دانشجوی شهید محمدحسین منتظری
فرزند: ولی اللهدانشجوی: زبان آلمانی، دانشگاه تهران
تولد: 1335/01/15 خلخال
شهادت: 1361/02/10 جاده اهواز-خرمشهر
در پانزدهم فروردین ماه سال 1335 در خانوادهای متوسّط در شهر خلخال، چشم به جهان گشود. پدرش «ولیالله منتظری» پارچهفروش بود و به این طریق، معاش خانوادهی خود را مهیّا مینمود. مادرش «گلتاج» خانهدار بود و در دامان پاک و پر مهر خویش، فرزندش را با عشق و محبّت میپروراند. محمّدحسین اوّلین فرزند خانواده بود و تولّدش همچون بهاری که در آن تولّد یافته بود، ارمغانآور شور و نشاط و سرور بود.
وی پس از پشت سر گذاشتن دوران کودکی، در سال 1341 جهت فراگیری علم و دانش وارد مدرسه ابتدایی شد. از همان ابتدای تحصیل، دانشآموز باهوش و کوشایی بود و در انجام تکالیف خود، بسیار دقیق و منظّم بود و با وجود شیطنتهایی که داشت، بسیار منضبط و مورد علاقهی معلّمان و دوستان خود بود. او پس از اتمام مقطع ابتدایی، در مهرماه سال1347 در دورهی راهنمایی مشغول به ادامه تحصیل شد. در این دوران، وی در کنار تحصیل به خانوادهی خود نیز کمک مینمود و از اخلاق و رفتاری پسندیده برخوردار بود و احترام زیادی برای بزرگترها خصوصاً والدینش قائل میشد و متانت و درستکاری او، نزد اطرافیان زبانزد بود.
او توانست با پشتکار و تلاش خود، دورهی راهنمایی را نیز با موفّقیّت به پایان برساند و سپس در سال 1349 برای ادامه تحصیل عازم تبریز شد و در آنجا به مدّت دو سال اقامت نمود و در رشتهی ریاضی در دبیرستان مشغول به تحصیل شد. سپس در سال 1351 به تهران رفت و در آنجا دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه تهران، در رشتهی زبان و ادبیّات آلمانی پذیرفته شد. او علاوه بر تحصیل در رشته زبان و ادبیّات آلمانی، در رشتهی معماری نیز تحصیل میکرد.
وی در سال 1355 موفّق به اخذ مدرک لیسانس از دانشگاه تهران شد و پس از فارغ التحصیلی، برای مدّت دو یا سه ماه، جهت انجام کارهای تحقیقاتی عازم کشور آلمان شد و سپس به کشور مراجعت نمود و برای مدّتی در مرکز صدا و سیما مشغول به کار گردید.
از سال 1356 عشق به انقلاب در وجود محمّدحسین شعلهور گردید و با توجّه به آگاهی و بینشی که در خصوص شرایط بحرانی کشور و بیکفایتی دولت فاسد حاکم داشت، با شرکت در تظاهرات و راهپیماییها، برای پیروزی انقلاب اسلامی فعّالانه وارد ميدان مبارزه شد.
او در مراسم مذهبي و مساجد، حضوری فعّال داشت و همسو با جریانات مذهبی و سیاسی و انقلابی، حرکت ميکرد و امام خمینی را بزرگترین سرمایهی مملکت میدانست و پیرو بیانات و اوامر ایشان بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و به ثمر رسیدن نهال آزادی در کشور، در بحبوحهی نبرد نابرابر با رژیم بعثی، محمّدحسین به خلخال بازگشت و در تاریخ 27/9/1359 جهت انجام خدمت مقدّس سربازی و دفاع از خاک میهن، از طریق ارتش جمهوری اسلامی، عازم جبهه شد و پس از گذراندن چهار ماه دورهی آموزشی در شیراز، به لشکر 21 حمزه معرفی شد و در خطوط مقدم «اندیمشک» برای دفاع از آرمانهای پاک و عقاید والای خود، به مبارزه پرداخت.
او در طول خدمت سربازی همیشه مطیع و فرمانبردار فرماندهان بود و از زیر هیچ فرمانی شانه خالی نمیکرد و خالصانه جان خود را در طبق اخلاص گذاشته بود و در حملههای رزمندگان اسلام علیه دشمن، رشادتهای قابل توجّهی از خود نشان میداد؛ تا جایی که در عملیّات «فتح المبین» با اصابت ترکش، مجروح شد و پس از مدّتی استراحت، دوباره به جبهه بازگشت و رو در روی دشمن، به مبارزه پرداخت.
رشادت و شهامت محمّدحسین و همرزمانش در مقابله با دشمن متجاوز در درگیری مورّخ 31/5/1360 در منطقهی غرب رودخانهی «کرخه» باعث تلفات سنگین و عقب نشینی رذیلانهی مزدوران بعثی گردید که به همین خاطر او مورد تقدیر پرسنل گردان قرار گرفت.
او که با وجود آثار جراحت، دوباره در جبهه حاضر شده بود، در عملیّات غرور آفرین «بیتالمقدّس» که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، در دهم اردیبهشت ماه سال 1361، هنگام درگیری با نیروهای بعثی عراقی در جادّهی اهواز- خرمشهر، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به ناحیهی سر، به فیض شهادت نائل آمد.
پیکر پاکش پس از تشییع پرشکوهی با حضور مردم شهیدپرور شهر خلخال، در میان سیل اشک و آه دوستداران و خانوادهاش پس از وداعی اشکبار؛ در گلزار شهدای خلخال به خاک سپرده شد.
دفاع از خاکریز
«محمّدحسین خاطرات زیادی از جبهه تعریف میکرد که یکی از آن خاطرات، همیشه در ذهن من نقش بسته است. او میگفت:
«در یکی از عملیّاتها، وقتی در خطّ مقدّم جبهه، مشغول مبارزه بودیم؛ به شدت زیر بارش گلولههای بیامان دشمن قرار داشتیم و تعداد زیادی از همرزمانمان، از جمله بیسیمچی ما شهید شده بود و ما تقریباً پانزده نفر باقی مانده بودیم. نیروهای دشمن بر شدت حملات خود افزوده بودند و میخواستند خاکریز مهمّی را که ما در پشت آن قرار داشتیم، به هر قیمتی كه شده بگیرند، که البته این اتّفاق برای ما خیلی گران تمام میشد.
بچهها کمی روحیّهی خودشان را از دست داده بودند و میترسیدند. من با دیدن این وضعیّت، به خدا توکل کردم و به طرف دیگر خاکریز رفتم و به سمت عراقیها تیراندازی کردم. این کار من باعث شد تا بچههای رزمنده با دیدن این کار من روحیه بگیرند و تا صبح مقاومت کنند. نزدیکیهای صبح، نیروهای کمکی به ما رسیدند و با این سلحشوری و مقاومت رزمندگان، عراقیها نتوانستند خاکریز را بگیرند. بعد از آن اتّفاق، ما به خاطر این کار بزرگ، مورد تشویق قرار گرفتیم.»
دلم برای دوستانم تنگ شده
«محمّدحسین در عملیّات «فتح المبین» بر اثر اصابت ترکش توپ به بدنش، زخمی شده بود و جهت استراحت پزشکی به خانه آمده بود. در طول این مدّت، او کمتر در خانه پیدا میشد و اغلب به مسجد و مراسم مذهبی میرفت. بعد از نمازهای روزانهاش، میدیدیم که با تضرّع و اظهار نیاز، سر بر سجده میگذاشت و برای پیروزی رزمندگان و همرزمانش دعا میکرد.
با وجود جراحتی که داشت، مایل بود که پیش از اتمام مرخصی استعلاجی، به جبهه بازگردد. هنگامی که مادرش با بازگشت او به جبهه مخالفت مینمود و از او میخواست تا زمان بهبودی کامل، در خانه بماند؛ به او میگفت: «دلم برای دوستانم تنگ شده است و باید بروم.»
او برای حضور در جبهه بیتابی میکرد و به هیچ وجه حاضر به استراحت و ماندن در خانه نبود. چراکه میدانست عملیّات بزرگی در پیش است و در جبهههای جنگ، به وجود نیروهایی همچون او، نیاز دارند.
گویی به او الهام شده بود که در این نبرد شهید خواهد شد؛ پس از آخرین خداحافظی با خانواده، از همهی ما حلالیّت خواست و رهسپار جبهه شد و مدّتی بعد، در حین انجام وظیفه در عملیّات «بیت المقدّس» که منجر به آزادی خرمشهر شد، به فیض عظمای شهادت نائل آمد و روح پاکش در جوار رحمت الهی به آرامش ابدی دست یافت.»
خبر شهادت
«روزی که خبر شهادت محمّدحسین را آوردند، همه ما از صبح آن روز حال و هوای عجیبی داشتیم. مادرم بعد از نماز صبح میگفت: «خواب محمّدحسین را دیدم که آمد و پشت در قایم شد و خودش را نشان نمی-داد و من هرچه میگشتم، نمیتوانستم پیدایش بکنم؛ تا اینکه سرانجام خودش را به من نشان داد.» مادرم دلشوره زیادی داشت و اصرار میکرد که از محمّدحسین خبری بگیریم. میگفت: «حتماً سر محمّدحسین بلایی آمده و اتّفاقی برایش افتاده است.»
چند ساعت بعد از این اتّفاقات بود که آشنایان و همسایگان، خبر شهادت او را برای ما آوردند.»
گزیدهای از نامهی شهید
«زندگی همیشه مبارزه است و انسان باید در راه ایمان و عقیده و مکتب و دین و مملکت خود گام بردارد و در راه خدا جان ببازد.
من مرگ را حیاتی دیگر میدانم دور از این فسادها و پوچیها، آنجا که از تبعیض خبری نیست و همهی انسانها یکی هستند و یک معشوق دارند و همه خدا را میبینند. این راه، راه سعادت است و من معتقدم که این جنگ و پیروزی در آن، در تداوم انقلاب اسلامی ما مؤثّر خواهد بود.
از شما میخواهم که خدا را فراموش نکنید و هرچه میتوانید به مستضعفان کمک کنید و امیدوارم خداوند شما را در این راه که خود نوعی مبارزه است، یاری کند. قرآن را راهنمای زندگی خود قرار دهید.
شما را به خدا میسپارم و شادی و خشنودی شما را از خداوند متعال خواستارم.
ما زنـده به آنیم کـه آرام نـگیریم
موجیم که آسودگی ما، عدم ماست. »
- شناسه: 37
- بازدید: 105
- تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 00:35:11
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)