شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید جعفر محمد قليان

فرزند: سعداله
دانشجوی: تربیت معلم، شهید رجایی اردبیل
تولد: 1346/06/19 اردبیل
شهادت: 1365/12/05 شلمچه
دانشجوی شهید جعفر محمد قليان

در روز نوزدهم شهریورماه سال 1346 در محلّه «حسینیه» اردبیل و در یک خانواده‌ی متوسّط و مذهبی به دنیا آمد. پدرش «سعدالله محمّدقليان» به شغل خیّاطی و مادرش «شهلا خسرواني» به خانه‌داری مشغول بود. آنها، پیش از تولّد جعفر، صاحب پنج فرزند پسر و دو فرزند دختر بودند و جعفر، فرزند هشتم آنها محسوب می‌شد.
پدرش، سعدالله، علاوه بر خيّاطي، به فرش‌فروشي هم مي‌پرداخت و به همین خاطر، وضعیّت خانواده از نظر مالي خوب بود و احساس تنگدستي نمي‌کردند. از نظر اجتماعي هم در ميان مردم محلّه، از احترام و ارزش زیادی برخوردار بودند، به طوري که سعدالله را به عنوان هيأت اُمناي مسجد «ميرزاده خانم» انتخاب کرده بودند و حساب دخل و خرج مسجد با او بود و او هم با نهایت امانت‌داري، وظیفه‌اش را به نحو احسن به جا مي‌آورد.
جعفر در سايه‌ی تلاش‌هاي پدر و مادرش، در محیط گرم خانه و در جمع خانواده‌ای صمیمی پرورش مي‌يافت و بزرگ می‌شد. پدرش از صبح تا شب در مغازه‌ی خيّاطي مشغول کسب روزي حلال بود و مادرش با عشق و علاقه به تربیت بچه‌ها همت می‌گماشت.
او پس از طی دوران خردسالی، تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه «جعفری اسلامي» آغاز ‌کرد و همزمان با تحصیل، در مجالس آموزش قرآن، که در مسجد محل برگزار می‌شد، شرکت می‌نمود و روح و جانش را از دریای کلام الهی، سیراب می‌ساخت. برادرش، کریم محمّدقلیان، از آن روزها، چنین یاد می‌کند:
«جعفر 9 سال داشت که خانواده‌مان از محلّه‌ی «حسينيه» به محلّه «حاجي‌قهرمان» نقل مکان کرد، امّا ارتباط ما با محلّه‌ی سابق-مان قطع نشد و ادامه پیدا کرد، زیرا منزل مادربزرگمان همچنان در آن محله بود و من و جعفر هر روز به خانه‌ی مادربزرگ می‌رفتیم و همراه با او در جلسات قرآن مسجد «ميرزاده خانم» شرکت مي‌کردیم.»
این دوران نیز با همه‌ی فراز و فرودهایش سپری ‌شد. جعفر، پس از پشت سر گذاشتن دوران کودکی، پا به سنین نوجوانی نهاد و تحصیلات راهنمایی را در مدرسه‌ی «جعفری اسلامی» شروع ‌کرد. پدرش همچنان به کار خيّاطي و فرش‌فروشي می‌پرداخت و با گسترش کسب و کارش، وضع اقتصادی خانواده رونق بیشتری یافته بود.
در دوران انقلاب اسلامی، جعفر با وجود آنکه تازه پا به سنین نوجوانی می‌نهاد، امّا آنچنان که برادر بزرگش، کریم محمّدقلیان می‌گوید، در اغلب تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد:
«از همان دوران کودکي، همراه من و بعضی از دوستانش در راهپيماي‌ها و تظاهرات قبل از انقلاب شرکتي فعّال داشت و روح سرکش او عليه مظاهر فساد حکومت ستم‌شاهي، آثار پروازي بزرگ را در وجود نوراني‌اش نويد مي‌داد. او بعد از پیروزی انقلاب نیز، در حالی که حدوداً 13 ساله بود، در طرح بسيج ملي که محل آموزشي‌اش مدرسه «نوّاب صفوي» اردبیل بود، عضو شد. و حتي همراه با من در مراکز حساس شهر، مانند پمپ بنزين و نيروگاه برق نگهباني مي‌داد.»
جعفر دوران تحصيل راهنمايي را هم با موفقيّت پشت سر گذاشت و در هنرستان هفده شهريور، در رشته‌ی حسابداري مشغول به تحصیل شد. او در اين دوران، به همراه دوستانش به مسجد «سرچشمه» مي‌رفت و در جلسات قرآن مسجد شرکت مي‌نمود و در پايگاه «شهيد مصطفي حجازي» مسجد، به عنوان مسؤول تدارکات و تبلیغات پایگاه فعّاليّت مي‌کرد. در دبيرستان نیز، به عنوان عضو شوراي مرکزي انجمن اسلامي مدرسه، نقش مؤثری در فعّالیّت‌های فرهنگی ایفا می‌نمود.
جعفر دوره‌ی دبيرستان را با موفقّيت به اتمام رساند و از آنجا که همیشه آرزو داشت شغل معلّمی را پیشه‌ی خود سازد، در اواخر شهريورماه سال 1365 از تربيت معلّم شهيد رجايي اردبیل در رشته‌ی آموزش ابتدايي پذيرفته شد و به عنوان دانشجو، در این مرکز مشغول به تحصیل گردید.
امّا ارتباط او با جبهه و جنگ، ارتباطی عمیق و گسترده بود که از سالها پیش و از 15 سالگی او آغاز می‌شد. با توجّه به نامه‌ها و تلگراف‌هايی که از جعفر موجود است، او از اواخر سال 1361 در جبهه‌هاي حق عليه باطل حضور داشته، روي هم رفته، پنج نوبت به جبهه اعزام شده و حتّی يک بار در تاريخ 13/8/62 و در عمليات والفجر 4، به هنگام نفوذ به خاک دشمن، با اصابت ترکش نارنجک، مجروح ‌گشته و بعداز ترخیص از بیمارستان، دوباره به جبهه باز گشته بود.
به این ترتیب، او از پانزده سالگي به جبهه مي‌رفت و همزمان در دبیرستان و تربيت معلّم نیز تحصيل مي‌کرد و به طور همزمان در دو سنگر علم و جهاد، فعّالیّت می‌نمود. جعفر، آخرین بار، در سال 1365، چند ماه پس از ورود به تربیت معلّم، به اتّفاق تعدادی دیگر از همرزمانش، عازم میدان‌های نبرد ‌شد و در پنجم اسفند ماه سال 1365، در منطقه‌ی «شلمچه» و در ادامه‌ی عمليات کربلاي5، از ناحيه‌ی چانه و بدن، مورد اصابت ترکش خمپاره قرار ‌گرفت و شهد شيرين شهادت را سرکشید، درحالی که حتّي وصيت‌نامه و قرآن موجود در جيبش، غرق در خون سرخش ‌شده بود.
مراسم تشییع جنازه در تاریخ 11/12/65 در میان بارش برف و هوای سرد زمستانی انجام شد و پیکر پاک او را به سفارش مادرش در داخل قبر پدر بزرگش، در گلزار شهداي «قاسميه»ی اردبیل، به خاک سپردند.

به من رئیس نگویید
«بعداز تشکیل بسیج مستضعفین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جعفر از نخستین پیشگامانی بود که قدم به بسیج گذاشته، در نگهبانی از مراکز حسّاس شهر، جهت جلوگیری از نفوذ منافقین و دشمنان انقلاب، تلاش می‌نمود.
وی در طول تحصیلاتش، علاوه بر بسیج، در انجمن‌های اسلامی مدارس اردبیل نیز فعّالیّت چشمگیری داشت، با وجود این، همیشه از پذیرفتن پُست و مقام دنیوی امتناع می‌کرد و دوست داشت که به عنوان خدمت‌گزاری گمنام، فعّالیّت نماید. بارها رياست انجمن اسلامی مدرسه را به او پیشنهاد کرده بودند، ولی او آن را نمی‌پذیرفت و می‌گفت: «من مثل همیشه فعّالیّت می‌کنم، امّا ریاست فلان جا را به من ندهید، زیرا ما همه در مقابل اسلام، مسؤول و خدمت‌گزاریم.» سرانجام، با اصرار زیاد مسؤولان، او فقط عضویّت در شورای مرکزی اتحادیه‌ی انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان را پذیرفت و همچنان به صورت مخفیانه و گمنام به فعّالیّت‌هایش ادامه ‌داد.»

الگوی تو، زینب باشد
«يادم هست آخرين بار که جعفر به جبهه مي‌رفت، به شدّت سرما خورده و مریض شده بود. به دکتر هم رفته بود، امّا هنوز حالش کاملاً بهبود نيافته بود. جعفر در چنین شرایط بیماری، به همراه تعدادی از دوستانش، بدون آنکه به خانواده اطّلاع بدهد، عازم منطقه‌ی شلمچه شده بود.
وقتی او به جبهه رفت، مادرم تحت تأثیر احساسات مادرانه، در نامه‌هايی که به او می‌نوشتیم، احساس دلتنگی و ناراحتی می‌کرد و از او می‌خواست که بازگردد. جعفر در جواب مادر نوشته بود: «مادر، چرا اين قدر مرا ناراحت مي‌کني؟ مگر تو حضرت زينب3 را با آن مصيبت نمي-شناسي؟ بايد زينب3 برايت الگوي خوبي باشد.»

اهدای سکه
«جعفر قبل از شهادتش، به صورت موقّت با هسته‌ی گزينش سازمان بهداري استان آذربايجان شرقي همکاري مي‌کرد. او بعد از دريافت حق‌الزحمه‌اش که مبلغ 55 تومان شده بود، آن را به حساب 100 امام واريز نمود، که فیش آن در بایگانی اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اردبیل موجود است.
همچنين او در سرشماري نفوس سال 1365 شرکت کرد و يک سکّه بهار آزادي به عنوان دستمزد به او تعلّق گرفت. او در وصیّت‌نامه‌اش دستمزد کار پرتلاش خود را به کميته‌ی امداد حضرت امام خميني(ره) اردبيل اهدا نموده بود تا صرف مستمندان گردد که اين موضوع پس از شهادت ايشان اجرا شد.»

محاسن بلند
«دوستی عمیق و دیرینه‌ای با جعفر داشتم و اغلب در مدرسه و پایگاه با هم بودیم. پای‌بندی به فرائض دینی، ادب و اخلاص و شوخ‌طبعی و تواضع، از ویژگی‌های بارز جعفر بود.
چند روز قبل از شهادتش، به اتّفاق تعدادی از دوستان، در مقرّ «گردان قاسم»، به دیدنش رفتیم. در حین ملاقات، متوجّه ریش بلندش شدیم و مطابق معمول، شروع کردیم به شوخی کردن با او. بچه‌ها که سوژه‌ی خوبی برای شوخی کردن پیدا کرده بودند، به ریش بلندش گیر می‌دادند و سر به سرش می‌گذاشتند. یکی از بچه‌ها گفت: «با این ریش و محاسن بلند، خیلی نورانی و معنوی به نظر می‌آیی، نکند می‌خواهی شهید بشوی؟» با شنیدن این حرف، همه خندیدیم و دوباره به گفت و گوهای صمیمی و دوستانه ادامه دادیم. غافل از اینکه در زیر آن حرف به ظاهر شوخی، حقیقتی خونین نهفته بود. چند روز بعد، ترکش خمپاره، با قطع کردن محاسن زیر چانه‌اش‌، درست به زیر چانه‌ اصابت کرده و او را به شهادت رساند.»

شب شهادت
«سرانجام روز موعد فرارسيد و به اتّفاق جعفر در ادامه‌ی عمليّات «کربلاي5» در منطقه‌ی شلمچه، در قالب گردان قاسم شرکت کرديم. شب سوم اسفندماه سال 1365، حمله به خاک عراق شروع شد. بعد از عبور از خط خودمان، وارد ميدان مين عراق شديم که قبل از کانال آبي قرار داشت. يادم هست که در آن شرایط سخت و در ميدان مين هم، جعفر از شيطنت و شوخي‌هاي خود دست برنمي‌داشت و با من شوخي می‌کرد. گفتم: «جعفر، دست بردار، اينجا ميدان مين است.» امّا او همچنان دست بردار نبود. قرار بود از ميدان مين اوّل، بر روي نهري که حدود 5 الي 6 متر عرض داشت، رزمندگان گردان قاسم پل بياندازند تا از طريق پل، به آن طرف نهر عبور کنيم. امّا قبل از اينکه رزمندگان، پل را بر روي نهر بياندازند؛ عراقي‌ها متوجّه شدند و ما را زير آتش گرفتند. بسياري از رزمندگان گردان قاسم از جمله عمران همرنگ، معاون گردان، شهيد شدند. بنابراين وقتي که ديديم خبری از پل نيست، خودمان را به آب زديم و از آن به سختي عبور کرديم و درحالي که عراقي‌ها منطقه را زير آتش شديد گرفته بودند و خمپاره و ترکش و گلوله، مثل نُقل و نبات مي‌باريد؛ وارد ميدان مين دوم شديم.
در همين لحظه ديدم که جعفر به زمين افتاده، با دستش به بچه‌ها اشاره مي‌کند که جلو بروند. من در همانجا از روي شوخي، در حالي که فکر می‌کردم او به زمین خورده است، به جعفر گفتم: «چرا دیگر شيطنت و شوخي نمي‌کني؟ خوب شد که به زمين خوردی» من همه‌ی این حرف‌ها را به شوخی به او می‌گفتم و او با دست اشاره می‌کرد که به جلو بروم. من اصلاً نمي‌دانستم که او در آن لحظه شديداً زخمي شده است و دارد شهيد مي‌شود.
بالاخره ما از ميدان مين دوم هم عبور کرديم و عراقي‌ها همچنان ما را زير آتش گرفته بودند. يکي از بچه‌هاي ما با آرپي‌جي تيرباری را که امان ما را بريده بود، هدف قرار داد و آنجا را نابود کرد و کمي نفس راحت کشيديم. وارد کانال و سنگرهاي بتني‌عراقي‌ها شديم و تعدادي از عراقي‌ها را کشتيم. بعد از سنگرها و کانال هاي بتني، سنگرهاي‌هاي هلالي و نعل اسبي عراقي‌ها قرار داشت. آنجا را هم به تصرف در آورديم و پاکسازي کرديم. بعد از آن به کانال و سنگرهاي بتني عراقي‌ها برگشتيم و بچه‌ها مشغول استراحت شدند.
من در همان لحظه، به یاد جعفر افتادم و به عقب برگشتم تا او را پيدا کنم، امّا هرچه گشتم، او را پيدا نکردم.وقتي که روز شد، به عقب برگشتم و در میان شهدا، پیکر بی‌جان جعفر را دیدم که از ناحيه‌ی چانه و ساير اعضاي بدن مورد اصابت ترکش قرار گرفته و به شهادت رسيده بود. به یاد شوخی بی‌جایی افتادم که دیشب با او کرده بودم و خيلي ناراحت شدم که چرا آن حرف‌ها را به او گفتم و افسوس خوردم که اي‌کاش آن حرف‌ها را نمي‌زدم. امّا می‌دانم که جعفر انساني آگاه و پاکدل بود و آن حرفها را به دل نمي‌گيرد و مرا مي‌بخشد.»

خبر شهادت
«از طريق راديو شنيدم بودم که ادامه‌ی عمليات کربلاي 5 در «شلمچه» شروع شده است. جعفر هم در آن زمان در شلمچه بود. داشتم از کوچه‌ی زندانِ قديم اردبيل، رد می‌شدم که در يک لحظه به ذهنم آمد جعفر شهيد شده‌است. نمی‌دانم این فکر از کجا پیدا شده بود، امّا خیلی سعی کردم تا به خودم دلداری بدهم و به چیزهای دیگری فکر کنم.
همان روز، بعداز ظهر، جهت شرکت در مجلس ترحيمي به مسجد «باغميشه» رفتم. وقتي که به مسجد رسيدم، ديدم، بعضی از دوستان و آشنایان، طور دیگری به من نگاه مي‌کنند. بالاخره آن شب، مرا به انجمن اسلامي دعوت کردند و در آنجا خبر شهادت جعفر را به من دادند. با شنیدن این خبر، درجا خشکم زد. در حالتی بین خواب و بیداری بودم. از آنجا مستقیم به خانه رفتم، امّا به خانواده چيزي نگفتم. تا صبح آرام و قرار نداشتم و نمي‌توانستم يک جا بند بيايم. خواهرم علّت بي‌قراريم را پرسيد. بغض خودم را فرو خوردم و به او چيزي نگفتم.
بالاخره آن شب، به هر سختی و تلخی که بود، گذشت. فردا صبح، خانواده هم در جریان شهادت جعفر قرار گرفت. بغضم ترکیده بود و می-توانستم هم‌صدا با آنها، در فراق برادر بگریم. به قول مادرم: «جعفر يک نور بود که جرقه زد و رفت.»

گزیده‌ی نامه‌های شهید
«با سلام و درود بيکران بر سرور شهيدان، حسين بن علي7 و سلام و درود بر امام امّت که رهبر هزاران مسلمان است. بعد از عرض سلام، اميدوارم که حال همه‌تان خوب باشد و از خداي عزوجل خواستارم که براي شما توفيق بيشتر و فکر و عقيده‌ی سالم و صالح عنايت بفرمايد تا در مقابل شهيدان به خون غلتيده، روسفيد باشيد. من حالا 14 روز است که دور از خانه به سر مي‌برم و با خداي خود عهد و پيمان بسته بودم، ادا کردم...»
***
«با سلام و درود بي‌کران بر شما خانواده‌ی قهرمان و شجاع و شکيبا و غيور و جان برکف جمهوري اسلامي ايران. از شما خواهان دعا گویي به رزمندگان اسلام و شهيدان هستم. برادران و خواهران عزيز، اگر مي‌خواهيد فکر ما و اسلام آسوده باشد، هميشه سعي در جلب رضاي خدا داشته باشيد...
به فکر من نباشيد زيرا در راهي حرکت کردم که دور از چيزهاي فاني و تحت يک معنويت حاکم و مسلط مي‌باشد. هميشه در نمازهايتان با خشوع و فروتني با خدا رابطه برقرار کنيد و نماز جمعه و دعاي کميل را خالي نگذاريد...»
***
«انّ اللهَ يُحِبُ الّذينَ يُقاتِلونَ في سَبيل اللهِ صفّاً کَانّهُم بُنيانٌ مَرصُوصٌ» با سلام و درود بي‌کران به رهبر کبير انقلاب و بنيان‌گذار جمهوري اسلامي و سلام و درود ديگر به خانواده‌ی شهيدپرور و قهرمانِ جهان و خانواده‌هايي که فرزندشان در جبهه‌های جنگ است و مشغول ستيز و نبرد با ظلمت مي‌باشند.
و سلام و درود بر شما خانواده‌ی قهرمان مي‌رسانم و سال نو را بر همه شما تبريک عرض مي‌کنم و به قول امام «عيد ما روزي است که پيروز شويم.» از من هيچ گونه ناراحت نباشيد. سالم و سلامت هستم و آن روزي که با شما با تلفن صحبت کردم، مثل اينکه شما ناراحت بوديد، هيچگونه ناراحت نباشيد و هيچ‌گونه از مأموريت صحبت نکنيد که کار براي خدا، دلسردي ندارد. هر وقت قسمت خدا باشد، خواهم آمد. ديگر عرضي ندارم. انّ الله مَع الصابِرين»

وصیّت شهید
«چه وصيّتي مي‌توانم داشته باشم غير از اينکه بگويم وصيت شهدا را اجرا کنيد، چون وصيت ما و سخن ما، زياد گفته شده، امّا انجام و عمل به وصيت، قليل و کم بوده است.
چه وصيّتي مي‌توانم داشته باشم غير از عمل به احکام اسلام و گوش به فرمان رهبر، آماده براي خدمت به انقلاب اسلامي که تبلور انقلاب‌هاي پيامبران و امامان و آزادگان است.
چه وصيّتي مي‌توانم داشته باشم غير از اين که صداقت و صفا و صميميت را در بين خودتان ملاک عمل قرار دهيد.
در هر کاري توکل و توسل از يادتان نرود، اگرچه ممکن است من در اين موارد، کوتاهي کرده باشم. اي انسان ها، اي مؤمنان، اي نشستگان واي مردگان! ظهور حضرت مهدي(عج) نزديک است. به خود بياييد و به خويشتن برگرديد و «حاسِبوُا اَنفُسکُم، قَبلَ اَن تُحَاسِبوُا» بيدار باشيد که عذاب و پاداش خدا نزديک است و دميدن صور اسرافيل و برخاستن نزديک! تمام اعمالتان به پرده خواهد آمد و حساب خواهید داد. اي ظالمان، اي مستکبران، مرگ شما نزديک است و خداوند شما را رسوا خواهد کرد. ان‌شاء الله
در آخر از همه‌ی آشنایان و دوستان، حلالیت می‌طلبم و امیدوارم جملگی مرا حلال کرده باشید. و من از هیچ کس، هیچ چیز ندارم و اجرت مرا که از سرشماری خواهند داد، به حساب کمیته‌ی امداد واریز نمایید. والسّلام.3/11/1365»

  • ‌شناسه: 30
  • ‌بازدید: 101
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 23:53:52
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
هفده منهای نه