شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید خداویردی معیت

فرزند: خان اوغلان
دانشجوی: مهندسی گیاه پزشکی، دانشگاه تبریز
تولد: 1341/04/07 گیللر محمد تقی، مشکین شهر
شهادت: 1365/04/28 سومار
دانشجوی شهید خداویردی معیت

در هفتمين روز از تيرماه سال 1341 در روستاي «گللر محمّدتقي» در 11 كيلومتري مشکين‌شهر، در خانواده‌ای از عشایر غیور منطقه، چشم به جهان گشود. پدرش «خان اوغلان معیّت» و مادرش «یمن اسلامی» از عشاير زحمتکش و پرتلاش مشکین‌شهر بودند كه دست‌هاي رنجور و پینه بسته‌شان، حكايت از تحمّل سالها زحمت و سختي می‌کرد.
بعد از تولّد خداویردی در «گیللر محمّدتقي»، خانواده‌ی آنها به دلیل آنکه از عشایر کوچ کننده‌ی منطقه بودند، به روستاي «تازه‌كند جديد» از توابع دشت مغان مهاجرت كردند. محمّد، برادر خداویردی، از وضعیّت خانواده در دوران كودكي او چنين مي‌گويد:
«در آن دوران در روستاي تازه‌كند جديد، از توابع دشت مغان زندگي مي‌كرديم. وضع اقتصادي‌مان چندان تعريفي نداشت و از طريق دامداری و پرورش دام و كار در زمين كشاورزي، پدرم مايحتاج زندگي‌مان را تأمين مي‌كرد و از لحاظ روابط اجتماعي، با همه خوب و گرم و صميمي بوديم.»
خداويردي در سن شش سالگي، در مدرسه‌ی ابتدایي روستاي «تازه كند» ثبت نام كرد و راهي مدرسه شد. او در طي اين مدّت تحصيل، هر سال به عنوان دانش‌آموز ممتاز می‌درخشید و اسباب خوشحالی خانواده را فراهم می‌کرد.
وی پس از اتمام مقطع راهنمایی، به دليل علاقه‌ی وافري كه به تحصيل داشت، با وجود فقدان امكانات و مدرسه راهنمایی در روستا، راهي مشکين‌شهر شد تا در آنجا ادامه تحصیل بدهد. اگرچه مشكلات مادّي و نبود مسكن، همواره موانعی جدی در برابر او بود،. امّا علاقه‌ی وی به علم و دانش، او را آنچنان شيفته كرده بود كه بر تمامي مشكلات غلبه مي‌كرد. به این ترتیب، او در سال 1352 در خانه‌ی عمويش در مشکين ساکن شد و در مدرسه‌ی «بابك» (شهيد چمران فعلي) در مقطع راهنمايي ثبت نام نمود و اين دوران را نيز در سال 1355 علي‌رغم همه‌ی مشکلات موجود با موفقيت به اتمام رسانيد. در همین ایّام، خانواده‌اش نیز از روستا به مشکين‌شهر مهاجرت نمودند و خداویردی دوره‌ی دبيرستان را با دغدغه کمتری در مدرسه «استاد مطهّري» آغاز نمود. درحالی که كنجكاوي و تواناییهای ذهنی او در همان اوائل ورود به دبيرستان، تعجّب دبيران و همكلاسي‌هايش را برانگيخته بود، چرا كه وی بر اساس همین استعداد و توانایي؛ پس از قبولي در كلاسهاي اوّل و دوم دبيرستان در رشته علوم تجربي، در تابستان سال 1357 جهش تحصيلي نمود و كلاس سوم تجربي را در سه ماهه‌ی تعطيلي، با نهايت تلاش و فعّاليت شبانه روزي مطالعه نمود و با بهترين معدل قبول شد و بلافاصله در سال 1358، پس از شركت در كنكور سراسري، از رشته‌ی مهندسي كشاورزي با گرایش گياه‌پزشكي در دانشگاه ارومیّه پذيرفته شد و در مهرماه همان سال، وارد دانشگاه گردید و مشغول به تحصیل گرديد؛ ولي پس از گذشت يك سال، دانشگاهها به خاطر انقلاب فرهنگي تعطيل شد و او به زادگاهش بازگشت.
تعطيلي دانشگاهها، فرصتي بود براي وارد شدن بيشتر خداویردی به متن جامعه، او در این مدّت، طی حکمی که از دانشگاه داشت، به عنوان کارآموزی در اداره‌ی كشت و صنعت مغان و اداره‌ی اصلاح بذر و نهال و مراكز خدمات روستایي دشت مغان مشغول به کار شد، در حالی که در این دوران، حتّی يك لحظه از روشنگری و آگاهي دادن به مردم در راهي كه انتخاب كرده بودند، غافل نبود و در راه توسعه و رشد انقلاب اسلامی در منطقه ثابت قدم و کوشا بود و شبها در مساجد با سخنراني‌هاي مكرّر، به تبليغ اسلام مي‌پرداخت و در ستاد شوراهاي اسلامي روستاهاي مغان نيز كار مي‌كرد.
همزمان با بازگشایی مجدد دانشگاهها، او از دانشگاه اروميّه به دانشگاه تبريز انتقال گرفت و در این دانشگاه نيز، ضمن تحصیل، جزو فعّال‌ترين دانشجويان در مراكز انقلاب فرهنگي و انجمن اسلامي دانشگاه گردید و در بيست و چهارم تير ماه سال 1364، با اخذ مدرك مهندسي از دانشگاه تبريز فارغ التحصيل شد و بلافاصله بعد از اتمام تحصيلات دانشگاهي در آبان ماه سال 1364، خود را به مركز نظام وظيفه معرفي نمود و طي شش ماه آموزش‌هاي عمومي در پادگان 01 تهران و آموزش‌هاي تخصّصي و تاكتيكي، رزمي در پادگان پيادة شيراز؛ در اواخر اسفند ماه سال 1364 با درجه‌ی ستوان دومی، به عنوان فرمانده رسته‌ی پیاده نظام، به تيپ 40 سراب كه آن زمان در اسلام آباد غرب و منطقه‌ی «سومار»، مستقر بود، پیوست و پس از ماهها مجاهده و مبارزه بی‌امان، در صبح 28 تير ماه سال 1365 بر اثر اصابت تركش به سرش، به درجه‌ی رفيع شهادت نائل گشت و پیکر پاکش در يكم مرداد سال 1365، در مزار شهداي مشکين‌شهر در كنار ديگر دليرمردان عرصه‌ی جنگ و جهاد آرميد.

خدمت به روستاییان
«خداویردی که بعد از تعطیلی دانشگاهها در اوائل انقلاب، به زادگاه خود برگشته بود، با فعّالیّت در اداره‌ی كشت و صنعت مغان، مشغول خدمت به کشاورزان، بخصوص اقشار محروم و کم‌درآمد شد و فداكاري و تلاش خستگي ناپذير و شخصيت بارز او، در روستاهای منطقه زبانزد خاصّ و عام گردید و با برخورد صحيح و دلسوزانه، توجّه همه‌ی کارگران و کشاورزان را به خود جلب نمود، چرا که او خود کشاورززاده بود و از دردها و مشکلات آنان، از نزدیک خبر داشت.
امّا اين كار هرگز براي او كافي نبود، چرا كه عظمت روح او، حاكي از كمال و بزرگيِ ديگري داشت. او در آن زمان، قبل از ظهرها به اداره مي‌رفت و پس از بازگشت از اداره نیز به جاي استراحت، به تدريس رايگان دانش‌آموزان در مدارس راهنمایي مي پرداخت. وی در ستاد شوراهاي اسلامي روستاهاي مغان نيز فعّالیّت داشت و با عشق و علاقه‌ی وصف‌ناپذير، در برپایي شوراهاي اسلامي روستاها همّت مي‌گماشت.
خداویردی با اقدامات خویش، آنچنان جایي در قلبِ روستاییان منطقه پیدا کرده بود که او را هر کوچک و بزرگ روستایي به اسم مي‌شناخت و به او علاقه داشت.»

خاطره‌ای از زبان شهید
«بعد از اینکه خداویردی به منطقه‌ی «سومار» مأموريت يافت، به مدّت سه ماه، هیچ خبری از او نداشتیم تا اینکه در تاريخ 10/3/1365، به مدّت پانزده روز به مرخصي آمد و ما بعد از چند ماه، از نگرانی و بي‌خبري درآمدیم.
او در این مدّت، خیلی عوض شده بود و همه‌ی افراد خانواده متوجّه تغییر اخلاق و رفتار او شده بودند. واقعاً از چهره‌اش شهادت مي‌باريد. تن خسته و رنجورش از سختيها و دشواري‌هاي فراواني که به جان خريده بود، حکایت داشت. او در این مدّت، خاطرات فراواني از جبهه برايمان نقل مي‌کرد که یکی از آنها هنوزهم در ذهن من نقش بسته است. او تعریف می‌کرد و می‌گفت:
«یک شب در سنگر فرماندهي بودم که بي‌سيم‌چي آمد و گفت: «شبحي دارد به ما نزديک مي‌شود و نگهبان هرچه به او «ايست» مي‌دهد، او توجّهي نمي‌کند و همچنان نزديک مي‌شود.» انگار نگهبان هم خودش را باخته بود و از من فرمان آتش مي‌خواست، تا شلیک کند. ولي وقتی که من دیدم آن فرد دستهایش را بالای سرش برده، قصد تسلیم شدن دارد، اجازه دادم تا کاملاً نزديک شود.
بعد از بازرسي، متوجّه شديم که او از نیروهای عراقی است و قصد اسارت و پناهندگي دارد. او را به سنگر فرماندهي آورديم و با او به زبان عربي صحبت کردم؛ امّا متوجّه شدم که چندان تسلّطی به عربی ندارد؛ برای همین به زبان انگليسي شروع به صحبت کرديم. پس از سؤال از گردان و گروهان و علّت تسلیم شدنش، او گفت که من يک زنداني سياسي در عراق بودم و تبعه‌ی عراق هم نيستم. حکومت عراق بخشنامه‌اي طرح کرده که اگر هر زنداني بتواند در جبهه شهامتي نشان بدهد، او را آزاد خواهندکرد؛ برای همین ما را به جبهه آورده‌اند. ولي من چون جان خودم را در خطر ديدم، با استفاده از فرصت مناسب، فرار کردم تا خودم را تسلیم نیروهای ایرانی نمایم.»

فرمانده محبوب
«خداویردی بعد از رفتن به جبهه، با درجه‌ی ستوان دومی، فرماندهی یک دسته‌ پیاده از سربازان را برعهده داشت و همیشه از این بابت احساس مسؤولیت می‌نمود و می‌گفت: «از وقتی که فرماندهي دسته‌اي از سربازان را بر عهده دارم، شب و روز دعا می‌کنم و از خدا می‌خواهم به من كمكم كند تا اشتباهي نكنم كه اين جوانانِ دورافتاده از پدر و مادر، به خاطر اشتباه من، جان‌شان را از دست بدهند.»
به همین خاطر بود که به نقل از سربازان و همرزمانش که بعد از شهادت او، برای خانواده تعریف می‌کردند، خداويردي همواره در مواقع خطر، پيشاپيش سربازانش بود و با فرماندهی قاطع و شجاعت بی‌نظیر خود، محبوبیت ویژه‌ای در بین سربازان و فرماندهانش داشت.
يكي از همرزمان و سربازانش مي‌گفت: «او غالباً با لباس سربازي ديده مي‌شد و معمولاً درجه‌ی افسري نمي‌زد. وقتي كه ما علّت این مسأله را سئوال می‌کردیم كه چرا لباس افسري خودش را نمی‌پوشد؟ او جواب می‌داد: «من هم مثل شما یک سرباز هستم. فقط تنها فرق من با شما، مسؤولیت سنگینی است که بیشتر از شما بر دوش دارم.»

گزیده‌ای از نامه‌های شهید
«... باري بايد عرض کنم که فعلاً در منطقه‌ی عمليّاتي سومار مشغول خدمت وظيفه مي‌باشم و فعلاً در گردان 199 پياده‌ی تيپ 40 سراب در گروهان يک مشغول انجام وظيفه مي‌باشم. اميد است از طرف ما هيچ گونه ناراحت نباشيد چون سرنوشت دست خداست و اميد است با سلامتي، به خدمت شما برسم. امّا بايد گفت که عراق را به همّت خداي والا در نطفه خفه خواهيم کرد و افتخار کنيد که فرزندتان در منطقه‌ی عملياتي سومار مانند حضرت «عبّاس» چه حماسه‌هايي است که نمي‌آفريند. البتّه ما خاک پاي حضرت عبّاس نمي‌شويم، بلکه گوشه‌اي از شجاعتهاي او را به رهبري امام امت به مرحله اجرا درمي‌آوريم. اميد است با دعايتان ما را در اجراي مأموريت ياري نمايید...»

وصیّت نامه
«مى‌روم امروز و خود از غم رهايى مى‌كنم
از تو اى جسم و تنم، ديگر جدايى مى‌كنم
این دو روز عمر فانی، کی بود ارزش مرا؟
می‌روم در راه دین، جان را خدایی می‌کنم

«خود را كنار بگذاريد و خدا را توجّه كنيد. اگر اين مسأله در هر انسانى حل شود، همه‌ی مسائلش حل شدنى است. (امام خمينى)
بارالها! خدايا! مستضعفان جهان را بر مستكبران پيروز فرما تا مستضعفان ما، خود سرنوشت‌شان را بدست گيرند. خدايا! ما را در برقرارى و پابرجا شدن راه على كمك كن. افسوس كه من بيشتر از يك جان در كالبد ندارم كه بتوانم با ايثار و از خودگذشتگى، اسلام عزيز را يارى نمايم. خدايا! من را ببخش اگر خداى ناكرده حرفى عليه اسلام و یا قدمى عليه اسلام برداشتم، چرا كه از جهل و كوته بينى من بوده است. خدايا! پروردگارا! من به خود مى بالم كه سرباز اسلام هستم، سرباز امام زمان، و در ارتش حكومت اسلامى خدمتگزارم. بارالها! مرا براى كمك به اهتزاز در آوردن پرچم مهدى، پرچم مستضعفان جهان يارى فرما.
خدايا! تشكر مى‌كنم كه تو اين نعمت را به من عطا كردى كه بتوانم در برابر تو، در راه انقلاب حكومت اسلامى، لذّت‌ها و محبّت‌هاى دنيوى را فراموش كنم و فقط راه تو را در نظر داشته باشم.
پدر بزرگوارم، شما زحمت مرا فراوان كشيديد و هنوز هم فراوان تحمّل مى‌كنيد، من از محبّت و زحمات شما نتوانستم حق‌شناسى كنم و حق شما را نتوانستم رعايت بنمايم. پدر عزيزم، مى‌دانم كه محبّت من در دل تو بسيار است و رنج و اندوه از دست رفتن من برايت سنگين است، ولى در راه الله و در راه به ثمر رسيدن حكومت اسلامى، بسى ناچيز است؛ و از درگاه خداوند متعال بايد تشكر كنى كه اين نعمت نصيب شما شده است و مانند سيّدالشّهداء، امام حسين7 صبر كنيد و با صبرت دل اولياى اسلام را شاد و مايه‌ی عزّت مومنان و سرافرازی اسلام را فراهم نما.
مادر عزيز و بزرگم: همچون پدرم مى‌دانم كه غم از دست دادن فرزند براى مادر بسيار مشكل و دشوار است ولى بايد بگويم كه مادر عزيزم! مهربانترين و عزيزترين موجود براى من هستى و من بوجود تو افتخار مى‌كنم كه چنين فرزندى را تربيت كردى كه افتخار اسلام باشد. مادرم، صبور باش چون كه عمر دنيا كوتاه است و همه‌ی ما شامل آيه «انّا لله و انّا اِليه راجعون» هستيم، روزى بسوى خدا باز خواهيم گشت پس چه بهتر راه خونين را انتخاب كنیم و حسين‌گونه زندگى كرده و حسين‌گونه به شهادت برسيم.
پدر و مادر، عزيزان و بزرگانم: اوّلاً حلالم كنيد و ثانياً اگر خدا مرا لايق شهادت ديد، در عزايم جداً صبر كنيد كه خدا با صابران است و صابران را دوست دارد و اجر صابران بى‌حساب است و به مادرم تأكيد مى‌كنم كه در عزايم همچون زينب، شيرزن كربلا، صبر كند و بى‌تابى نكند.
برادران عزيزم: امروز كربلاى انقلابمان خون مى‌خواهد و من مي‌روم تا به يزيد و يزيديان زمان بفهمانم كه شهادت بالاترين آرزوى ماست مي-روم شايد نينوايى را بيابم و در عاشوراى دوران، هديه ناقابلى در راه پيروزى حق بر باطل و اسلام بر كفر در پيشگاه مولايم مهدى(عج) تقديم نمايم و به پروانگان جاويد شمع ولايت بپيوندم... برادران و خانواده محترم و خواهران بزرگ و عزيز، چون كوه استوار و مقاوم بايستيد و لحظه‌اى از نام و ياد خداوند غافل مباشيد و در ضمن مرا حلال كنيد.
خواهران بزرگ و عزيزم، از شما انتظارم اين است كه در عزايم قهرمانى نشان بدهيد و افتخار كنيد كه برادرتان به شهداى راه خدا ملحق شده است. خواهران بزرگ و عزيزم! مى‌دانم زحمت‌هاى زياد و فراوان برايم كشيده‌ايد، اميد است مرا حلال كنيد.»

  • ‌شناسه: 36
  • ‌بازدید: 69
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 00:30:51
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
پانزده به‌اضافه پنج