دانشجوی شهید خیرالله نظری
فرزند: ببراللهدانشجوی: علوم سیاسی، دانشگاه اصفعان
تولد: 1345/01/02 گورانسراب، خلخال
شهادت: 1364/11/25 فاو
در آغازين روزهاي سال 1345 يعني دومين روز فروردين ماه، درحالي كه سرماي سخت زمستان هنوز بر روستای «گورانسراب» از توابع شهرستان خلخال حاكم بود، در خانوادهاي کشاورز و از پدري به نام «ببرالله» و مادري پاكدامن به نام «عاليه رضاپور»، فرزندی پاي به عرصهی عالم نهاد كه از همان بدو تولّد، آثار خير و بركت بر پيشاني او هويدا بود. پدرش در كارهاي خير، شهرهی روستا بود و در پايبندي به حرام و حلال الهي و تقيّد به آداب و اخلاق اسلامي، زبانزد خاصّ و عام. و مادرش به پيروي از نياكان بزرگوارش، زني عفيف و محجّب بود.
گردش زمان به سرعت گذشت و خیرالله روز به روز بالندهتر شد و در سال 1351، پاي به مدرسه نهاد و دوران ابتدايي را در دبستان «قدس» روستای زادگاهش، گورانسراب، تحصیل نمود و در سال 1357، به علّت عدم وجود مدرسهی راهنمايي در روستا، براي ادامه تحصيل به شهر خلخال عزيمت نمود و در مدرسه «مولوي» این شهر ثبت نام کرد و با اجاره نمودن منزلی محقّر به اتّفاق دو تن از دوستانش، در مدّت تحصيل در خلخال اقامت گزيد.
آن روزها به دليل پايبندي به احكام اسلامي و جدّيّت در نماز، از معاشرت و اختلاط با برخي همكلاسيهاي ناآگاهش پرهيز ميكرد و از هر فرصتي نيز براي هدايت و ارشاد آنها استفاده مينمود. در مراسم مذهبي، مخصوصاً در اجتماعات انقلابي و در اعتراض به تبعيضهاي آشكار و مفاسد روشن رژيم پهلوي، فعّالانه حضور داشت و از آنجا كه قبل از آشنايي با امام(ره) به دليل خصوصيات اخلاقي و افكار مذهبي و عليالخصوص مشاهدهی نابرابريهاي فاحش اجتماعي، همواره در انتظار يك مُنجي و قيامي مبتني بر معيارهاي والاي قرآني بود، گويا گمشدهاش را در وجود امام يافته بود، که با تمام وجود شيفتهی آن رهبر فرزانه گرديد و دل به آرمانهای انقلاب سپرد.
دوران تحصيلات راهنمايي را هم با فعّاليت و پشتكاري مثالزدني و كسب نمراتي عالي به اتمام رساند و در سال 1360 براي ادامهی تحصيل در دبيرستان «شهيد بهشتي» خلخال ثبت نام نمود. در این دوران، شروع تجاوز نظامي صدام به مرزهای کشورمان، بزرگترين دغدغهی فكري خیرالله بود كه در كنار تحصيل همواره فكر و ذهنش را به خود مشغول داشته بود؛ تا اینکه سرانجام تصمیم گرفت به همراه تني چند از دوستانش به كلاسهاي آموزش فنون نظامي رفته و خود را براي حضور در جبهههاي نبرد عليه قواي متّحد استكباري آماده كنند.
او پس از طی آموزشهای نظامی، در آبانماه سال 1360 از طريق بسيج خلخال و درحالي كه هنوز به سن قانوني براي رفتن به جبهه نرسيده بود و مسؤولان مربوطه، مانع اعزامش بودند، با واسطه قرار دادن برخي نزدیکان، بالاخره اجازهی حضور يافته، در جمع بسيجيان خلخال و در قالب گرداني به نام گردان پنج به فرماندهي «بيوك فياضي» كه فرمانده وقت سپاه خلخال بود، راهي ديار نور گرديد و از آن پس بارها در عملیّات مختلف شرکت نمود و از خود رشادتهای ماندگار و حماسه-هایی جاودانه رقم زد.
در خلال اين مدّت، هرگاه از جبهه برميگشت، با جديّت تمام تحصيلش را ادامه داده، همزمان در كارهاي كشاورزي نیز پدرش را ياري ميرساند و عمدهی اوقات فراغتش را به فعّاليت در پايگاه بسيج روستا و ترغيب و تشويق جوانان به حضور در جبههها اختصاص داده بود، او در كنار اين فعّاليتها، به تشكيل جلسات مذهبي براي آشنايي بيشتر خود و دوستان بسيجي با مفاهيم قرآن و احكام اسلام و تزكيه و تهذيب نفس، اهميّت فراواني قائل بود.
در سال 1364، برخلاف آنكه به خاطر حضور در جبهه، فرصت حضور در كلاس را به صورت كامل نيافته بود، با نمراتي خوب، موفق به پايان تحصيلات دورهی متوسّطه و اخذ مدرك ديپلم در رشتهی علوم انساني گرديد و در كنكور سراسري همان سال، در رشته «علوم سياسي» دانشگاه اصفهان پذيرفته شد؛ ولي از آنجایی كه خود را براي شركت در عمليّات بزرگ و سرنوشتساز «والفجر8» آماده ميكرد، مجال ادامه تحصيل نيافت و عازم جبهه شد. او در این عمليّات غرورآفرين، در منطقهی «فاو»، در گردان «حبيببن مظاهر» حضور يافته و پس از طي دورهی پرفشار آموزشهاي نبردِ آبي، خاكي و كسب مهارت كافي، در تاريخ هشتم بهمنماه براي آخرين بار به مرخصي آمد تا با خانواده و دوستان براي هميشه خداحافظي كند.
چند روز بعد، در جریان همین عمليّات حماسي و ظفرمند، تيري مستقيم گلوي خيرالله را ميشكافد و وقتي نقش بر زمين ميشود، انبوهی از نارنجكهای دستي به وسیلهی نیروهای دشمن به طرف او پرتاب ميشود كه این تركشها سر و صورت او را شكافته، او را به شهادت میرساند. بدین ترتیب، روح ناآرام خیرالله، پس از ماهها تلاش خستگيناپذير در مناطق مختلف عملیّاتی، آرام گرفت و او در بیست و پنجم بهمن ماه سال 1364، در عنفوان جواني و در نوزده سالگي به لقاي محبوب شتافت. پيكر مطهّرش چند روز بعد از شهادت، با حضور انبوه مردم خلخال تشييع و پس از اقامهی نماز در شهر، براي خاكسپاري به روستاي «گورانسراب» منتقل و در قبرستان عمومي روستا دفن گرديد.
پوتین
«یک بار خیرالله در فصل زمستان، به مرخصي آمده بود. وقتی که یک روز صبح میخواست از خانه بیرون برود، دیدم دنبال كفشهايش ميگردد. با توجّه به اینکه در آن روز، برف زیادی هم در روستا باریده و همهجا از برف پوشیده شده بود، به او گفتم: «در این شرایط بهتر است که پوتينهايت را بپوشی.» امّا او از این کار امتناع کرد و گفت: «اين پوتينها براي استفاده در جبهه است و با هزار مكافات تهيه شده؛ استفاده کردن از آنها در خارج از جبهه جایز نیست و گناه دارد.»
سهم غذا
«وقتي براي انجام مأموريّت به روستاهاي اطراف «اشنويه» ميرفتيم، خيرالله با خوشرفتاري و محبّت ویژهای با اهالي روستا برخورد مینمود.
روزي در آستانه دههی فجر سال 1363، وقتي براي مأموريّتي به روستاي «ميرآباد» اشنويه رفتیم، موقع ناهار، دیدم كه خيرالله غذا نميخورد. با خودم گفتم که حتماً سهمیهی غذای خودش را نگرفته است. برای همین از مسؤول تداركات گردان خواستم كه غذاي آن روز را كه طبق معمول نان و كنسرو ماهي بود و اتّفاقاً آن روز يك قوطي كمپوت گيلاس هم به آن اضافه شده بود، به او بدهند. امّا خيرالله نپذیرفت و گفت كه سهم خودش را گرفته است. پس از سماجت دوستان در كشف آن راز، معلوم شد كه او همهی سهم خود را به دو نفر از كودكان آن روستا كه يكي از آنها یتیم هم بوده، بخشيده و خودش گرسنه مانده است.»
نابودی آتشبار
«در عمليّات غرورآفرين «والفجر1» من و خیرالله در گردان «حرّ7» لشکر31 عاشورا باهم بوديم. وقتي در گرماگرم نبرد، در تپههاي 143 منطقه، بر اثر شدت آتشِ دشمن، زمينگير شدیم، به اجبار براي مصونيّت از تير و ترکشهاي پرحجم عراقیها؛ با استفاده از پايهی مينهاي دشمن، گودالي برای خودمان حفر کردیم و در پناه آن مشغول به مبارزه شدیم. در سمت چپ ما، تپّهی 145 بود که بچههاي لشکر 27 حضرت رسول6 مستقر بودند و در روبه روي آنها، یک «شيليکا» قرار داشت که طوری مستقر شده بود که هرچه بچه ها با آرپيجي ميزدند، بازهم از کار نمي افتاد و خيلي از رزمندگان ما تلفات ميگرفت.
من و خیرالله براي اينکه آتش آن را خاموش کنيم، برخلاف مخالفت دوستان ديگر، براي لحظهاي مأموريت خود را رها کرديم و بدون معطّلي از شيار باريکي که به آن آتشبار منتهي ميشد و عراقيها سخت مراقب آن بودند، به طرف آن حرکت کرديم و در زمان مناسب، نارنجکهایمان را به سنگر آتشبار پرتاب کرديم و در میان فریاد «الله اکبر» رزمندگان، آن را منهدم نموديم. با نابودی آن آتشبار، عراقيها بلافاصله از آنجا عقب نشستند و رزمندگان به پيشروي خود ادامه دادند تا سرانجام ارتفاعِ ازپيش تعيين شده را گرفتند و ما هم با سلامتي و افتخار به موضع خود برگشتيم.»
این پیروزی مبارک باد
«دوازدهم بهمن سال 1364 بود. در آن زمان، خیرالله برای آخرین بار به مرخصی آمده بود و قرار بود تا چند روز دیگر، عازم جبهه شود. آن روز با یکدیگر براي شركت در مراسمي به مناسبت گراميداشت دههی فجر، در ميدان معلّم خلخال، حاضر شده بوديم. در آن لحظات، یکی از سرودهای انقلابی با عنوان «اين پيروزي مبارك باد» از بلندگوهاي اطراف ميدان پخش ميشد و آهنگ دلنشين و توأم با حزن آن سرود، معنويّتي خاصّ به حاضران و فضاي اطراف بخشيده بود.
خيرالله با حالتي عرفاني و محزون گفت: «گفتن اين پيروزي مبارك باد، آسان است؛ ولي تلاش براي كسب اين پيروزيها، به اين آساني نيست.» او سپس ادامه داد: «الآن وزش باد، پيراهن شهيد «بهبودعلي» و «ارشد» را كه براي ايجاد بستري امن براي خواندن اينگونه سرودها، مفقود گرديدهاند، تكان ميدهد. گويا صداي خشخش پيراهن پارهی «بهبودعلي» را در مواجهه با وزش بادها در كنار دجله ميشنوم.» او دوباره آهی کشید و در همان حالت معنوی ادامه داد: «خدايا ما را شرمندهی آنها نكن.»
درحالی که قطرههاي زلال اشك از گوشهی چشمانش به آرامي سرازير ميشد، ناگهان لبخند مليح و پرمعنايي كرد و به شكلي عجيب و با لحني دوست داشتني و آميخته با احساس گفت: «حمید، دههی فجر بعدي، من هم نخواهم بود و اگر اين سرود را شنيدي، حتماً اين صحنه جلوي ديدگانت مجسم خواهد شد. خوشا به حالت در آن لحظهی دلتنگي و تنهايي!» او چند روز بعد از این اتّفاق به جبهه رفت و همانگونه که پیشگویی کرده بود، مظلومانه به شهادت رسید و به یاران شهیدش پیوست.»
آخرین لحظهی شهادت
«در اوّلين ساعات شروع عمليّات حماسي و ظفرمند والفجر8، خیرالله به اتّفاق همرزمانش با گذشتن از ميان امواج وحشي و خروشان اروند و خلق حماسههايي جاويدان، سنگرهاي به ظاهر مستحكم دشمن را در آن سوي اروندرود، در هم شكسته و پاي در ساحل اروند گذاشته و همه اهداف از قبل تعيين شده را تسخير نموده، براي ادامهی كار، منتظر دستوري ديگر ميمانند، دستوري كه به دليل توفيق كامل گردان و نشان دادن صلابت و اقتدارش، براي انهدام نيروهاي مقاومت كنندهی گارد ويژهی صدّام، در محور فاو، صادر ميشود. خيرالله در حالي كه عملاً فرماندهي دستهاي عاشق شهادت را برعهده داشت؛ در نيمههاي شب مورخ 25/11/64، اين بار، حملهای را به منظور گذر از سه راه معروف به «سه راه مرگ» و رسيدن به پشت خاكريزهاي مشرف به «كارخانه نمك» آغاز ميكنند. پس از مسافتي پياده روي، به دليل اشتباه در تخمين مسافت كه به دليل تغيير تاكتيكي ناگهاني دشمن و ايجاد خاكريزي جديد و لوزي شكل، پيش آمده بود، قبل از رسيدن به خاكريز، شروع به اجراي آتش ميكنند و ستونهاي عملياتي، پس از مواجه شدن با حربهی جديد عراقیها، به جهت اينكه در دشتي صاف از سه طرف در محاصرهی آتش سنگين دشمن قرار گرفته بودند، سينهخيز، به حركت خود ادامه ميدهند و در همين هنگام تيري مستقيم گلوي خيرالله را ميشكافد و وقتي نقش بر زمين ميشود، به علّت نزديكي به زاويهی رأس خاکریز لوزيشكل، سيل نارنجك دستي به طرف او پرتاب ميشود كه تركش نارنجك، سر و صوتش را میشكافد و خيرالله، آسماني ميشود. بعدها يكي از همرزمانش كه از بسيجيان مراغهاي بود میگفت:
«خيرالله در آخرین لحظات شهادت، در حالی که از شدّت جراحات وارده، زمان و فرصت تمام کردن «شهادتین» خود را هم نیافت، با اشارهی دست، بچههاي دسته را به حركت به سمت زاويهی مقابل كه هدف اصلي گردان بود، تشويق ميكرد.»
وصیّت شهید
«با سلام بر شهيدان و بر امام امت و تمام مومنين و صابران و با سلام بر شما پدران بزرگوار كه مانند حسين7 فرزندانتان را به جبهههاى جنگ فرستادهايد و من هم مطمئن، در اينجا عليه دشمن مىجنگم. يادم هست كه شما چندين بار به من گفتيد كه من راضى هستم به جبهه برويد و مانع رفتن شما نيستم و اين خود براى من نقطهی اميد بود و هميشه قوّت قلب من.
پدرم، مبادا در شهادت من زياد ناراحت باشيد محكم و استوار باشيد. مادرم، برادرانم و خواهرانم را بگویيد تمام واجبات را به جاى آورند و نماز را اصلاً قضا نكنند و مرا حلال كنند و دعاگوى امام و اسلام و رزمندگان باشند و هميشه به فكر خدا و رضايت خدا باشند .... روحيّهی خود را حفظ كنيد. پشتيبان امام و اسلام باشيد و زياد به فكر دنيا نباشيد. برادرانم را براى اسلام بزرگ كنيد. آمادگى خود را براى دادن تمام فرزندان خود در راه اسلام اعلام كنيد و بدانيد كه همهی آنها بايد در راه اسلام از دنيا بروند.
و مادرم، مبادا با زنان ديگر صحبت به ميان آوريد يا ناراحت باشيد كه من آرزوى شهادت را داشتم و به آن رسيدم. آرزوى دنيوى ندارم و نداشتم. من زنده هستم و نمردهام. مادرم، ديگران و هيچكس را ناراحت نكنيد. مانند زينب از اسلام و انقلاب پشتيبانى كنيد و مرا حلال كنيد و دوباره مىگويم كه احترام خود را حفظ كنيد و بدانيد شما خانوادهاى بزرگ هستيد و امام زمان(عج) اعمال شما را هميشه مىبيند و خود را بزرگ بدانيد... هنگام اعزام به حمله، 17/11/64 ساعت 30/5 جنوب آبادان رودخانه بهمنشير، خداحافظ تا ابد.»
- شناسه: 42
- بازدید: 89
- تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 00:53:34
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)