دانشجوی شهید ياور معتقد
فرزند: یداللهدانشجوی: دبیر فنی ریخته گری، رازی اردبیل
تولد: 1343/06/01 اردبیل
شهادت: 1365/02/06 جزیره مجنون
اول شهریور ماه سال 1343 در یک روز درخشان و آفتابی در شهر اردبیل و در خانوادهای مذهبی که عطر روحانگیز اذان و قرآن، از در و دیوار آن به مشام میرسید، پسری به دنیا آمد که گریههای معصومانهاش، صفابخش خانه و خانواده شد. پدرش «یدالله» و مادرش «لطیفه پورنعمتی»، شادمان و خوشحال از تولّد نوزاد، نامش را یاور نهادند تا همیشه یار و یاور پدر و مادرش باشد. «هوشنگ معتقد» برادر بزرگ یاور، در مورد تولّد او و شرایط خانواده در آن زمان، میگوید:
«بعداز ظهر بود. خواهرم مرا درحالی که در حوالی خانه، مشغول بازی بودم، صدا کرد و گفت: «مژده بده که برادرت به دنیا آمد.» در آن ایام، وضع اقتصادی ما از طریق فرشبافی اداره میشد که در یک کارگاه کوچک، تقریباً 23 نفر کارگر، به مدیریت پدر و مادرمان کار میکردند و فرش میبافتند. کارگاه در زیرزمین خانهمان قرار داشت و خودمان هم در طبقهی همکف، زندگی میکردیم.»
یاور دوران طفولیت را در آغوش گرم خانواده سپری نمود و با رسیدن به سن هفت سالگی، در دبستان «شیخ صفی» اردبیل مشغول به تحصیل گردید.
وی در سال 1356، با اتمام مقطع ابتدایی، وارد مدرسه راهنمایی «اربابزاده» شد و در سال 1359، این مقطع را نیز با موفّقیّت به اتمام رسانید و در رشته «مکانیک عمومی» در هنرستان «رازی» اردبیل، جهت ادامه تحصیل ثبت نام نمود و مشغول به تحصیل گردید.
باتوجّه به اینکه یاور از دوران راهنمایی، به کار سیمکشی ساختمان نیز مشغول بود و در کنار درس و مدرسه، به کسب و کار نیز میپرداخت، تا در تأمین مخارج خود و خانوادهاش نقشی ایفا نماید، با توجّه به استعداد و تواناییهای ذهنی که داشت، این فعّالیّتها مانع درس و تحصیل او نمیشد و او اغلب یکی از شاگردان ممتاز مدرسه به حساب ميآمد. از مهمترین ویژگیهای یاور، صبر و بردباری زیاد او بود، آنچنان که پدرش میگوید:
«در گرفتاریها بسیار صبور و شکیبا بود و به این آسانیها مشکلاتش را با دیگران، در میان نمیگذاشت تا مبادا با این کار، اسباب ناراحتی دیگران را فراهم کند. همیشه تلاشش بر این بود که خودش مشکلاتش را حل و فصل نماید.»
وی پس از اخذ مدرک دیپلم در سال 1363، در خردادماه سال1364 و در اوج جنگ تحمیلی، رهسپار خدمت سربازی گردید و در لشکر 64 پیاده ارومیه، به مدّت پنج ماه در مناطق عملیّاتی غرب کشور، مشغول جهاد و مبارزه گردید.
همزمان با خدمت سربازی، او با شرکت در آزمون سراسری، از رشته «دبیری فنّی ریختهگری» آموزشکدهی فنّی یزد، پذیرفته شد و با ترخیص از خدمت سربازی، عازم سنگر علم و دانش گردید و به عنوان دانشجو در شهر یزد مشغول به تحصیل شد. امّا، او که دلباختهی جهاد و شهادت گردیده و عطر جبههها را استشمام کرده بود، با اینکه در دانشگاه مشغول تحصیل بود، امّا جنگ تحمیلی و دفاع از سرزمین اسلامی را بر تحصیلش ترجیح داد و دوباره دلش هوای جبهه نمود و این بار به عنوان نیروی بسیج، عازم مناطق عملیّاتی جنوب کشور شد تا در ششم اردیبهشت ماه سال 1365، همراه با رویش شکوفههای زیبای بهاری، به بهاری جاودان بپیوندد و در آن روز خونین، بر اثر اصابت ترکش به سرش، در جزیرهی «مجنون»، مجنونوار به سوی معشوق ازلی پر کشد.
یاور که پس از جراحت شدید، به بیمارستان صحرایی منتقل شده بود، در همان روز، به علّت شدت جراحات وارده، در بیمارستان شهید شد و چند روز بعد، پیکر پاکش در گلزار «غریبان» زادگاهش به خاک سپرده شد.
کار در کنار درس
«یاور در دوران خردسالی، بچهی شلوغ و پرجُنب وجوشی بود، ولی درحین شلوغی، بسیار باهوش و زرنگ بود و هر مطلبی را به سرعت به خاطر میسپرد و هر کاری را که یک بار میدید، به خوبی یاد میگرفت. چون از کودکی، به کارهای فنّی علاقهی زیادی داشت، به همین خاطر او را نزد «سیفعلی» نامی که در سیمکشی استاد بود، بردم؛ تا این حرفه را از او بیاموزد.
یاور بعد از گذشت چند هفته، همهی فوت و فن این کار را آموخته و در این حرفه چنان مهارتی پیدا کرده بود، که دیگر خودش استاد شده بود و مستقل کار میکرد و در کنار درس و مدرسه، به عنوان سیمکش در منازل مشغول به کار میشد. او همهی پولهایی را که از این طریق به دست میآورد، بدون آنکه مبلغی از آن را برای خودش بردارد، تحویل من میداد و بعد، پول توجیبی خودش را از من میگرفت.
بعدها که من سرمایهام را در اثر یک سهل انگاری از دست دادم و ورشکست شدم، برای اینکه محتاج دیگران نباشم؛ به دستفروشی روآوردم و در کنار خیابان، مشغول فروختن کفش شدم. در این دوران نیز، یاور، مثل همیشه یاور من شده بود و در این کار نیز مرا بسیار یاری می-نمود.»
حمایت از محرومان
یاور همیشه به فکر فقرا بود و در حد توان خود از قشر ضعیف حمایت میکرد و یاور آنها بود. وقتی ساختمان افراد بیبضاعت و محروم را سیمکشی میکرد، اغلب از آنها دستمزد و حقالزحمه نمیگرفت و به رایگان برایشان کار میکرد.
یک بار به او گفتم: «درست است که کار خوبی انجام میدهی، امّا تو هم زحمت میکشی و عرَق میریزی، برای همین از آنها که درآمدشان اندک است، دست کم، نصف حقالزّحمهات را بگیر.» لبخندی زد و به شوخی گفت: «درست است که من اصلاً از آنها پولی نمیگیرم، ولی در عوض، از آنهایی که وضع مالی بهتری دارند، بیشتر پول میگیرم.»
سرنوشت محتوم
«آخرین باری که از دانشگاه یزد به مرخصی آمده بود، فُرمی را به من نشان داد و گفت: «پدرجان، این کاغذ را باید امضا بکنی.» گفتم: «این کاغذ چیست؟» جواب داد: «میخواهم به جبهه بروم.» درآن زمان، چون من به شدّت مریض بودم و تازه عمل جراحی کرده بودم، گفتم: «پسرم، من به تو در این اوضاع و احوال احتیاج دارم و نمیتوانم با رفتن تو موافقت کنم.» بعد، دیدم که ناراحت شد؛ ادامه دادم: «اگر میخواهی خودت برو و از هر عالم شرعی که دوست داری، بپرس و بگو که پدرم مریض است و به کمک من احتیاج دارد، در این شرایط من به جبهه بروم یا به پدرم کمک کنم؟ اگر آیهای یا دلیلی از قرآن بیاورد و بگوید به جبهه برو، بیا پیش من تا من امضا بدهم؛ و اگر بگوید به جبهه نرو، در این صورت خودت میدانی؟»
در این موقع، یاور که ناراحت شده بود؛ کاغذ را پاره کرد و دیگر چیزی نگفت. در آن شب، هر دو با ناراحتی خوابیدیم. صبح که یاور از خواب برخاست، پاهایش گرفته بود و فلج شده بود. گفتم: «چرا این طوری میکنی؟» گفت: «رگهایم گرفته است.»
وقتی که او را به دکتر بردیم، گفتند که اعصابش ناراحت است و مقداری دارو به او تجویز کردند و یک هفته استراحت پزشکی برایش نوشتند. بعد از یک هفته، او صحّت خود را دوباره به دست آورد و به یزد رفت تا اینکه به تحصیل خود ادامه دهد. امّا مدّت زیادی طول نکشید که دوباره دلش هوای جبهه کرد و از همانجا زنگ زد و به هر طریقی که بود، رضایت مرا هم جلب نمود و عازم جنگ شد تا به سرنوشت محتوم خویش دست یابد.»
- شناسه: 35
- بازدید: 60
- تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 00:18:44
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)