دانشجوی شهید جاوید نورمحمدی
فرزند: عباس علیدانشجوی: دانشکده افسری
تولد: 1343/01/01 روستای ملاباشی، اردبیل
شهادت: 1365/03/28 عین خوش
نزدیک عید نوروز بود و «عبّاسعلی نورمحمّدی» و«آمنه تعلّمی» مثل همهی اهالی روستای «ملاباشی» اردبیل، به خانه تکانی میپرداختند تا به استقبال بهار بروند. عبّاسعلی به کار ساخت و ساز مسکن اشتغال داشت و آمنه نیز در کار خانهداری و نگهداری فرزندان مشغول بود و با اینکه فرزندی در بطن داشت، لحظهای از کار و فعّالیّت دست نمیکشید. آمنه از وقتی که باردار شده بود، حال هواي معنوی عجیبی پیدا کرده بود؛ بطوری که از همان ابتدای بارداری، شور و شوق تلاوت قرآن، تمام وجودش را پر کرده بود و اکثر اوقاتش را با صدای دلنشین قرآن سپری میکرد.
تا اینکه اوّل فروردین سال 43، یعنی روز موعود فرارسید. همزمان با عید نوروز، سومین فرزند عبّاسعلی و آمنه چشم به جهان گشود و بدین ترتیب، «جاوید» اوّلین روزهای آغازین زندگیش را در فصل بهار آغاز کرد.
جاوید در گذر لحظهها رشد میکرد و بزرگ میشد. او با هوش زیادی که داشت، قبل از آنکه به مدرسه برود، همراه با مادر به تلاوت قرآن میپرداخت و اوّلین تعالیم خویش را از کلام الهی میگرفت. با حضور او، کانون خانواده از هر لحاظ رونق گرفته بود و از لحاظ مالی نیز شرایط اقتصادی خانواده روز به روز بهتر میشد.
با رسیدن به هفت سالگی، در مدرسهی ابتدایی روستا ثبت نام کرد و در حالی که در روز اوّل مدرسه، پرچم ایران را به دست گرفته بود، راهی مدرسه شد. وی تا پایان مقطع ابتدایی در روستا تحصیل نمود و پس از آن، با مهاجرت خانواده به اردبیل، در این شهر به ادامهی تحصیل پرداخت و پس از اتمام مقطع راهنمایی، همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357، تحصیلات نظری خود را در مدرسهی «نواب صفوی» و در رشتهی «علوم اقتصادی» پی گرفت و در سال 1361 موفّق به اخذ دیپلم گردید.
جاوید که در جریان انقلاب اسلامی، برخلاف سنّ کم، در تظاهرات راهپیماییها حضوری فعّال داشت، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز در انجمن اسلامی مدرسه، با انجام فعّالیّتهای فرهنگی در راستای آرمانهای اسلامی و انسانی حرکت مینمود. برادرش داوود نورمحمّدی، دربارهی فعّالیّتهای انقلابی جاوید چنین میگوید:
«چون جاوید در هنر نقاشي مهارت زيادي داشت، در روزهاي مهم انقلاب، با کشيدن پوستر در مورد وقایع انقلابی آن روز، تبليغ مينمود. او در 22 بهمن ماه هر سال، پوستر امام و شهید بهشتي و سایر روحانيون مبارز را ميکشيد. او که حتّی یکبار در مسابقهی پوستر که از طرف سپاه پاسداران برگزار شده بود، شرکت کرد و درسطح اردبيل رتبهی اوّل را کسب نمود. پوسترهایي که او می-کشيد، مفاهیم بسيار عمیقی داشت. یک بار هم تصویر امام خمینی(ره) را در دبيرستان محل تحصیلش «نواب صفوي» کشيده بود که مدّتها در آنجا باقی بود.»
وی بلافاصله پس از اخذ دیپلم، برای کار عازم تهران شد و جهت تأمین معاش، به مدّت یک سال در آنجا مشغول به کار گردید و در تاریخ 21/9/1362، برای یاری رزمندگان در جبهههای جنگ، عازم خدمت مقدّس سربازی شد و با درجهی گروهبان دومی، در مناطق عملیّاتی جنوب کشور حاضر شد و بعد از چهارده ماه خدمت، با قبولی از دانشکدهی افسری، به عنوان دانشجو وارد دانشگاه پلیس گردید و مشغول به تحصیل شد.
او در طول دوران تحصیل در دانشگاه نیز از حضور در جبهههای جنگ غافل نبود و بارها در مناطق عملیّاتی حاضر شد و در یکی از همین عملیّاتها، از ناحیهی پا زخمی شد و به مدّت پنجاه روز در بیمارستان بستری گرید، ولی به محض بهبودي، با اينکه معافیت رزمي داشت، امّا عشق به جبهه او را واداشت تا خودش داوطلبانه از طرف دانشگاه به جبهه برود و در 28 خردادماه سال 1365، درحالی که در منطقه عملیّاتی «عین خوش» در استان ایلام، برای شناسایی منطقه و ارزیابی موقعیّت دشمن به بالای کوه رفته بود، ناگهان با اصابت ترکش خمپاره، به فیض شهادت نائل آمد و چند روز بعد، پیکر پاکش، پس از تشییع خانواده و دوستداران او، در گلزار «غریبان» اردبیل به خاک سپرده شد. و به اين ترتيب جاوید برای همیشه جاودانه شده.
حجلهی شهید
«قبل از شهادت جاوید در خواب دیدم که دم درِ خانهی مادرم، حجلهای زیبا برپا کردهاند. پرسیدم این حجلهی کیست؟ گفتند: «حجلهی جاوید است.» با ناراحتی گفتم: «مگر خانه خودم چه شده، که در اینجا حجله پسرم را برپا کردهاند؟»
وقتی از خواب بیدار شدم، نگرانی و اضطراب، تمام وجودم را فرا گرفته بود. مطمئن بودم که برای جاوید اتّفاقی افتاده است، امّا سعی میکردم که به خودم دلداری بدهم. برای همین با خودم میگفتم: «از قدیم گفته اند که خواب زن، برعکس است. انشاءالله که اتّفاقی برای او نمیافتد.» ولی این طور نشد و چند روز بعد، خبر شهادت پسرم رسید. من هم همان طور که در خواب دیده بودم، در مقابل خانهمان، حجلهای زیبا به یاد پسرم برپا کردم.»
پرچم ایران
«وقتی که جاوید برای اوّلین بار میخواست به مدرسه برود، پرچم کوچکی را که در خانه داشتیم، بدست گرفت و در اوّلین روز مهرماه، عازم مدرسه شد. او در حالی که در حیاط مدرسه، پیشاپیش دانشآموزان همکلاسیاش به صف ایستاده بود، با خوشحالیِ غیرقابل وصفی، پرچم ایران را در دست گرفته بود و تکان میداد.
روزها گذشت و جاوید بزرگ شد و پس از چهارده ماه خدمت سربازی در مناطق عملیّاتی، به دانشکدهی افسری رفت و رسماً به جمع رزمندگان اسلام پیوست و عاقبت نیز در راه همان پرچم مقدّس، که روزی با ذوق و شوقِ کودکانهای آن را در دستهای کوچکش تکان میداد؛ شهید شد.
من نیز در حین خاکسپاری فرزند شهیدم، بر سر خاک او پرچم ایران را به دست گرفتم و روبه آسمان کردم و گفتم: «خدایا، فرزندم را که پرچمدار تو بود، به جوارت فرستادم. تو نیز او را در حرم امن الهیات جای بده.» بعد از آن، همان پرچم سه رنگ و مقدّس را بر روی جنازهاش کشیدم و پسرم را با همان پرچم به خاک سپردم.»
وصیّت شهید
«ساحل افتاده گفت: «گرچه بسی زيستم،
هيچ نه معــلوم شد، آه كـه من کیستم؟»
موج ز خود رفتهاى، تيز خُراميد و گفت:
«هستم اگـــر ميروم، گر نروم، نيستم»
... 18/3/65، بعداز ظهر، به گروهان رزمى خودمان، تيپ3 قهرمان همدان، رسيديم و دوباره مرا به ياد 14 ماه مقاومت بچهها در ابوغريب و چنانه انداخت. ايثار بچهها در مقابل ديدههايم ظاهر، و خاطرهی شيرين آنها در نظرم تجلّى گشت. ديدار همسنگرهاى كادر، هرلحظه به خوشحاليام مىافزود و طعم تلخ معاف رزمى (شكست پايم) را از وجودم مىزدود. وقتىكه فرماندهگردان، عملياتِ گردان را يادآورى مىنمود و از ايثار و شهادت بچهها ياد مىنمود، جايم را در اين ميان خالى احساس مىكردم زيرا در گذشته، در سختترين شرايط، به داد بچهها مىرسيدم. خونم به جوش مىآمد بود که ناگهان، محدوديتى كه شهربانى در عمليات مطرح كرده بود؛ ناراحتم كرد و عرق سرد بر پيشانىام نشست. ولى به فرماندهانِ رزمى، با همسنگرم آمادگى خود را براى انواع عمليّات گشتى اعلام نموديم.
صبح اسلحه را با گازوئيل شستيم و همين الان فشنگها را نيكزاد پر مىكند. باور كنيد چندان شهادت بچهها بر روحيهام اثر نموده است كه افتخار به شهادت رساندنم را به دشمن خواهم داد.
سوگند به وجب به وجب خاكم، سينههايشان را آماج گلوله خواهم کرد. اى پير جماران، اى امام و رهبرم، ندا ده كه بابكها، ستارخانها و دكترها هنوز زندهاند، ندا ده!
به من غسل ندهيد كه بر خاك مطهّر وطنم خواهم افتاد و آب ندهيد كه لبهاى تشنهی حسين را به ياد خواهم آورد و خاكم نكنيد كه با لبخند خواهم مرد، سلاحم را از دستم نگيريد كه مرگ، مبارزه را از من نمىتواند سلب بكند. نوار گلولهها را از كمرم باز نكنيد كه به همّت بستهام. چشمانم را نبنديد كه جز حقيقت نبینم چشمى كه بيناى حقيقت و انسانيت است، چشمى كه شاهد جان دادن جوانان و غلتيدن در خون خود و خسته از پاسدارى انقلاب و منتظر عدل و ... است.
مادرم، همهی مادرها فرزندشان را دوست دارند ولى شايد من جزء افراد معدودى باشم كه تو را مىپرستم. مادرم، روزهاى اوّل گريه بكن چون شايد بغض بىفرزندى از دلت شسته گردد؛ ولى مبادا اين گريه تداوم داشته باشد، چون افتخارى بس بلند داري. فرزندى كه در صحنهاى همچون كربلا با چنين شرايط خشك و تشنگى جان خواهدداد، شفاعتت خواهد نمود. شیرت را بر من حلال کن.
پدرم، میدانم دستهایت از کارگری پینه بسته است كه لايق همچون ما فرزندانى. پدرم، من جز راه شهيدان وطن، ره نپيمودم و جز نغمهی آزادى خلق، شعرى نسرودم.
برادرجان، پيراهن خونين مرا به درِ خانه بياويز تا مردم اين شهر بدانند كه بودم. برادر، سفيدى رو و خرمى خيالم با سرخى خونم نقش پرچم ايران را متجلّى خواهد نمود. گرمى آماج گلولهها و سردى سفيد گلولهها را بر دل خويشتن مىپسندم كه دلاورانه و آزادانه زندگى بكنم چه خوب است كه آزاد و انسان زيستن!
خواهرم، قلبت رئوف است و تحمّل هجران نخواهى داشت و من همچنين، ولى مانند مثال «چون شمع سوختن و بر جمع برافروختن» بر مجلس ترحيم من چو شمعِ فروزانى پيراهن سياه بر تن كن كه مشتى بر دهان منافق و دشمن است. و زينبى باش در اصالت دين. در حجاب و ادب، فاطمهوار الگو باش و در رسوایى خصم در جامعه؛ زينبى باش.
دوستان، زمانى لبخند بر لبانم نقش مىبست، امّا دلم گوياى هزاران خاطره و آرزو بود. شادم به اينكه هرگز مرا افسرده نديدهايد زيرا بزرگترين لحظه برايم شادى شما بود. مؤمن، در زندگى راضى و در مرگ خشنود است:
نشان مرد مؤمن با تو گويم كه چون مرگش رسد خندان بميرد
آزاده مرد باشید و در رفاقت، پيشقدم و در عبادت، نمونه و در جوانمردى اسوه و در دوستى، باگذشت. انسان باشيد. اگر وجدان را حاكم اعمال كنيد، اماموار خواهيد زيست. هيچوقت سنگر گذشت و ايثار را خالى نگذاريد. عبادات، مطالعه، مبارزه و تفكّر را بر خود ايده سازيد و مواظب خود باشيد. چنانكه خداوند در قرآن مىفرمايد: «والعَصرِ، انّ الانسانَ لَفى خُسرٍ، الّا الذينَ آمَنوُا...» مبادا خون شهدا را به هدر دهيد. مبارزه و مجاهدت را از ياد نبريد و رهبر را يارى كنيد.»
- شناسه: 43
- بازدید: 45
- تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 00:57:17
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)