شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید اصغر مرادی علاف

فرزند: بیوک
دانشجوی: اقتصاد، دانشگاه قزوین
تولد: 1335/07/30 اردبیل
شهادت: 1357/01/10 یزد
دانشجوی شهید اصغر مرادی علاف

در آخرين روز مهرماه سال 1335 در محلّه‌ی «خیرال» اردبيل، کودکي چشم به جهان گشود که اوّلين فرزند خانواده بود. با توجّه به آنکه، نوزاد در شب تاسوعا به دنیا آمد، پدربزرگش به ياد طفل مظلوم کربلا، نام او را «اصغر» نهاد، هرچند در بین خانواده و اقوام و آشنایان، به اسم «شهریار» معرف شد.
پدرش «بیوک‌آقا» از بازاريان معتبر شهر محسوب می‌شد که به شغل خرید و فروش حبوبات یا همان شغل «علافّی» مشغول بود و مادرش خانم «عصمت‌ ابریشمی»، ازخانواده‌های اصيل و شناخته شده‌ی اردبيل بود که اهتمام ویژه‌ای در تربیت فرزندانش از خود نشان می‌داد.
درسال1340 زماني که اصغر 5 ساله بود، مادرش او را به تنها مهدکودک اردبيل، که در آن زمان کودکستان مي‌گفتند فرستاد و او پس از یک سال، یعنی در شش سالگی، تحصيلات ابتدایي خود را در مدرسه «ديباج» اردبيل آغاز نمود. از همان دوران نیز، کم کم پاي او به مغازه پدرش باز شد و معمولاً بعداز مدرسه وانجام تکاليف درسی، به مغازه مي‌رفت و در نزد پدر مي‌ماند.
او دوران ابتدایی را که در آن زمان شش سال بود، با موفّقیّت سپری نمود و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان «جهان علوم» آغاز کرد و در سال 1353، این مقطع را نیز با موفّقیّت به پایان رساند و دیپلم خود را در رشته‌ی «علوم طبیعی» با معدّل عالی اخذ نمود و در همان سال، از کنکور سراسری قبول شد و در «مدرسه عالی علوم اجتماعی و اقتصادی قزوین» که در آن زمان از دانشکده‌های زیرمجموعه‌ی دانشگاه تهران بود و امروزه دانشگاه بین‌المللی امام خمینی قزوین نامیده می‌شود، مشغول به تحصیل گردید.
اواخر سال 1356، وقتی که او در سال آخر دانشگاه مشغول به تحصیل بود، به همکاری با یکی از دايي‌هایش که مهندس راه و ساختمان بود، پرداخت و به عنوان ناظر پروژه‌های عمرانی و ساختمانی، در نزد دایی‌اش مشغول به کار شد.
در فروردین ماه سال 1357، اصغر به عنوان ناظر مالی پروژه‌ی ساختمانی بانک فرهنگیان یزد، از طرف دایی‌اش به یزد فرستاده شد و کار خود را در آنجا پی گرفت. این دوران، با چهلم شهدای تبریز مصادف شده بود که امام خمینی و سایر روحانیون پیشتاز انقلاب، عید آن سال را عزای عمومی اعلام کرده بودند و در شهرهای مختلف، مراسم گوناگونی به یادبود شهدای تبریز برگزار می‌شد.
در یزد نیز، با بیانیه و فراخوان آیت الله صدوقی، مردم انقلابی یزد در روز دهم فروردین، در مسجد «حظیره» گرد آمدند و پس از سخنرانی شروع به تظاهرات نمودند. اصغر نیز که در آن زمان در یزد به سر می‌برد، به صفوف انقلابیون پیوست و به تظاهرات پرداخت. لحظاتی بعد، نیروهای رژیم شاه، با شلیک مستقیم گلوله، مردم را به رگبار بستند و اصغر، با اصابت گلوله از پهلو، غرق در خون شد و به کاروان شهدای انقلاب پیوست.
جنازه‌ی او به دليل غريبه و ناشناس بودن، در یزد ماند، تا اینکه دایی‌اش به یزد مراجعه کرد و در جریان شهادت اصغر قرار گرفت. امّا ساواک و شهربانی یزد، با درخواست او مبنی بر انتقال پیکر مطهّر اصغر به اردبیل، موافقت نکرد و پیکر شهید، به وسیله‌ی خود شهربانی در گلزار «خُلد برين» يزد دفن ‌گردید و تنها یک عکس از پیکر شهید که توسّط ساواک در سردخانه‌ی بیمارستان تهیه شده بود، به خانواده‌اش تحویل داده شد.

شب تاسوعا
«شب تولّد اصغر، مصادف شده بود با شب تاسوعای حسینی، برای همین، همان شب، دسته‌ی زنجیرزنان و سینه‌زنان محله، بعد از شنیدن خبر تولّد نوزاد، به احترام پدرش که سردسته‌ی سینه‌زنان محله بود، به در خانه‌ی آنها رفتند و پدر نوزاد، به خاطر تولّد اوّلین فرزندش، همانجا نذر کرد از روزی که اصغر بتواند راه برود و لیوان به دست بگیرد، هر سال در شب تاسوعای حسینی، در «امامزاده صالح» اردبیل، شربت نذری در بین عزاداران پخش کند.
وقتی که آن شب، پدربزرگش خبر تولّد او را شنید، شروع به گریه کرد. هنگامی که اطرافیان علّت گریه‌اش را جویا شدند، گفت: «تولّد در شب تاسوعای حسینی، نمی‌تواند بی‌حکمت باشد.» او خودش، نام نوزاد را به یاد طفل مظلوم دشت کربلا، اصغر نهاد. سال‌ها بعد، شهادت مظلومانه‌ی اصغر، حکمتی را که پدربزرگ از آن سخن می‌گفت، آشکار کرد.‌»

تعزیه
«در دوران کودکی وقتی که به همراه سایر بچه‌ها قرار می‌شد یک بازی انتخاب کنیم، غالباً اصغر شبیه خوانی (تعزیه) را انتخاب می‌کرد. بیشتر هم در حیاط خانه‌ی اصغر اجرا می‌کردیم. او از ما می‌خواست تا عَلَم برداریم و ما نیز پارچه‌ای را به صورت علم در می‌آوردیم و به دور حوضِ آبی که در حیاط خانه‌شان قرار داشت، دور می‌زدیم. در آن حالت، اصغر مثل بزرگانِ دسته‌جات عزاداری، از آب حوض به سرش می‌ریخت و وانمود می‌کرد که گریه می‌کند.
او در این بازی، همیشه نقش امام حسین7 را برای خودش انتخاب می‌کرد و با اینکه سنّ زیادی هم نداشت، ولی اکثر رَجزهای مربوط به نقش امام حسین7 را از حفظ می‌خواند.»

حزب رستاخیز
«اواخر سال 1353 که اصغر در دوره‌ی دبیرستان درحال تحصیل بود، به دستور محمّدرضا شاه، نظام چند حزبی در ایران لغو گردید و حزب رستاخیز که کاملاً تحت کنترل دربار قرار داشت، با حضور افرادی چون امیرعبّاس هویدا و جمشید آموزگار تشکیل گردید.
بعد از اینکه به طور رسمی تشکیل حزب رستاخیز در کل کشور اعلام شد، نهادهای دولتی در تمام شهرهای کشور شروع به تبلیغ و تشویق مردم و بخصوص جوانان جهت عضویّت در این حزب کردند. در اردبیل نیز این کار به وسیله نهادهای دولتی و بخصوص با کمک گرفتن از سیستم آموزش و پرورش شروع شد.
من و اصغر در آن زمان، در دبیرستان جهان علوم مشغول به تحصیل بودیم. آن سالی که حزب رستاخیز تأسیس شد، عُمّال حکومتی به مدرسه‌ها می‌آمدند و با کمک مسؤولان آموزش و پرورش و دبیرستان‌ها سعی می‌کردند از بچه‌های مقطع دبیرستان در این حزب عضوگیری کنند و بین بچه ها فرم‌هایی را پخش مي‌‌کردند تا مشخصاتشان را در آن بنویسند و امضاء کنند.
اصغر از جمله دانش آموزان مقطع پایانی دوره‌ی دبیرستان بود که برخلاف خواسته‌ی مسؤولان دبیرستان، این فرم را امضاء نکرد. وقتی که او در مقابل خواسته آنها ایستادگی کرد و نخواست اسمش در لیست حزب رستاخیز به عنوان عضو این حزب ثبت شود، مسؤولان از این کار او عصبانی شدند و به همین علّت چند روز او را به مدرسه راه ندادند؛ تا اینکه پدرم وقتی از موضوع خبردار شد، همراه اصغر به مدرسه آمد و بعد از صحبت با رئیس دبیرستان، او را به مدرسه راه دادند.
اصغر این کار را زمانی انجام داد که خیلی از بچه‌ها، از جمله حتّی خود من، هیچ اهمیّتی به این مسأله نمي‌دانيم و فرم را امضاء کرده بودیم ولی او با آگاهی که از این مسأله داشت، حتّی به صورت صوری هم حاضر نشد فرم عضویّت حزب رستاخیز را امضاء کند.»

شاه مرده!
«روزی من و اصغر و تعدادی از بچه‌ها هنگام تحصیل در دانشگاه، تصمیم گرفتیم برای سیاحت به همدان برویم و با اتوبوس راهی این شهر شدیم.
در ورودی شهر، مشاهده کردیم که در چند نقطه از ورودی شهر، پارچه‌ی سیاه نصب شده است. یکی از بچه‌ها با دیدن این پارچه سیاه پرسيد: «چی شده؟ این پارچه‌های سیاه را برای چی نصب کرده‌اند؟» اصغر نگاهی به بیرون کرد و با صدای بلند داخل اتوبوس گفت «حتماً شاه مرده!»
یکی از افرادی که عقب‌تر از ما نشسته بود، از شنیدن این حرف اصغر ناراحت شد و اعتراض کرد. ما وقتی که دیدیم که وضع خطرناک می‌شود، به سرعت فرد معترض را آرام کردیم و به نوعی حرف اصغر را برایش توجیه نمودیم و گفتیم که منظور او شاهان گذشته است. ولی اصغر بعد از شنیدن اعتراض آن مرد، نه تنها ساکت نشد؛ بلکه بازهم با حرف‌های کنایه‌دار از مرگ شاه سخن گفت.»

حُرّ یزد
«بعد از شهادت اصغر در یزد، ما به آنجا رفتيم و خواستيم که جنازه‌ی او را به اردبيل بياوريم. امّا آقاي فلسفي و آقاي صدوقي اجازه ندادند وگفتند: «او نه وصيّتی در این خصوص کرده است و نه جاي او غصبي است. بنابراین، شرعاً جایز نیست که شما جنازه‌ی او را ببريد. در ضمن او اوّلين شهيد يزد است و ما اسم او را «حُر يزد» گذاشته‌ايم؛ اجازه بدهید، آن شهید بزرگوار، همچنان مهمان ما باشد.»
وقتي به اردبيل برگشتیم، از یزد تماس گرفتند و گفتند که می‌خواهند برای شهید، سنگ قبر بسازند و از ما خواستند تا مشخصات او را بدهیم. پدرش بعداز گفتن مشخصات شهید، از آنها خواست تا این بیت شعر را بر روی سنگ قبرش حک کنند:
عاشقان، کشتگان معشوقند بر نيايد ز کشتگان، فرياد »

درس بزرگ
«بعد از پیروزی انقلاب و تشکیل کمیته انقلاب اسلامی، از اولين وظایفی که این کمیته بر عهده گرفت، دستگیری عوامل رژیم شاه بود. در یزد نیز کمیته‌ی انقلاب اسلامی توانسته بود عده‌ای از عوامل رژیم شاه را که دستانشان آغشته به خون مردم بود، دستگیر کند و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل بدهد. از جمله این دستگیرشدگان، یکی از مأموران شهربانی یزد به نام خضری بود که گفته می‌شد، در روز دهم فروردین از کسانی بوده که به طرف مردم تیراندازی می‌کرده. خود این شخص نیز بعد از حادثه دهم فروردین یزد، در چندجا با افتخار از نقش خود در این روز و کشتار مردم حرف‌هایی زده بود.
روزی از کمیته با من تماس گرفتند و گفتند به خانواده‌ی مرادی اطّلاع بده که قاتل فرزندشان دستگیر شده و بهتر است هرچه سریع‌تر به یزد بیایند و شکایت خود را تحویل دادگاه انقلاب اسلامی بدهند. من با پدر شهید تماس گرفتم و موضوع را به او اطّلاع دادم و ایشان به همراه، همسرشان، و پسرشان به یزد آمدند و به اتّفاق هم به کمیته انقلاب اسلامی که در ساختمان ساواک مستقر بود رفتیم.
وقتی به کمیته رسیدیم، از ایشان خواستند تا شکایت خود را علیه خضری بنویسد. ولی پدر شهید گفتند من تا قاتل را نبینم، شکایت نمی‌کنم. با موافقت مسؤولان، ما برای دیدن پاسبان به طبقه‌ی دوم هدایت شدیم.
برادر شهید، به محض اینکه خضری را دید، گریه‌کنان به طرف او رفت و سیلی محکمی به او زد و گفت: «چرا برادر مرا کشتی؟» در این لحظه، پدرش به طرف او برگشت و همان طوری که او به خضری سیلی زده بود، به صورت پسرش سیلی زد و با عصبانیّت گفت: «تو حق نداری او را بزنی.»
او سپس خضری را به گوشه‌ای برد و با او شروع به صحبت کرد. من نمی‌دانم او با خضری درباره‌ی چه چیزی صحبت کردند و بعدها هم از او نپرسیدم، ولی هرچه بود، حرفهایش باعث شد نه تنها خضری، بلکه چند نفر دیگر از بازداشتی‌ها که نزدیک آنها بودند، به گریه بیفتند.
ما دوباره به طبقه‌ی پایین بازگشتیم. مسؤولان به پدر شهید گفتند: «حالا شکایت خودتان را بنویسید.» امّا او گفت: «من از خضری شاکی نیستم.» با تعجّب گفتند: «چرا؟» جواب داد: «خضری قسم خورد که بچه‌ی مرا نکشته است، اگر او اعدام بشود در حالی که پسر مرا نکشته باشد، من هم جزو شرکای قتل این آقا می‌شوم و من هم نمی‌خواهم این کار را بکنم.» گفتند: «همه‌ی مردم یزد می‌گویند که او کشته است.» ایشان گفت: «ولی خضری می‌گوید که من اصغر را نکشته‌ام.» به این ترتیب، پدر شهید، خضری را بخشید و همراه خانوده‌اش به اردبیل باز گشت.»

شهید
«چون اوايل انقلاب واژه شهيد و شهادت برايمان ناشناخته بود، ما فکر مي‌کرديم که واژه‌ی «شهيد» فقط به ائمّه‌ی اطهار: اطلاق مي‌شود ولاغير! به همين دليل، وقتی به من می‌گفتند که پسرت شهید شده، در دلم فکر مي‌کردم که براي تسکين قلب من این واژه را به کار می‌برند.
خواهر کوچکم در همان زمان، خواب ديده بود که من در مسجد جامع اردبیل، مقابل تشت نشسته‌ام و چندين زن سياه‌پوش، که رويشان را پوشانده‌اند، دور من هستند و هرکسي که از آنجا رد مي‌شود، خم شده و به من مي‌گويد: «خدا شهيدت را رحمت کند.»
بعداز دین آن رؤیا، خواهرم به من زنگ زد و خوابش را برایم تعریف کرد و گفت: «پسر تو واقعاً شهيد شده است و دادن اين عنوان به او براي تسکين دل تو نيست.»

قربانی شهید
«يک سال پس از شهادت پسرم، درتهران تصادف کردم و دکترها گفتند بايد پاهايم بريده شود. در همان زمان آقاي مقصود مسبوقي، از اقوام خانواده و دوست اصغر، درخواب ديده بود که اصغر گوسفندي را از بين چندين گوسفند انتخاب کرده، با خودش مي‌برد. به او مي‌گويد: «کجا مي‌بري؟» اصغر جواب مي‌دهد: «مادرم تصادف کرده، مي‌برم تا برايش قرباني کنم.»
فردا صبح، آقای مسبوقی از مادرش می‌پرسد: «براي عصمت‌خانم اتّفاقي افتاده؟» وقتي مادرش ماجرای تصادف مرا تعریف می‌کند، به مادرش می‌گوید: «نگران نباشید، برای عصمت خانم اتّفاقی نمی‌افتد. شهيد قرباني او را برد.» بعد از اين خواب، دکترها در کمال ناباوری، پاهاي مرا معالجه کردند.»

  • ‌شناسه: 32
  • ‌بازدید: 78
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/08 - 00:03:46
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
بیست‌ودو منهای شش