دانشجوی شهید یعقوب مهدی زاده اصل
فرزند: ابراهیم خلیلدانشجوی: دینی-عربی، تربیت معلم اردبیل
تولد: 1341/01/12 اردبیل
شهادت: 1365/12/05 شلمچه
در دوازدهم فروردین ماه سال 1341، در خانوادهای متدیّن و خوشنام در محلّهی «شمس آباد» اردبیل، نوزادی چشم به دنيا گشود که با تولّد خود، شادی و سرور را برای خانوادهاش به ارمغان آورد. پدرش «ابراهيمخليل» مغازهی خواربار فروشي داشت و از این طريق، معاشِ خانواده را تأمین مینمود و مادرش، «طيّبه شيخعليزاده» خانهدار بود و به ادارهی امور خانه میرسید. به این ترتیب، یعقوب دوران خردسالي را در آغوش گرم چنین خانوادهای سپری نمود و با فرارسیدن مهرماه سال 1348، قدم به مدرسه نهاد و شروع به تحصیل نمود و مقطع ابتدایی را در دبستانهای «انوري» و «مقدّس» و مقطع راهنمایی را در مدرسه «هدف» تحصیل نمود و در سال 1356، وارد مدرسه «ابومسلم» اردبیل شد و در مقطع دبیرستان، مشغول به تحصیل گردید. یعقوب، سالها بعد، در زندگینامهای که به قلم خودش نوشته است، دربارهی تولّد و دوران تحصیل خود، چنین مینویسد:
«اينجانب يعقوب مهديزادهاصل فرزند ابراهيمخليل در دوازدهم فروردينماه سال1341، در يک خانوادهی مسلمان در شهرستان اردبيل پا به عرصهی وجود نهادم. از همان ابتدا زندگي را با مشقت و سختي آغاز نمودم، پدرم با هفت فرزند، درآمدي ضعيف و ناچيز داشت؛ با اين حال، با زندگي ميساختيم.»
دوران تحصیل یعقوب در مقطع دبیرستان، با وقوع انقلاب اسلامی در ایران مصادف گردید و او نیز مانند بسیاری دیگر از دوستانش، در كنار درس و تحصیل، به فعّاليتهاي انقلابي مانند پخش اعلامیه و شرکت در راهپيماييها میپرداخت و شب و روز فعّاليت ميكرد. بيشتر وقتها به خانه نمیرفت و وقتي با مخالفت خانوادهاش رو به رو ميشد، ميگفت: «ما وظیفه داریم که به مردم كمك بكنيم.» او خود در زندگینامهاش، در این باره مینویسد:
«در سال 1356 وارد محيط دبيرستان شده و در دبيرستان «ابومسلم» ثبت نام کردم. همزمان با ورود ما به دبيرستان، کمکم جرقههاي انقلاب زده شده بود و نغمههايی از گوشه و کنار به گوش ميرسيد؛ ولي معلّمان در سر کلاس، هيچ اشارهاي نميکردند تا اينکه از مدارس دانشآموزان با تأني و آرام به خيابانها مي-ريختند. ما نيز در دبيرستان همهی آثار مربوط به طاغوت، اعم از پوستر و عکس را به حياط ريختیم و آتش زديم. با اينکه از طرف رئيس دبيرستان و معاونينش، مورد اذيت و آزار قرار ميگرفتيم، ولي به مدارس ديگر رفته و در جلوي آنها شعار داده و دانش-آموزان را تشويق به ترک کلاسها ميکرديم تا به خيابانها بريزند.»
یعقوب بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، همچنان به فعّالیّتهای انقلابی خویش تداوم بخشید و نقشی فعّال و مؤثر در مساجد و پایگاههای مقاومت ایفا میکرد، تا جایی که دیگر خانوادهاش کمتر او را در خانه میدید و اغلب در این مورد به او اعتراض مینمود. روحیّهی انقلابی و مبارز یعقوب به حدّی بود که با آغاز جنگ تحمیلی و تهاجم عراق به مرزهای کشور، در سال 1359، تحصیل خود را نیمه کاره نهاد و عازم جبهههای جنگ گردید.
وی که به دلیل فعّالیّتهای انقلابی و مبارزاتی، با اُفت تحصیلی مواجه شده و چند سال از تحصیل عقب مانده بود، سرانجام در سال 1362 دیپلم خود را اخذ نمود و با قبولی در آزمون ورودی تربیت معلّم، در رشتهی دینی، عربی مرکز تربیت معلّم شهید رجایی اردبیل مشغول به تحصیل شد. وی دربارهی آن دوران، چنین مینویسد:
«بعد از پيروزي انقلاب نيز همگام با امّت شهيدپرور ايران، در صحنههاي سياسي و... شرکت مينمودم. در سال 62 موفّق به اخذ ديپلم شدم و در آزمون تربيت معلّم همان سال شرکت نمودم و از رشتهی ديني و عربي قبول شدم. با شروع جنگ تحميلي، در سال 59 به جبهه اعزام شدم و بعد از يک ماه و نيم، برگشته و ادامهی تحصيل دادم و بعد از اخذ ديپلم، رهسپار جبهه شدم و تا سال 64 پدرم را از دست دادم و اين از لحاظ روحي ضربهی سختي بر پيکرم وارد آورد زيرا که آرزوهاي دور و درازي داشتم و مي-خواستم جبران زحمات و تلاشهاي مداوم و پرثمر او را بکنم و هم اکنون نيز در مرکز تربيت معلّم شهيد رجایي، مشغول گذراندن سال دوم تحصيلاتم هستم.»
یعقوب، از اوّل جنگ تا روزي که شهيد شد، به طور مداوم در جبهه حضور داشت. وی در ابتدای تهاجم رژیم بعث در سال 1359، از طريق فدائيان اسلام يک ماه و نیم به جبههی اهواز رفت و پس از آن نیز از سال 1362 تا سال 1364 بارها در مناطق عملیّاتی جنوب کشور حاضر شد و در عمليّاتهای مختلف از جمله عملیّات خيبر شرکت نمود و در این عملیّات، مجروح شد و بعد از مدّتي استراحت، دوباره از تاريخ سی فروردین تا پایان تیر سال 1360، از طريق مرکز تربيت معلّم به جبهه رفت.
آخرین اعزام یعقوب به جبهه، در تاريخ 10/11/65 بود که در عمليات کربلاي 5 شرکت نمود و در روز پنجم اسفندماه همان سال، به دنبال درگيري با نيروهاي بعثي عراق، در اثر اصابت تركش به سر و كتف و دست و پایش، در منطقهی «شلمچه»، دار فاني را وداع كرد و به شهادت رسید.
پيكر پاك شهيد، در گلزار شهداي «بهشت فاطمه» اردبیل به خاك سپرده شد.
سنّ تکلیف
«یعقوب از دوران بچگی بيشتر وقتها به مسجد ميرفت و در نمازهای جماعت و مجالس دعاي كميل شركت ميكرد و هرچند هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بود، امّا هميشه و در همه حال، نمازش را سر وقت ميخواند.
او در این مورد، اغلب با برادر بزرگترش بحث میکرد و به او اعتراض میکرد که چرا نمازهایش را مرتب نمیخواند و وقتی که برادرش ميگفت هنوز به سن تكليف نرسيدهام؛ يعقوب او را نصيحت ميكرد و ميگفت: «صحبت کردن با خدا که سن و سال ندارد. من که از تو کوچکتر هستم، با اين حال نمازهایم را به موقع ميخوانم، تو هم اگر اراده كني، ميتواني بخواني.»
جای خالی پدر
«یعقوب تعصّب زیادی نسبت به خانواده و حمایت از ما داشت و همیشه به فکر برادران و خواهرانش بود. یادم میآید که در دوران کودکی، به مغازهی پدرش ميرفت و بارهايي راكه جلوي مغازه ميآوردند، خالي ميكرد و دستمزدي كه از این بابت ميگرفت، همه را در قُلك ميريخت و جمع میکرد و در عيد نوروز، براي بچهها اسباببازی ميخريد. بعدها، وقتی که پدرش فوت کرد، يعقوب مثل يك كوه محكم و استوار بود وقتي كه ناراحتی من یا بچهها را میدید، دلداري ميداد و ميگفت: «اصلاً هيچ ناراحتي به خودتان راه ندهید، هركاري كه داشتيد مثل پدرم همهی آنها را بدون كم و كاست، انجام خواهم داد و كاري خواهم كرد كه هیچ وقت جاي خالي پدرم را احساس نكنيد».
اوّلين عيدي که پدرش فوت كرده بود، ديدم یعقوب با چند جعبه شيريني، وارد خانه شد و گفت: «مادرجان، يادت هست که هرسال عید، پدرم شيريني ميخريد و ما چقدر خوشحال ميشدیم؟ من هم امسال اين كار را انجام دادم تا خواهرم را خوشحال بکنم.»
نمیخواهم دشمنان شاد شوند
«بعد از اینکه در عملیّات «خیبر» مجروح شده بود، وقتي او را از جبهه به اردبيل انتقال دادند، هنوز تركش در بدنش جا خوش كرده بود كه با عمل جرّاحی آن را درآوردند و پزشکان به مدّت يك ماه، برایش استراحت نوشتند.
او در این مدّت هر وقت ميخواست از خانه بيرون برود، دست زخمیاش را به نحوی پنهان ميكرد تا کسی متوجّه آن نشود. وقتی علّت این کار را از او پرسیدم، گفت: «نمیخواهم دشمنان و بدخواهان، با دیدن جراحت دستم، شاد بشوند.»
آخرین لبخند
«بعد از چهلم پدرش، يعقوب باز قصد رفتن به جبهه را داشت كه من اعتراض کردم و گفتم: «مگر قرار نبود، بعد از فوت پدرت، تو مواظب من و خواهرت باشی؟ پس حالا چرا میخواهی بروی و ما را تنها بگذاری؟ من و خواهرت به جز تو ديگر به كسي اميدي نداریم.» یعقوب از این حرف من ناراحت شد و گفت: «اوّلاً همیشه امیدتان به خدا باشد، ثانیاً در جبهه به وجود ما نیاز هست و اگر ما نرويم، چه كسي بايد از كشور دفاع بكند؟ در واقع من برای دفاع از شماست كه به جبهه میروم.»
آخرین بار که میخواست به جبهه برود، شب همهی اقوام و خانواده دور هم جمع شده بودیم. اصرار و پافشاری ما برای منصرف کردن او، بیثمر بود. دامادمان گفت: «حدّاقل در جبهه زياد جلو نرو و خودت را به آب و آتش نزن و بیشتر مواظب خودت باش.» يعقوب به خاطر اين حرف او، ناراحت شد و گفت: «من به خاطر خدا و دفاع از وطنم ميروم و هر بلايي هم که سرم بيايد، راضي به رضاي خدا هستم»
صبح که از خواب بلند شدم به اتاقش رفتم تا بیدارش کنم، ولی جايش خالي بود. از پنجره كه بيرون را نگاه كردم، ديدم كه با آن قدِ بلند و رعنایش، در حالی که ساکش را به دوش گرفته بود، از درِ حياط خارج میشد. او از همانجا، نگاهي به من كرد و برايم دست تكان داد و در حالی که مثل همیشه لبخند شیرینی بر لب داشت، برای همیشه رفت.»
گزیدهای از نامههای شهید
«جوانان داوطلبانه بروند به اين جنگ، و مسأله را زود حلّش کنند.» (امام خميني)
... همان طوري که مستحضر هستيد، امام با پيامي که در بالاي نامه نوشتهام، داد؛ بر هر مسلمان واقعي تکليف شد که به نداي امام لبيک گفته و با اعلام حضور خود در جبهههاي حق عليه باطل، مشت محکمي بر دهان شيطان بزرگ و ياوهگويان و مزدوران اين عامل فساد برند و آنان را رسوا نمايد. بنابراين من به نوبهی خود، به عنوان يک مسلمان اجازه دارم به جبهه بيايم و به نداي امام لبّيک «يا خميني» بگويم. بنابراين پدر و مادر بزرگوارم، از غيبت و دوري من ناراحت نباشيد و به حرفهاي پوچ و بيهودهی عناصر ناباب گوش ندهيد....»
***
«... باري ، پدر و مادر عزيزم، زندگي هيچ و پوچ است و در اين دنياي فاني، انسان سعي کند که براي آخرت خود، اندوختهاي ذخيره کند، زيرا انسان معصوم نيست و هر روز و هرلحظه، در معرض گناه ميباشيد و اگر خدا قبول کند، اين براي آخرت من ذخيره و اندوختهاي خواهد بود. بنابراين هيچ غم و غصّهاي را به خود راه ندهيد و از فراقت من ناراحت نباشيد؛ زيرا که هر انساني در روز بازپسين، با اعمالي که انجام داده است در محشر حاضر شده و پاسخگوي اعمال خويش خواهد بود. بنابراين، گناه پدر را بر پسر يا برادر يا مادر و خواهر نخواهند نوشت...
بنابراین از فراق و دوري من ناراحت نباشيد. به خدا هروقت به مرخصي ميآيم، نميتوانم شهر و زندگي دنيوي را تحمّل کنم و گريزگاهي ميخواهم که از گناه و تجملات که در شهر وجود دارد، بگريزم و جایي بهتر و نيکوتر از سنگر و جبهه نميیايم. اميدوارم احساس مرا دريابيد و مرا بيشتر از اين سرزنش و ملامت نکنيد...»
***
«... خدا شاهد است اگر آنچه که در دلم ميگذرد، باخبر باشيد؛ به من حق خواهيد داد که به جبهه بروم. در اين دنياي پرآشوب و فاني، هرلحظه انسان در معرض لغزشها و گناهان ميباشد. زندگي گذشتهی من سراسر ناراحتي و ملامتبار و آنچه که خودم ميدانم پر از لغزش و گناه است. همه معتقد هستيم که روز قیامت در پيشگاه خداوند حاضر شده و پاسخگوي اعمال خويش خواهيم بود. بنابراين باید در جبران این همه نابندگي به خداوند بربيايیم و نسبت به توبه اقدام کنيم.
بنابراين، يک لحظه نميتوانم در شهر و دنياي مادی شهر غرق شده و باز خداي ناکرده به سقوط و نيستي کشيده شوم؛ لذا مرا درياب و به حال خود واگذار.
و امّا تو اي خواهر گرامي، احساس تو را درک مي کنم. ولي از تو چيزي ميپرسم: مگر نه اينکه هرکس نسبت به اعمال خودش، هرچه بد و يا خوب باشد، پاداش داده خواهد شد. آیا نباید انسان در صدد پاداش خوب و اجر باشد؟ مگر روز رستاخيز، حساب خواهر و برادر و پدر و مادر از يکديگر جدا نيست؟ اين ها را به پدر ومادر نيز نوشتهام خيال نکنيد که از روي احساسات و کودکي اين حرفها را ميگويم، به خدا زندگي را کمي درک کردهام و ميخواهم واقعاً بنده خدا باشم و به غير از فرمان او، هيچ دستور و فرماني را سر ننهم و مگر نه اينکه روزي به طرف او برخواهم گشت؟ اگر سربلند باشم بهتر است و يا سرافکنده و شرمناک؟! خوب، مرا درک کنيد و به حال خودم واگذاريد. انشاءالله در زندگيتان خوشبخت و موفّق باشيد...»
***
«...مادرجان، همان طور که شاهد تشییع جنازهی «جمشید» و «حسن رجبزاده» بودید، شما هم بایستی مانند پدر حسن باشید که همچون کوهی استوار، بر پا ایستاده است؛ زیرا که این سومین فرزندش است که از دستش رفته است. یکی از برادران نقل میکرد موقعی که ساک و وسایلش را برای خانوادهاش بردم؛ پدرش هم آنجا بود و گفت برای چه اینجا آمدهاید؟ وقتی جریان را گفتیم، بدون هیچ ناراحتی و اندوه آن را مشیّت خدا دانست...»
وصيّت نامه
«امروز جنگ به مرحلهی جديدى رسيده است و با سابق فرق مىكند و حسين7 در جبههها نداى «هَل مِن ناصِر ينصُرُنى» سر داده است، لذا بر هر مسلمان متعهد واجب است كه به اين ندا لبيك گفته و به سوى جبههها روان شود. امروز امريكاى جنايتكار و شوروى تجاوزگر دست به دست هم داده و در صدد بلعيدن و كوبيدن تمام مستضعفان از لبنان و عراق و افغان هستند تا نداى مظلوميّت خواهى آنها را در دنيا خفه كنند؛ بنابراين بر ماست كه با فريادهاى كوبندهی «الله اكبر و لااله الا الله»، اين تجاوز و زورگويى را در هم بشكنيم و نداى مظلوميت خويش را به گوش جهانيان برسانيم و اين ميسّر نمىشود مگر با خون دادن و شهادت در اين راه.
انسان زمانى پا به عرصهی وجود مىگذارد، مدّتى زندگى مىكند و بعد چشم از اين جهان فرو مىبندد. چه خوب است حتى الامكان، دست كشيده و مدّتى نيز با خدا بگذراند. مگر مىشود؟! تا انسان مىخواهد شروع كند، شيطان وارد معركه شده و دست به كار مىشود تا او را گمراه كند و اينجاست كه ارادهاى آهنين و پولادين مىخواهد كه تاب و توان مقاومت داشته باشد تا بر وسواس و مطامع شيطانى غلبه كند.
يارب، دست اين بندهی ناچيزت را بگير و نداى او را كه از اعماق قلب بر مىخيزد، گوش كن. پروردگارا، وسوسههاى شيطانى هرلحظه بر وجودم هجوم آورده و خُردم مىكند؛ ياراى مقاومت ندارم و به غير تو پناهگاهى ندارم. خدايا، يك لحظه مرا به حال خودم وامگذار كه موجب فراقت بنده از تو مىشود.
آرى، خواهم آموخت تا خون در رگهايم دارم و قلبم از كار نيفتاده، دست از مبارزه و ستيز بر نخواهم داشت تا خون در رگهايم جارى است با همهی تجاوزگران و زورمندان و قلدران در خواهم آويخت. هرجا بروم، داد خواهم زد و با صدايم تا اقصى نقاط جهان، فرياد خواهم زد: «اى مردم جهان، بدانيد تا زمانى كه خون در رگهايم جارى است، يك لحظه از پا نخواهم نشست و زمانى كه ديگر رمقى برايم نماند، آن وقت با خونم حركتى دوباره به فرزندان اين مملكت اسلامى خواهم بخشيد.
و مادرم، عشق حسين مرا بدين وادى كشانده. نبايد حسين را تنها گذاشت و باید به يارياش شتافت. لحظهاى فكر كن و كربلا را به ياد آور و اباعبدالله الحسين7 را (كه تنها 72 نفر به او پيوستند.) امروز لحظات حسّاسى است. امام نيز فرزند و از تبار حسين7 است. آرى ديدم او نيز چه سان فرمود: «آنهايى كه توانايى برداشتن سلاح را دارند به جبهه بروند.»
خدايا، من نيز به نوبهی خود به اوامر امام لبّيك مىگويم و به سوى جبههی حق روانه مىشوم. شما نيز زينبوار راه حسين7 را ادامه دهيد. رسالت حسين را بر دوش گرفته و حافظ خون شهدا و ادامه دهندگان راه آنان باشيد. شهيد مظلوم بهشتى مىفرمود: «شهادت عشق است و حالا ما را از معشوق مىترسانند.» انشاءالله ما نيز بتوانيم عشقمان را به اثبات رسانده و با ريخته شدن خونمان، به معشوق برسيم و يا اينكه سرافرازانه و پيروزمندانه بر دشمن غالب شويم. خدايا مرا پاك بپذير. والسّلام. 28/10/1365»
- شناسه: 38
- بازدید: 96
- تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 00:39:19
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)