسه ابتدایی شد و با ذوق و شوقی که به کسب علم و دانش داشت، مقاطع تحصیلی را یکی پس از دیگری با موفّقیّت پشت سر گذاشت.
پس از طی مقاطع دبستان و راهنمایی، در سال 1362 وارد دبیرستان گردید و در رشته‌ی تجربی در مدرسه «اندرزگو» اردبیل ثبت نام نمود و چون همواره دانش‌آموزی ممتاز بود، مشکلی در درس و تحصیل نداشت و با موفّقیّت، پلّه‌های تحصیل را یکی پس از دیگری می‌پیمود، در حالی که در کنار درس و مدرسه، در پایگاه‌های مقاومت مسجد «میرزاعلی‌اکبر» و مسجد «یساول» اردبیل نیز حضوری فعّال داشت.
در سال 1363 اصغر برای اوّلین بار از طریق بسیجِ مدرسه، به جبهه اعزام شد و پس از سه ماه شرکت در جنگ، برای ادامه تحصیل در مقطع سوم دبیرستان، از جبهه بازگشت.
در سال چهارم دبیرستان، او بیشتر وقت خود را به درس‌هایش اختصاص داد و دیپلم تجربی را دریافت نمود و بعد از امتحانات نهایی، در کنکور شرکت کرد و چون می‌خواست در رشته پزشکی قبول شود، فقط آن رشته را انتخاب کرد، امّا چون رتبه‌اش پایین بود، آن سال قبول نشد و راهی جبهه گردید و به عنوان «تک تیرانداز» به مدّت 5 ماه در جبهه خدمت نمود؛ در حالی که او حتّی در شرایط سختِ جبهه و در زیر توپ و تانک دشمن نیز دست از مطالعه و درس خواندن برنمی‌داشت.
در سال 1365 در کنکور سراسری شرکت کرد و این‌بار در رشته‌ی پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی ایران قبول شد. زمانی که اسامی قبول شدگانِ کنکور در روزنامه چاپ شد، اصغر هنوز در جبهه بود.
او برای ثبت نام در دانشگاه از جبهه بازگشت و به عنوان دانشجوی پزشکی، شروع به تحصیل نمود؛ امّا دلش آرام و قرار نداشت و همچنان در حال و هوای جبهه بود. بنابراین بازهم طاقت نیاورد و برای سومین بار عزم جبهه و جنگ نمود و دو ماه بعد، در سوم دی ماه سال 1365 در عملیّات «کربلای چهار» شرکت کرد.
در آن زمان پدرش به شدت مریض شده بود. خانواده با ارسال نامه‌ای، اصغر را در جریان بیماری پدرش قرار داد و با اصرار از او خواست تا مرخصی بگیرد و برای عیادت پدرِ بیمارش به خانه برگردد. اما اصغر در جواب نامه، چنین می‌نویسد:
«.... به خدا وقتي كه خبر ناراحتي ومريضي پدر را شنيدم، خيلي ناراحت شدم و هميشه در نمازهايم از حضرت ارحم الراحمين سلامتي و شفاي پدر را مي‌خواهم و اميد زياد دارم كه حضرت حق، چنان چه تاکنون نااميدمان نكرده است، اين بار نيز دست نياز ما را بدون استجابت رد نكند. كه همانا او برطرف كننده‌ی شدائد وسختي‌هاست. و خداوند اِن‌شاءاَلله به تمام مرضاي مسلمين شفا عنايت فرمايد. چون تا زمان شروع كلاسهاي دانشگاه، بايد از طرف سپاه در مأموريت باشم؛ به همين جهت آمدنم به تأخير افتاده است...»
او با وجود اطّلاع از بیماری پدرش در آن زمان، از آمدن به مرخصی امتناع نموده، بلافاصله بعد از شرکت در عملیّات کربلای4، عازم شلمچه می‌شود و در عملیّات کربلای5 شرکت می‌کند و سرانجام، وعده‌ی دیدار در همین عملیّات محقق می‌شود و او در 19 دی ماه سال 1365 در حين عملیّات کربلای5، در منطقه عملیّاتی شلمچه به درجه‌ی رفیع شهادت نائل می‌گردد.
بنابه گفته‌ی شاهدان عینی، او پس از اصابت ترکش خمپاره، به حالت سجده بر زمین می‌افتد و قبل از شهادت، شروع به راز و نیاز با خدا می‌کند و در همان حالت تضرع و نیایش، در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی هم‌رزمانش، به لقای پروردگار خود نائل می‌شود. او در 27 دي ماه، در منزلگاه ابدي خود در گلزار «قاسميه» اردبیل دفن گرديد و وداع آخر را ندا داد.

خوشنویسی
«اصغر در کنار درس و مدرسه، به کار خوشنویسی و نوشتن پلاکارد در بنیاد شهید اردبیل نیز مشغول بود و صبح‌ها در واحد فرهنگی بنیاد شهید کار می‌کرد و بعد از ظهرها به مدرسه می‌رفت.
او در برابر اعتراض‌های خانواده که از وی می‌خواستند تا فقط به درسهایش برسد، می‌گفت: «در آنجا به کسانی چون من نیاز دارند و ما نباید از قبول این مسؤولیت‌ها سرپیچی کنیم. چون کار من برای رضای خداست، من مطمئنم که خدا هم در عوض آن، در درس‌ها به من کمک خواهد نمود.»

استخاره
«وقتی که پسرم برای ثبت نام در دانشگاه از جبهه بازگشت، خوشحال شدم و با خودم گفتم: «او دیگر مشغول درس و دانشگاه می‌گردد و در آینده دکتر می‌شود.» در آن لحظات، اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که او بازهم بخواهد به جبهه بازمي‌گردد. امّا مدّتی بعد فهمیدم که برخلاف تصور من، اصغر می‌خواهد دوباره به جبهه برود. من مخالف اعزام او بودم و می‌خواستم تا از رفتن مجددش به جبهه ممانعت کنم. دستانش را محکم گرفته بودم و می‌گفتم: «دو بار حضور در جنگ بس است. تو دیگر وظیفه خودت را ایفا کرده‌ای. دیگر نمی‌خواهم شب و روز نگران تو باشم. من آرزو دارم تو به دانشگاه بروی و پزشک شوی و در آن شغل به مردم خدمت بکنی.»
امّا اصغر آن قدر شور و شوق داشت که با چشمانی گریان به من التماس می‌کرد و می‌خواست رضایت مرا بگیرد. می‌گفت: «از قرآن استخاره کرده‌ام و مطمئن شده‌ام که خداوند خودش مرا به جبهه دعوت می‌کند. خواهش می‌کنم با دعوت خدا مخالفت نکنید!»
با دیدن التماس و گریه‌هایش و با شنیدن سخن او درباه استخاره؛ دستهایم سست شد و ناخودآگاه دستهایش را رها کردم. دیگر نمی‌توانستم در مقابل اصرار او مقاومت کنم. تسلیم شدم و گفتم: «برو، در امان خدا!».

تجدیدی
«اشتغال او به فعّالیّت‌های فرهنگی در پایگاه مسجد و بنیاد شهید اردبیل و نیز حضور همزمان در جبهه‌های جنگ، موجب شد تا درس‌های اصغر کمی اُفت کند و در سال دوم دبیرستان، برای اوّلین بار، در یکی از امتحاناتش نمره‌ی قبولی نگیرد و تجدیدی بیاورد. او پس از اطّلاع از این موضوع، در نامه‌ای که از جبهه به خانواده‌اش می‌نویسد، در این مورد چنین می‌گوید:
«.....درست است که اوّلین بار، یک تجدیدی در طول تحصیلاتم آورده‌ام؛ ولی از شما می‌خواهم که دعا کنید که اِن‌شاءالله در امتحان الهی تجدیدی نیاورم و قبول درگاه الهی بشوم و امید دارم که چنان باشد. ان‌شاءالله...»
اصغر با هوش و استعداد بالایی که داشت، همان درس تجدیدی را در جبهه امتحان داد و قبول شد و پس از بازگشت از جبهه، در سال سوم دبیرستان با موفّقیّت مشغول به تحصیل گردید.»

گزیده‌ی نامه‌ها و دست‌نوشته‌های شهید
«برادر عزیزم، آنچه را که شما درنامه‌تان متذکرشده بودید، در طول مدّتی که در اینجا بودم درک کردم و به حقیقت این مطلب که نیّت بعضی از افراد با اعمالشان یکی نیست، پی بردم. برادر، از شما می‌خواهم که به عنوان برادر بزرگ، در حق من دعا کنید تا اِن‌شاءالله فردا در میدان عمل پایم نلرزد و از آنچه که خدا از بنده‌ی ذلیلش می‌خواهد، تخلّف نکنم؛ تا شاید رحمتِ همه‌شمول الهی، شامل این بنده‌ی گنهکار نیز بشود....»
***
«...سلام اوّل براي متحمّل شوندگان زحمت‌هاي فراوان براي تربيت من، يعني سلام بر پدر و مادر عزيزم كه زندگي‌شان را به خاطر تربيت فرزنداني صرف كرده‌اند كه در آينده به خاطر خدمت اين فرزندان به جامعه ببالند و افتخار كنند. در اين ميان، بنده بايد اوّل سپاسگزار خدا و دوم سپاسگزار پدر و مادر باشم و بايد خدا را شكرگزار باشم كه تربيت و پرورش مرا به واسطه‌ی پدر و مادر مميّز كرده است.
پدر و مادر عزيزم، اين را بدانيد كه خداوند اين فرزندان را به خاطر امتحان به شما داده و قرآن نيز به اين مطلب اشاره دارد كه خداوند مؤمنان را با اموالشان و با اولادشان امتحان مي‌كند و در صورتي كه بتوانيد فرزندتان را احسن تربيت كنيد و براي خدمت به جامعه بفرستيد، در اين صورت است كه توانسته‌ايد از امتحان الهي سربلند بيرون آیيد و سربلند بيرون آمدن از اين امتحان الهي براي پدر و مادر، به منزله‌ي اداي مسؤوليت الهي آنان در جامعه‌ی الهي است.
در صحنه‌اي كه امام عزيزمان آن را واجب كفايي دانسته، رضايت الهي در آن است، كه با وجود شهيدانی كه براي به ثمر رساندن انقلاب اسلامي‌مان فدا شده‌اند، ما باید در اين جهاد شركت كنيم و شركت نكردن در اين جهاد همانا ناديده گرفتن خون‌هايي است كه شهدا به خاطر اعتلای كلمه‌ی الله به زمين كربلا ريخته‌اند. پس علاوه بر اينكه ما بايد در پشت جبهه خدمت كنيم، بايد در جبهه‌هاي نبرد نيز حاضر شويم تا بلكه لياقت ادامه دادن راه شهيدان، كه همانا راه پيامبران الهي است، داشته باشيم.
بايد چنان در اين صحنه‌ی نبرد حاضر بشويم و براي تداوم حركت الهي‌مان بكوشيم تا شايد در آخرت شرمنده‌ی خطيبِ دشت نينوا حضرت زينب و فرزند رعناقامتش پيرِ جماران، امام خميني نباشيم. و اگر فرداي قيامت از ما بازخواست شود، جوابي براي اينان داشته باشيم كه ما جزء فريادرسانان «هَل مِن ناصِر يَنصُرني» امام حسين7 بوده‌ايم.»
***
«درود و سلام بر حضرت حق كه توفيق انجام فرائض ديني‌اش را به بنده‌ي حقير خود عطا فرمود و درود بر پيامبر اسلام و ذريّه‌ی پاكش كه همانا چراغ هدايتي براي امت اسلام جهت سير الي الله و الگوهايي هستند تا با مدّ نظر قرار دادن فرازهاي زندگيشان و مواضعي كه در لحظات حساس زندگي اتّخاذ كردند، راه وروش چگونه زيستن را بياموزيم...
متأسّفانه نقطه ضعف مسلمين در آن است كه با كوچك‌ترين مشكلي به خدا مظنون مي‌شوند، در حالي كه در مواضعي از زندگي انسان، خداوند عظيم الشّأن، انسان را با اين مصائب مي‌آزمايد تا نيك و بد از هم مشخص شود و به انسان بنماياند كه غرور تو به خودت بيجاست. زيرا با كمترين فشاري از كوره در رفتي و تسلط بر خودت نداري. در همين مواقع است كه انسان بايد رو به سوي خدا كند و از او طلب فرج و گشايش كند كه اين شيوه ائمه است.
منظور از اين به درد آوردن سرتان، يادآوري اتّصال هميشگي به پروردگار جليل‌القدر است كه همانا يادآوري، مايه منفعت مؤمنين است. و منظور ديگرم از نوشتن اين نامه، اظهار سلامتي خودم هست تا نگراني در شما نباشد. اميد وافر دارم كه اِن‌شاءالله همه‌ی شما سلامت باشيد.»

وصيّت‌ نامه
«...خدايا، ببخش بر ما آن گناهاني را كه باعث حبس دعا شود و آن گناهاني را كه باعث نزول بلا شود.
پدر و مادر عزيز، زحماتي را كه در راه تربيتم متحمّل شده‌ايد، هرچقدر تلاش كنم، نمي‌توانم جبران كنم. ولي اين زحمات شما در صورتي ثمر مي‌دهد و در صورتي به نيكي و رستگاري مي‌رسيد كه عزيزانتان را در راه خدا بدهيد زيرا قرآن مجيد مي‌فرمايد كه: «لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ» . هرگز به رستگاري نمي‌رسيد مگر اينكه آنچه را در نزدتان عزيز است، در راه خدا بدهيد. پس متوجّه باشيد به رستگاريِ وعده داده شده!
مردن، هيچگونه ناراحتي نمي‌خواهد. روزي آفريده شده‌ايم و روزي خواهيم مرد و بايد به حيات دنيا راضي نشويم و انس نگيريم و دنيا را هدف نهايي آفرينش خود ندانيم، زيرا دنيا محفل امتحان است نه محل زيستن. بلكه زيستن را بايد در آخرت جست. و اين زيستن بايد همراه قبول شدن از امتحان الهي در دنيا باشد. و بزرگترين امتحان الهي در دنيا، با جان و مال انجام مي‌پذيرد كه قبول شدن از اين امتحان همان شهادت است كه بهترين شيوه‌ی مردن است. هم براي دنيايمان و هم براي آخرتمان.
برادران و خواهران حزب الله، همچنان در صحنه و در همه‌جا و همه‌حال مقاوم باشيد كه يك لحظه غفلت شما، فرصت عظيمي است بر دشمنان اسلام و انقلاب و با يكپارچگي و وحدت خودتان و شركت در نماز جمعه و جماعت، نگذاريد توطئه‌هاي دشمنانِ منافق‌صفت، به ثمر برسد. هميشه هوشيار باشيد تا خون‌هاي ريخته شده‌ی شهدا در جبهه و پشت جبهه حافظ آرمان‌هاي مقدّس و الهي اين شهيدان باشد و پشتيبان ولايت فقيه باشيد و همواره گوش به فرمان ولايت فقيه كه در رأس آن امام امت قرار دارند، باشيد. و دعا به جان امام عزيز و بزرگوار را در نمازهايتان تداوم بخشيد و در پايان از همه‌ی كساني كه به نحوي با آنان برخورد داشته‌ام و از من رنجيده خاطر هستند، طلب حلاليت دارم. والسّلامُ عَلي مَن التبعِ الهدي، شانزدهم دي ماه 1365»

  • ‌شناسه: 7
  • ‌بازدید: 47
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/06 - 04:25:59
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
بیست‌ونه به‌اضافه پنج