دانشجوی شهید طهماسب مظفّری
فرزند: قربانعلیدانشجوی: زبان فرانسه، دانشگاه فردوسی مشهد
تولد: 1343/04/02 هشتجین، شهرستان خلخال
شهادت: 1365/02/28 حاج عمران
چهارمین فرزند خانواده، در دومین روز تابستان سال 1343، در خانوادهای خوشنام و متدیّن و به لحاظ اقتصادی متوسّط، در شهر «هشتجین» شهرستان خلخال، پا به عرصهی وجود گذاشت. پدرش «قربانعلی» از معتمدان و کسبهی خوشنام و مردمدار هشتجین بود که به خاطر صداقت و امانتداریاش، مورد اعتماد و طرف مشورت عموم مردم بود و تقریباً بیشتر عمرش را به شغل قصّابی گذرانده بود و مادرش «عالم صمیمی» بانویی خانهدار بود که در تربیت فرزندان، مسؤوليت اصلي بر دوش او بود.
طهماسب در محیط خانوادهای سرشار از محبّت و عشق به خدمت به همنوعان و همشهریان و معتقد به مبانی دینی و اخلاقی، رشد و نمو یافت و بسیاری از صفات حسنه را از پدر و مادر و اجداد خود به ارث برد. از همان کودکی، شخصیّت طهماسب تحت تأثیر شخصیّت مذهبی پدر و مادر و زمزمههای عارفانه و عاشقانهی پدربزرگش که هر روز بعد از نماز صبح، به قرآئت قرآن و دعا مشغول میشد و صدای گریههایش او را از خواب کودکانه بیدار میکرد، شکل گرفت و عشق به مولا و مقتدایش حسین7 از کودکی در جانش شعلهور گردید.
طهماسب کمکم قد میکشید و بزرگتر میشد. دیگر وقت آن رسیده بود که پا در مسیر پویایی و تعالی بگذارد و وارد مدرسه شود. دبستان «نهم آبان» هشتجین، در آن دوران پذیرای او و دیگر همسنّ و سالانش بود که از بازیگوشیها و شیطنتهای کودکانهی وی، خاطرات بسیاری در دل دارد. وی از همان دوران کودکی، ویژگیهایی داشت که او را از سایر همسن و سالان و حتّی برادرانش نیز متمایز میساخت. ازنظر فیزیکی بسیار چالاک و قدرتمند بود، دردفاع از حق و کمک به مظلوم سری پرشور و شجاعتی مثال زدنی داشت، همواره در بین برادران بیشترین سهم را در کمک به خانواده و پدر و مادر برعهده میگرفت و اغلب اوقات فراغتش با مطالعه و ورزش فوتبال سپری میشد.
دوران نوجوانی طهماسب، با مبارزه و قیام مردم علیه رژیم شاه، مصادف شد. وی که در آن دوران، مشغول تحصیل مقطع راهنمایی در مدرسه طالقانی بود، برخلاف سنّ کم، مانند بسیاری از نوجوانان و جوانان هم-عهد خود، به شدت مجذوب شخصیّت والای امام بود و هم صدا با مردم، برای سرنگونی حکومت باطل و استقرار جمهوری اسلامی تلاش و مبارزه میکرد.
هرچند محیط امنیّتی و شدیداً تحت کنترل هشتجین، فرصت مبارزهی آشکار را از مبارزان گرفته بود، ولی طهماسب و همفکرانش از هر فرصت مناسبی برای رسواسازی رژیم و مبارزه علیه استبداد استفاده میکردند. شعار نویسی، پخش اعلامیههای امام و توزیع کتابهای انقلابی و اسلامی مانند کتابهای دکتر شریعتی و شهید مطهّری، که او از همان دوران نوجوانی علاقهی خاصّی به مطالعهی آنها داشت، از جمله فعّالیّتهای طهماسب و دوستانش در دوران مبارزه با رژیم ستمشاهی به شمار میآمد.
در آن شرایط حساس، جلسات قرآن و معارف و مجالس عزاداری امام حسین7 فرصت مناسبی در اختیار او و دیگر همرزمانش از جمله شهید «عمران پستی» که یکی محورهای حرکت بچههای انقلابی هشتجین بود، قرار میداد و آنها هم از آن به نحو احسن برای مبارزه با رژیم منحوس پهلوی بهرهبرداری میکردند.
با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، طهماسب که آمال و آرزوهای خود را تحقق یافته میدید، تمام وقت و انرژی خود را صرف تداوم و قوام انقلاب میکرد و از همان بدو پیروزی انقلاب، به صورتی داوطلبانه به فعّالیّت در شهر میپرداخت و شبها را در سوز و سرمای هشتجین، به گشتزنی و نگهبانی مشغول میشد. وی با شکلگیری بسیج مستضعفان، بلافاصله به عضویّت آن درآمد و در این دوران با شرکت در فعّالیّتهای مختلف از جمله حضور فعّال در کمیتهی اجرایی انتخابات، کمک به آبرسانی روستاها، کمک به کشاورزان در برداشت محصول و دیگر امور خداپسندانه، بدون هیچگونه چشمداشتی، به حرکت بهتر و سریعتر کاروان انقلاب در منطقه کمکهای شایانی کرد.
وی پس از پایان تحصیلات راهنمایی در هشتجین، برای ادامهی تحصیل در مقطع دبیرستان، عازم شهر کرج شد و در آنجا به برادر بزرگتر خود پیوست و سه سال از تحصیلات دورهی دبیرستان را در شهر کرج گذراند و برای سال چهارم، دوباره به هشتجین بازگشت و با موفّقیّت، دیپلم خود را در رشته «اقتصاد اجتماعی» از دبیرستان «دکتر چمران» هشتجین اخذ نمود و با توجّه به اهمیتی که به درس و تحصیل میداد، سرانجام بر اثر تلاشهای شبانهروزی و بیوقفه، با شرکت در کنکور سراسری سال 1363، در رشتهی مترجمی زبان فرانسه، از دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شد و برای ادامه تحصیل به شهر مشهد، در جوار امام هشتم شیعیان، حضرت رضا7 رفت، تا در آستان حضرتش، الفبای عشقورزی و شیدایی بیاموزد. مادرش میگوید:
«طهماسب از قبولی در دانشگاه مشهد، بسیار خوشحال بود و بیش از پیش، مجذوب و شیفتهی امام رضا7 شده بود به طوری که همواره در برابر نگرانیها و دلواپسیهای من از بابت دوری او از خانواده و زندگی در شهر غریب، میگفت که من در اینجا کنار امام رضا7 هستم و اصلاً احساس غربت نمیکنم.»
مسلماً حضور و اقامت طهماسب در مشهد و همجواریاش با امام رضا7 نقش به سزایی در تکامل شخصیّت مذهبی و معنوی وی داشت و او توانست در این مدّت کوتاه، به سرعت مدارج عرفان و عاشقی را بپیماید و مریدی شایسته برای امام و استاد خویش باشد.
طهماسب نزدیک به دو سال در مشهد به تحصیل اشتغال داشت و در طول این مدّت، در کنار درس و تحصیل، در جریانهای دانشجویی اسلامی، برای ترویج اندیشههای دینی و اخلاقی و نیز مقابله با گروهکهای ضدانقلاب فعّالیّت مینمود و این درحالی بود که همزمان با تحصیل وی در دانشگاه، آتش جنگ تحمیلی به وسیله رژیم منحوس بعثی، شعلهورتر شده بود. غیرت مذهبی و ملی طهماسب، در برابر دشمن متجاوز، به جوش آمده بود و آتش خشم و کینه نسبت به متجاوزان بعثی، سینهی سبز و عاشق او را میسوزاند. برای همین، روی به اقلیم عشق و دیار عاشقان نهاد و مجذوب شور و حال وصف ناشدنی جبههها شد.
او دوشادوش دانشجویان مشهدی، به سوی جبهههای غرب ایران روانه گشت و در گردان امام سجاد7 در تیپ ویژهی شهدا مستقر شد و از تاریخ 25/2/1365 ارتفاعات بلند «حاج عمران» در شهرستان پیرانشهر، شاهد حضور او و سایر همرزمانش بود، که در زير سنگينترين هجوم آتش استكبار جهاني، در عملیّات «پدافندی حاج عمران» مقاومتي توصيفناپذير و به ياد ماندني از خود نشان میدادند.
در این پیکار نابرابر، طهماسب در ساعت دو نصف شب، در بیست و هشتم اردیبهشت ماه سال 1365، پس از فتح قلّهی «كلّه قندي» به عنوان مرتفعترين قلهی منطقه، درحالي كه جزء پنج نفر آخري بود كه در بالاي قله، تا آخرین لحظه، مردانه مقاومت مينمود؛ با اصابت گلولهی دشمن به سمت چپ سینهاش، به درجهی رفیع شهادت نائل شد.
جسم پاکش به دلیل شرایط سخت جوی و اشغال منطقه به وسیلهی دشمن، حدود یک سال در منطقه باقی ماند، تا اینکه در عملیّات کربلای2 ، پیکر مطهّرش توسّط گروه تفحّص شناسایی و به پشت جبهه منتقل شد و در نیمهی اوّل تابستان سال 1366، به زادگاهش انتقال یافت تا در کنار سایر همرزمانش در گلزار شهدای هشتجین آرام گیرد.
پاره کردن عکس
«طهماسب، در فضای خفقان حاکم بر شهر کوچک هشتجین، با شجاعت خود، پیشقدم مبارزه و انقلاب در منطقه گردیده بود و به اتّفاق سایر دوستانش، همانند سایر شهرهای بزرگ، اقدام به برپایی راهپیمایی و تظاهرات بر علیه حکومت مینمودند که اين مسأله تأثیر به سزایی در بیداری مردم منطقه داشت. آموزش در مدارس تازه شروع شده بود و من در مقطع ابتدایی درس میخواندم. یک روز، طهماسب عکس شاه، فرح، و ولیعهد را از تمام کتابهای من پاره کرد. او همین کار را با تصاویر کتابهای خود و سایر برادران و خواهرانمان نیز انجام داده بود. من که از این کار او ناراحت شده و ترسیده بودم، شروع به گریه کردم. او در مقابل گریه-های من که میترسیدم در مدرسه مورد بازخواست قرار بگیرم، گفت: «نترس خواهر! هرکس که از تو پرسید چرا آنها را پاره کردی؟ بگو برادرم طهماسب این کار را کرده است، ببینم با من چکار میتوانند بکنند.»
به یاد جبههها
«روزهای آخر سال بود و چند روز بیشتر به عید نوروز نمانده بود. بچهها لباسهای نویی را که پدر برایشان خریده بود، پوشیده بودند و با خوشحالی و شادمانی در حیاط بازی میکردند. طهماسب هم که برای تعطیلات نوروزی به هشتجین آمده بود، در خانه نشسته بود و آنها را تماشا میکرد.
او به یک باره، مانند اینکه اتّفاق ناگواری افتاده باشد، بسیار ناراحت شد و آهی از ته دل کشید و به فکر فرو رفت. وقتی علّت این ناراحتی را از او سوال کردیم، گفت: «ما چگونه میتوانیم عید را جشن بگیریم و لباس نو بپوشیم و خوشحال باشیم، درحالی که جوانان مملکت در جبههها شهید میشوند و مردم مظلوم و بیدفاع، در زیر بمباران شهرها، از بین میروند.» تمام فكر و ذكر طهماسب جبهه بود و او حتي يك لحظه از ياد جبهه غافل نمي شد.
خدا امانتش را میخواهد
«طهماسب بارها برای رفتن به جبهه، از ما اجازه خواسته بود، امّا چون در آن زمان، دو تن دیگر از فرزندانم نیز در جبهه بودند، من با اعزام او مخالف بودم و اجازه نمیدادم.
به من میگفت: « ماشاءالله، تو که پنجتا پسر داری، پس یکی از پسرانت حق دارد که به شهادت برسد.» میگفتم: «چرا این طور حرف میزنی؟ ان-شاءالله که جنگ به پایان میرسد و اتّفاقی هم برای هیچ کدامتان نمیافتد.» میگفت: «مگر نه اینکه پسرهایت در دست تو امانت هستند؟ پس چطور میتوانی این امانتها را که خداوند به تو داده است، نگه داری و برنگردانی؟» جواب دادم: «خُب، من هم از امانتی که خدا داده، باید خوب نگهداری و مواظبت کنم.» گفت: «امّا وقتی که صاحب امانت، میخواهد امانتش را پس بگیرد، تو باید آن را پس بدهی. الآن هم وقت پس دادن امانت است و خداوند امانتش را میخواهد.»
خداحافظی
«تعطیلات نوروز سال 1365، طهماسب ظاهراً به خانه برگشته بود تا در کنار خانواده باشد، امّا در واقع، او برای آخرین دیدار و خداحافظی آمده بود. با توجّه به اینکه من با اعزامش به جبهه مخالف بودم، او تصمیم گرفته بود تا بعد از عید، بدون اطّلاع ما، عازم جبهه شود.
وقتی که تعطیلات تمام شد، موقع رفتن، به او گفتم که سری هم به خانهی خواهرت بزن و از او هم خداحافظی کن. امّا بعد از رفتنش، متوجّه شدم که او بدون خداحافظی از خواهرش رفته است. با توجّه به دلبستگی و علاقهی شدیدی که او به خواهرش داشت، من از این رفتارش تعجّب کردم؛ امّا بعد از شهادتش بود که به علّت رفتار آن روزش پی بردم و فهمیدم که او از خداحافظی حضوری با خواهرش به این دلیل امتناع کرده بود تا مبادا عشق و محبّت خواهری و برادری، و التماس و تمنّای خواهرش برای نرفتن او به جبهه، خللی در تصمیمش وارد سازد و او را از رفتن بازدارد. برای همین، او بدون خداحافظی از خواهرش عازم مشهد شده بود و از آنجا هم بدون اطّلاع ما، رهسپار جبهههای جنگ گردیده بود.
او طیّ نامهای که از مشهد برای برادرش فرستاده بود، از وی خواسته بود تا خانواده را از موضوع اعزامش به جبهه مطلع سازد، امّا افسوس که این نامه زمانی به دست برادرش رسیده بود که طهماسب شهد شهادت نوشیده و پر کشیده بود.»
مقاومت، تا آخرین فشنگ
«در جریان عملیّات پدافندی حاج عمران، دشمن با به کارگیری پشتیبانی هوایی و آتش سنگین؛ تمام توان خود را به کار گرفته بود تا ارتفاعات این منطقه، از جمله قلّهی «کلّه قندی» را که مهمترین نقطهی آن منطقه بود، به تصرف خود درآورد.
نبردی نابرابر، که در آن نیروی ایمان رزمندگان ایران، در مقابل ارتش تا دندان مسلّح عراق، قرار گرفته بود و با خلق حماسههای ماندگار، تا آخرین لحظه مقاومت مینمود.
طهماسب که به اتّفاق همرزمانش در گردان امام سجادِ7 تیپِ ویژهی شهدا، مشغول مبارزه و مقاومت بود، به چشمان خویش میدید که هرلحظه تهاجم دشمن، سنگینتر و شدیدتر میشود و آنها رفته رفته به قلهی «کله قندی»، که طهماسب در آنجا سنگر گرفته بود، نزدیکتر و نزدیکتر میشوند. رفته رفته، یکایک دوستان و همرزمان طهماسب، در مقابل چشمانش در خون خویش میغلتیدند. امّا او با دیدن این صحنهها، برای ماندن و تا آخرین فشنگ مقاومت کردن، مصمّمتر میشد.
رگبار گلولهها و آماج آتش و خون، در دل تاریک شب، از هر طرف میبارید. حالا دیگر فقط پنج تن از یاران طهماسب زنده مانده بودند و در کنار هم، به روی دشمن آتش میگشودند. تسلیم، مرام طهماسب نبود.
آنها ظاهراً پنج نفر بودند، ولی با توان پنجاه نفر مقابله میکردند. شاید اگر گوش بر سینهی کوه مینهادی، صدای ضربانش را میشنیدی که حضور شهادت را احساس کرده بود و دل سنگش به لرزه افتاده بود. امّا دل شیرمردان رزمنده به وجد آمده بود.
طهماسب که میدانست در آن نیمهشب بهاری، تا لحظاتی دیگر، قلبش به سوز گلولهای شکافته خواهد شد، تا لحظهای که اصابت تیر دشمن، جانش را بستاند، مردانه بر پای ایستاد و آخرین فشنگهایش را نیز نثار دشمن نمود. چنانکه، کوههای حاج عمران، شاهد شهادت بزرگمردی بود که در آخرین نامهاش، دقیقاً شش روز پیش از شهادت، آنجا را چنین توصیف کرده بود:
«انسان وقتي به کوههاي اين مناطق ميرود، روي هر سنگي، خوني ريخته و جاي شهيدي است که جان خود را در راه مقدّس اسلام فدا نموده است. برادرجان، اين کردستان مظلوم، واقعاً مظلوم مانده است، انسان چطور ميتواند اينها را ببنيد و احساس مسؤوليت نکند...»
شهید پوسیده نمیشود
«بعد از مفقودالاثر شدن طهماسب، یک شب پدرش در خواب دیده بود که درِ خانه را میزنند. با باز کردن در، دیده بود که دو نفر با لباس سیاه مقابل خانه ایستادهاند. آنها به شوهرم گفته بودند که «حاجآقا، شهید آوردهاند، میخواهیم تو هم بیایی و آنها را نگاه کنی.» او هم در عالم رؤیا، با آنها رفته بود و به شهید نگاه کرده و دیده بود که جوانی آرام و سالم، در تابوت خوابیده است. آنها به شوهرم گفته بودند: «ما این را آوردیم که تو نگاه کنی و بدانی که شهید پوسیده نمیشود.»
چند مدّت بعد از تعریف کردن این خواب توسّط شوهرم، خدای مهربان نگذاشت که چشم من به راه بماند و بعد از یک سال، پیکر فرزند عزیزم را که گروه تفحّص در تاریخ 9/4/66 یافته بود، به من باز گرداند.
جسم پاک پسرم، با توجّه به شرایط سخت جوی و اشغال منطقه توسّط دشمن، نزدیک یک سال بر زمین مانده بود، امّا ارادهی خداوند بر این قرار گرفته بود که این جسم آسمانی و پاک، به طور معجزهآسایی در طول این مدّت، سالم و باطراوت باقی بماند که همه از این موضوع متعجّب و حیران مانده بودند.
من بعد از پیدا شدن جسد پسرم، سر به سجده بردم و خدا را شکر کردم. خانمی که آنجا بود، به من گفت: «برای چه شکر میکنی؟» گفتم: «براي اینکه جنازهاش پیدا شده است و دیگر چشم انتظار نماندیم.»
وصيّت نامه
«إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ
«خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خريدارى کرده، که بهشت براى آنان باشد؛ در راه خدا پيکار مىکنند، مىکشند و کشته مىشوند.»
با سلام به امام زمان(عج) و امام امت اسلام و با درود به شهيدانى كه مرگ را به بازى گرفته و با خون خود، حيات را به تفسير كشاندند و با سلام به رزمندگان كفرستيز و معلولان و مجروحانِ عزيز و روشندل. البته شهدا يك وصيت داشتند كه با خون خود نوشتند و آن خداست.
پس كلمهاى به عنوان پيام به پدر و مادر عزيزم و برادران و خواهران مهربانم قلم مىزنم. بعضى از افراد بـىخبر هستند كه به مرگ تأسف مىخورند و دلشان به حال ما و خانواده عزيزمان مىسوزد، هان! به آنها مىگويم، شهيدان ما و اين حقير، از زندگى خود هميشه از روى آگاهى و استنباط حقايق چيزى را قبول كرده و انتخاب مىكنيم. پدر و مادر عزيزم! اين فرزند گناهكار شما انتخابگر بوده، آنچه را که انتخاب كردهام برايتان بازگو میکنم: من از بين همه كتب، كتاب قرآن. و از ميان رنگها، رنگ سرخ. از ميان مرگها، شهادت. از ميان استادان، حسين7. و از ميانرهبران، خمينى. و از ميان دانشگاهها، دانشگاه جهاد. از ميان رشتهها، بسيج. از ميان امّتها، امت مسلمان ايران و از ميان بهترين هديهها، جانم را انتخاب كرده و در راه رسيدن به الله فدا نمودهام.
حال بنگريد كه اگر انتخاب من اشتباه بوده، براى من گريه كنيد ولى اگر صحيح بوده، كه مطمئناً صحيح است، براى من دعا كنيد كه خداوند رحمان قبولم كند و شاد باشيد تا دشمنان خدا و دينمان گريان شوند.
پدر و مادر عزيزم و برادران و خواهران گرامى و امّت حزب الله! هوشيار باشيد كه دشمن هميشه در كمين است كه از كوچكترين جاى خالى شما استفاده كند. پس بر شماست كه هميشه در صحنه بوده و سخنان گرانمايه امام را در رأس امور خود قرار داده و به مسائل با تیزبينى بنگريد. چون اين منافقان به هر رنگ و لباسى درمىآيند تا بلكه ضربهاى به پيكر انقلاب شما بزنند.
ملّت آگاه ايران اسلامی! نگذاريد شيطانهاى كوچك با خون شهيدانتان خان شوند. نگذاريد جانمايهها براى بىمايههاى دون، سرمايهی مقام شوند. نگذاريد زمين خونرنگ، به تسخير هواداران نيرنگ درآيد. نگذاريد ثمرهی جنگ يارانمان به چنگ فرنگىمسلكان، بيفتد. نگذاريد بهرهی درخت فداكارى عزيزانمان را صاحبان رياكارى بچينند. نگذاريد خانهاى دوباره برگشته، كام گيرند. و نگذاريد فرهنگ غربى در سرزمين ايران به وسيلهی غربزدگان به اجرا درآيد. همهی اينها پيام تمام شهيدان مىباشد. اين مسؤوليت با رهبرى امام، بر دوش شماست.
آرى عزيزان من، بايد رفت تا اسلام زنده بماند. چون درخت شكوهمند اسلام، با خون رشد مىكند. همان طور كه از صدر اسلام چه كسانى كه خونشان را فداى آن ننمودند و در آينده نيز بايد كسانى خود را به قربانگاه ايزد يكتا ببرند و با خون خويش، درخت او را آبيارى كنند.»
- شناسه: 33
- بازدید: 31
- تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 00:08:43
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)