شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید جمال اسدی

فرزند: امیر
دانشجوی: نقشه کشی، دانشگاه آزاد اردبیل
تولد: 1345/12/15 اردبیل
شهادت: 1364/11/22 اروندرود
دانشجوی شهید جمال اسدی

در پانزدهم اسفندماه سال 1345 در کوچه‌ی «ميرزا بخشعلي» شهر اردبیل، به عنوان سومین فرزند خانواده‌اي مذهبي، چشم به جهان گشود. پدرش يکي از بهترين معماران منطقه به شمار می‌رفت و خانواده‌ از وضع اقتصادي خوبي برخوردار بود. مادرش او را «جمال» نام نهاد تا تجلّی و نشانه‌ای از جمال الهی باشد.
به روایت مادر: «جمال در هنگام اذان ظهر به دنيا آمد و در هنگام اذان مغرب نيز زبان به سخن گشود!» و این رازی است که مادر شهید آن را چون گوهری ارزشمند در صندوق اسرار دل خویش محفوظ نگه داشته و آن را رمزی الهی می‌داند.
جمال در هفت سالگي در دبستان آموزگار محلّه‌ی «علي‌آباد» اردبيل شروع به تحصيل نمود و دوره‌ی ابتدایي را در مدرسه «آموزگار» گذرانيد و تحصیلات راهنمایي را طیّ سال‌های 1359-1357 در مدرسه «شهيد اعيادي» سپری نمود و از همان دوران نوجوانی، با توجّه به شغل پدرش، به کارهای معماری و ساختماني علاقه‌مند شد و اغلب به همراه پدر، کار مي‌کرد. همین علاقه‌مندی باعث شد تا رشته‌ی فنّیِ «راه و ساختمان» را برای ادامه تحصیل انتخاب کند. او در سال 1360 در دبیرستان فنّی و حرفه‌ای شيخ بهایي و در رشته‌ی راه و ساختمان مشغول تحصیل گرديد و در سال 1364 اين دوره را نيز با موفّقیّت سپری نموده، دیپلم خود را در اين رشته اخذ نمود.
جمال در حین تحصیل در سال دوم دبیرستان، از آزمون دانشگاه آزاد در رشته «نقشه کشي» قبول شد و با معدل 5/19، ترم اوّل را با موفّقیّت تمام کرد و در سال سوم، ضمن تحصیل در هنرستان شيخ بهائي، همزمان در ترم دوم دانشگاه آزاد اردبیل نیز در رشته‌ی نقشه‌کشي، مشغول تحصیل گردید. وی همزمان با تحصيل، از کار و کوشش نیز غافل نبود و همراه با درس و تحصیل، در دفتر فنّی و مهندسی یکی از دوستانش کار می‌کرد و گاهی نیز خود مستقیماً به ساخت و ساز و کارهاي ساختماني مي‌پرداخت و معماری برخی از ساختمان‌ها را برعهده می‌گرفت و انجام می‌داد.
اخلاق و رفتار خوب و رضايت‌بخشی در خانه و اجتماع داشت و هميشه سعي مي‌کرد رضايت پدر و مادر و دوستان و آشنايان را جلب نمايد. برادرش خصوصیّات اخلاقی شهید را چنین به تصویر می‌کشد:
«جمال هميشه در برابر مشکلات و گرفتاري‌ها صبور بود و هرگاه در برابر ناملايماتِ روزگار عصبي مي‌شدم، مرا نصیحت می-کرد که تو زود از کوره در مي‌روي و مرا دعوت به صبر و آرامش می‌کرد.»
وی از دوران نوجوانی در فعّاليّت‌هاي مذهبی و انقلابی شهر فعّال بود و با تأسيس پايگاه مقاومت در محلّه‌ی «جعفريه» و «سلطان آباد»، در راه پيشبرد اهداف انقلاب، گام‌هاي مؤثّري برمی‌داشت؛ از جمله با تشکیل گروه سرود و شرح و تدریس نهج البلاغه براي بچه‌هاي کوچک و نیز تدریس قرآن برای اعضای پایگاه فعّالیّت می‌کرد.
از سوی دیگر، جمال عاشق رشته‌ی تحصیلی‌اش بود و با تمام وجود آرزوي موفقيت در تحصيلات خود را داشت. از همین‌رو، شبها تا دير وقت درس مي‌خواند و با موفّقیّت به تحصیلاتش ادامه می‌داد.
جمال دوست داشت تا در آينده مهندس ساختمان زُبده و موفّقي باشد و برنامه‌ها و آرزوهای زیادی در این زمینه داشت. وی که در آن زمان در یکی از دفاتر مهندسی شهر کار می‌کرد، در مواقعي که مهندس در دفتر نبود، به تنهایی همه کارهاي مهندسی، اعمّ از نقشه کشي و نظارت را انجام مي‌داد و کارها را پیش می‌برد. به این ترتیب، او از نگاه مردم و آشنایان، انسانی موفّق محسوب می‌شد که آینده‌ی درخشانی در انتظارش بود.
امّا این دوران، مصادف شده بود با شعله‌ورتر شدن آتش جنگ در جبهه‌های جنوب. جمال نیز مانند هر جوان غیرتمندی رفتن به جبهه را واجب مي‌دانست و می‌خواست تا در دفاع از سرزمین خویش سهمی داشته باشد. برادرش از حال و هوای آن روزهای جمال چنین تعریف می‌کند:
«مدّتی بود که پایش را توی یک کفش کرده بود و اصرار داشت که به جبهه برود. وقتي هم که من اعتراض مي‌کردم و می‌گفتم که تو هنوز سنّ و سالی نداری و می‌خواستم تا با این جملات و دلایل مانع رفتنش بشوم، جواب می‌داد: «این همه بسیجی که از من هم کوچکتر هستند به جبهه رفته‌اند، چرا من به جبهه نروم و از ميهنم دفاع نکنم؟»
او برای اوّلين بار، در بیستم آبان ماه سال 1362 به عنوان نیروی داوطلب و بسیجی عازم جبهه‌های جنگ شد و بعد از چهار ماه حضور در جبهه، در عمليات «خيبر» شرکت نمود و در همین عملیّات شيميايي شد و برای مداوا و استراحت به خانه بازگشت، امّا دلش همچنان در جبهه بود. والفجر8 شرکت نمود و در جریان همین عملیّات، در بیست و دوم بهمن ماه سال1364، در حالی که با لباس غوّاصي در «اروندرود» مشغول انجام مأموریّت بود، با اصابت گلوله به چشم و ترکش به پهلو، به آرزوي ديرينه خود که شهادت در راه خدا بود، دست یافت. مزار پاکش در گلزار «بهشت فاطمه» اردبيل، زیارتگاه عاشقان راه شهداست.
یک نوبت حضور در جبهه، و جراحت شیمیایی ناشی از آن، هنوز قانعش نکرده بود. احساس می‌کرد بیشتر از این باید در این دفاع مقدّس نقش داشته باشد. برای همین، عزم خود را جزم نمود و برای بار دوم و با حرکت کاروان راهيان کربلا، در هفتم آذرماه سال 1364 به سوي جبهه شتافت و بعد از طی دوره‌های آموزشی شنا و غوّاصي، در عمليات

فدای امام حسین
«ماه محرم که می‌شد، جمال حال و هوای دیگری پیدا می‌کرد. شب‌های محرّم، در مسجد محل با شور و عشق عجیبی عزاداری می‌نمود و سینه می‌زد. وقتی از مسجد برمی‌گشت، با دیدن سینه‌اش که از سینه‌زنی کبود شده بود، ناراحت می‌شدم. امّا کمی بعد، با یادآوری مصیبت‌های امام حسین و یارانش در دشت کربلا، به خودم دلداری می‌دادم و مي‌گفتم: «چه اشکالی دارد، پسرم فدای امام حسين و يارانش!» انگار در آن زمان، خدا این سخن مرا شنید و سال‌ها بعد، دعای مرا اجابت نمود و جمال را به عنوان قربانی راه خویش پذیرفت.»

خطِّ سرنوشت
«تقريباً يک ماه قبل از جبهه رفتن جمال بود. در آن زمان او در یکی از دفاتر مهندسی شهر مشغول به کار بود. روزي برخلاف همیشه، بي‌حال و ناراحت به خانه آمد. از او پرسيدم: «جمال چه خبر است، چرا بي‌حالي؟» با ناراحتی جواب داد: «چیزی نیست. بگذار به حال خودم باشم.» سپس به اتاق خودش رفت و در را بست.
شب به اتاقش رفتم و ديدم جمال گريه مي‌کند. از او پرسيدم: «چی شده؟» نگاهی به من انداخت و اتّفاق عجیبی را که آن روز برایش رخ داده بود، برایم تعریف کرد و گفت: «امروز، هنگام ظهر در دفتر پشت میز نشسته بودم و در حالی که در افکار عمیقی غوطه‌ور بودم، در همان حالت، خوابم برده بود.
در خواب سيّدي را ديدم که از من پرسید: «چرا به فکر فرورفتي؟» گفتم: «آقا، به فکر زندگي هستم.» اشاره‌ای به پیشانی‌ام کرد و گفت: «آیا می‌دانی آن رگی که به شکل عدد 7 در پيشاني‌ات هست، نشانه‌ی چيست؟» گفتم: «نه، شما از اولاد پيامبر هستید و شما مي‌دانيد.» جواب داد: «آن خط، نشانه‌ی این است که تو عمر کوتاهی خواهی داشت.» در آن هنگام از خواب بیدار شدم و دیگر نتوانستم در دفتر بمانم و به خانه آمدم. بعد از به شهادت رسیدن جمال، به یاد خاطره‌ی آن روز و خوابی که برایم تعریف کرده بود، افتادم و به حکمت آن رؤیای صادقه پی‌بردم.»

برای جنگیدن آمده‌ام
«جمال خطّ زيبايي داشت و اغلب در مراسم و راهپيمايي‌ها و یا در مناسبت‌ها و برنامه‌های پایگاه، پلاکاردهای تبلیغاتی را او مي‌نوشت.
بعد از اعزامش به جبهه، وقتی در آنجا هم از او خواسته بودند تا در قسمت تبلیغات فعّالیّت کند و همان‌جا هم پلاکارد بنویسد، قبول نکرده و جواب داده بود: «من اگر می‌خواستم پلاکارد بنویسم، در همان پشت جبهه می‌ماندم و می‌نوشتم. من اينجا يک سرباز هستم و براي جنگیدن آمده‌ام نه برای پلاکارد نوشتن!»

مهمانی خداحافظی
«روزي که جمال به مرخصي آمده بود، من در خانه حلوا پخته بودم. جمال از من خواست تا براي رزمنده‌ها نيز حلوا بپزم. بعد از چند روز که مي‌خواست برود، به او گفتم: «پسرم چرا زود مي‌روي، من هنوز براي رزمنده‌ها حلوا نپخته‌ام.» گفت: «فرصت ندارم. وقت تنگ است و بايد هرچه زودتر بروم.»
بعد از خداحافظی از ما، به منزل دایي‌اش در تهران رفته بود و از او درخواست کرده بود که آن شب یک مهماني ترتيب بدهد و همه‌ی فاميل را دعوت کند. دایي‌اش هم با توجّه به علاقه‌ی زیادی که به جمال داشت، درخواست او را پذیرفته و مهماني بزرگي برایش ترتيب داده بود.
به هنگام شام و بر سر سفره، جمال از دایي‌اش به خاطر ترتیب دادن آن مراسم تشکر کرده و خطاب به همه‌ گفته بود که اين سور و مهماني، مراسم خداحافظی من با شماست. او سپس، براي همه‌ی حاضران، يک لقمه گرفته و از آنها حلالیّت خواسته بود. دایي‌اش لقمه را نگرفته و از جمال خواسته بود که به جبهه نرود، زیرا جامعه به جوانان بااستعدادي مثل او نياز داشت. ولي جمال قبول نکرده و آن شب از همه خداحافظي کرده و حلالیّت گرفته بود. بعد از شهادت جمال، همه‌ی اقوام و افراد فامیل مي‌گفتند که وداع آن شب جمال، یک خداحافظی معمولی نبود و او با یقین مي‌دانست که شهيد خواهد شد.»

خواب شهادت
«شب قبل از عمليّات بود و خوابم نمي‌آمد. تقريباً ساعت از نيمه‌هاي شب گذشته بود. از چادر زدم بيرون. در حال قدم زدن بودم که ديدم جمال نيز بيرون از چادر ايستاده و به فکر فرو رفته است. جلوتر رفتم. مرا که ديد، خوشحال شد. با هم کمي قدم زديم. حال و هوای معنوی عجیبی داشت. به چادرها نگاه مي‌کرد و به من مي‌گفت: «به آنها نگاه کن. الآن در خواب عمیقی فرورفته‌اند، امّا فردا دیگر آنها را نخواهي ديد. اين آخرين شب آنهاست. فردا خیلی از آنها شهيد خواهند شد.»
هنگام عبور از جلو چادرها، کفش‌هاي رزمنده‌ها را در جلو چادر جُفت مي‌کرد و گاهی هم که کفش کسي را مي‌شناخت، اسم صاحب کفش را به زبان می‌آورد و می‌گفت که فلاني هم در این عملیّات شهيد خواهد شد. به او گفتم: «تو از کجا مي‌داني که چه کسی شهيد خواهد شد؟» و به شوخی اضافه کردم: «نکند علم غیب داری و ما نمی‌دانیم!» جمال به آرامی جواب داد: «من همه‌ی اینها را در خواب ديده‌ام.» به او گفتم: «پس تکلیف ما چیست و چه کاری مي‌توانيم انجام بدهیم؟» گفت: «هيچ کاري از دستمان برنمي‌آيد، فقط مي‌توانيم دعا کنيم که خداوند ما را عاقبت به خير کند.»
نيم ساعتي با هم بوديم. موقع خداحافظی گفت: «راستش را بخواهی، من خودم هم به زودی شهید خواهم شد.» و بعد در حالی که دفترچه‌اي را به من می‌داد، ادامه داد: «این دفتر را به تو می‌دهم. فقط قول بده که قبل از شهادتم آن را نخوانی. هر وقت خبر شهادت مرا شنيدي، می‌توانی آن را بخواني.» سپس آهی کشید و گفت: «ای‌کاش الآن دوربين فيلم برداري بود و از اين لحظات فيلم برداري مي‌کردیم.» بعد از آن، از یکدیگر جدا شدیم و دیگر هیچ‌وقت همدیگر را ندیدیم.»

مهندس بدقول!
«پس از شهادت جمال، پیرمرد ناشناسی به خانه‌ی ما آمده بود و با حُزن و اندوه زیادی گريه مي‌کرد. هیچ‌کدام از ما او را نمی‌شناختیم، امّا مدّتی بعد، با شنیدن حرف‌هایش که در حین گریه بر زبان می‌آورد، به راز بزرگی پی بردیم. پیرمرد در میان گریه‌هایش با شهید حرف می‌زد و مي‌گفت: «اي مهندس بدقول! تو به من قول داده بودي که حتماً خانه‌ام را بسازي؛ گفته بودی وقتی به مرخصی آمدم، خانه‌ات را می‌سازم؛ پس چه شد؟ چرا بدقولی کردی و نیامدی؟!»
ما آن روز متوجّه شدیم که جمال به طور مخفیانه و بدون اطّلاع ما، برای آن پیرمرد که فردی بي‌بضاعت و محروم بود، آهن و سیمان خریده و به او قول داده بود که وقتی از جبهه بازگردد، به طور رایگان خانه‌ی او را می‌سازد. بعدها فهمیدیم که او نه تنها خانه‌ی آن پیرمرد؛ بلکه خانه‌ی چند خانواده‌ی محروم دیگر را هم به همین صورت، تعمیر کرده و ساخته بود.»

گزیده‌ی نامه‌ها و دست نوشته‌های شهید
«آرامگاه آرزوها .... اين‌همه درد و رنج را به کجا ببريم. دردهایي که مانند علف‌هاي هرزه، بوستان جواني‌ام را تباه کردند و رنج‌هایي که گلزار زندگي را در پيش چشمم همچون گلخني جلوه‌گر ساختند... و من امروز از آن همه شور جواني و التهابِ شباب که ديگران مانند جويندگان گنج‌هاي افسانه‌اي دربه‌در دنبال آن مي‌گردند، در دفتر خاطراتِ زندگي، جز چند برگِ سياهِ مچاله شده در دست ندارم، در حالي که جواني را با عشق‌ها و سرمستي‌هاي آن پشت سر گذاشته‌ام.
گویي هرگز در آسمان عمر من، کوکبي به نام شباب نتابيده و در قاموس زندگي من واژه‌اي به اسم جواني وجود نداشته است. اين همه دردها و رنج‌ها را به کجا ببرم؟
وقتي به گذشته خود مي‌نگرم، جز جاده‌اي پرپيچ و خم و مه‌آلود و غبارآميز و ابهام انگيز، چيزي به چشم نمي‌خورد! عجبا که اين کوره راه را من پيموده‌ام و نام آن را زندگي نهاده‌ام. و زماني که به آينده خويش خيره مي‌شوم، جز سراشيب مهيبي که بايد با بارِ گرانِ آرزوهاي برآورده نشده، و پاهايِ طلبِ خسته و تاول زده، با شتاب سرسام آوري از آن سرازير شوم؛ چيزي جلب نظر نمي‌کند....
و اين جاده، همه سنگلاخ، همه تنگ و تاريک و همه داغ و وحشت انگيز است. اين همه بارِ درد واندوه را به کجا بکشم؟
اوه... درست که نگاه مي‌کنم در منتهی‌اليه اين سراشيب مخوف، پرتگاهي بس وحشتناک دهان گشوده است و جانوران درنده هولناکي در اعماق آن با اضطراب تمام، افتادن مرا انتظار مي‌کشند تا طعمه خود سازند. و آنجا مدفن آرزوهاست، مدفن عشق‌هاست، مزار جواني‌ها و شورها و کاميابي‌ها است. همانجا است که نام گور بدان نهاده‌اند. وه ... که چه هولناک است آنجا؟ بلی، وجود کام نايافته‌ی من در آنجا خواهد آرميد و من اين‌همه درد و رنج را به آنجا خواهم کشيد. شايد گوهر گمشده‌ی جواني را آنجا پيدا کنم.»
***
«..... چند روزي است که دلم به شدّت براي ديدارتان مي‌تپد. ولي به جز خداوند، کس ديگر قادر نخواهد بود که درد و شدّتِ رنج فراقت از خانواده و آشنايان را بداند. ولي چه توان کرد که امتحان الهي است و مکتب مکتب الهي است که تزکيه و جهاد را قبل از تعليم مي‌داند و وظيفه شرعي ماست که مدافع اهداف انقلاب اسلامي‌مان باشیم.
و اين جهادِ در راه خدا بود که مرا از دانشگاه به اينجا کشيد و حتي ممکن است که اگر جسم ضعيفمان مورد قبول درگاه ايزد متعال باشد، در راهش به قرباني دهم. و اين آرزويی‌ست که از ته دل از ايزد -جلّ جلاله- خواستارم و اميدوارم شما هم دعا گوي ما باشيد در پشت سنگر مدارس.... و به ياد مي‌آورم خاطراتي که از شروع انقلاب داشتم و عکس شهيدان را از روزنامه مي‌بريدم و به تير برق‌ها مي‌زدم و همین روزها و ايمان‌ها بود که مرا به جبهه کشيد...
امّا مادر جان و جمشيد عزيز، من خيلي خيلي در زندگي مزاحمتان بوده‌ام ولي شبي نبوده که با گريه به احوال زندگيمان، آن را به روز نرسانم. روزي نبوده که با درد و فکر و سوزش قلبي از وضع مستضعفان به شب نرسد. خلاصه، اگر همه چيز را بنويسم که مي‌خواهم بنويسم، فرصت نيست و در ضمن در هيچ کاغذي نخواهد گنجيد.
و امّا سفارشم به خانواده، به تو خواهرم و همچنین به تو برادرم، اين است که همه‌ی کارتان را عبادت کنيد. ممکن است تعجّب کنيد که چطور مي‌شود هر کاري عبادت شود؟ ولي من مي‌گويم که مي‌شود؛ فقط باید نيّت خالص در هر کاری داشته باشید. هر کاری می‌کنید، اين نيّت را داشته باشيد: مي‌خواهيد بخوريد، کار کنید یا به طور مثال درس بخوانيد كارتان براي خدا باشد...»
***
«اوّل شروع مي‌کنم از مادر بزرگوارم، مادري که تمامي وجودم وابسته به اوست و مادر بوده که شير محبّت و قدرت و ايثار را به من داد و حالا مرا موجودي ساخته خداشناس.
من در تمامي طول زندگي‌ام همه را بدون استثنا دوست مي‌داشتم و دوست مي‌دارم ولي از همه‌ی آنها، مادرم و خواهرم را بسيار دوست مي‌داشتم و در حقيقت مهر زندگي‌ام را در وجود آنها يافته بودم، ولی تنها هدف زندگانيم فقط خدا بوده و بس. من به خاطر مظلوميّت مادر و خواهرم، هميشه مي‌خواستم براي آنها رئوف و مهربان باشم. من در طول زندگي‌ام بسيار بسيار رنج‌ها کشيده‌ام، به حدّي که حتّي هفته‌اي و روزي و ساعتي نبوده که بدون فکرِ جامعه و خانواده و اجتماع نبوده باشم.
خدایا، روايت است که هرکسي تو را ده مرتبه صدا بزند، از آسمان ندا مي‌رسد که اي بنده‌ی من، چه مي‌خواهي تا حاجتت را برآورده بسازم. اي خداوند –عزّوجلّ- من ده مرتبه، بلکه هزاران مرتبه، حتّي در دل شب‌ها از تو خواسته‌ام که اوّلاً گناهان مرا واهل منزلمان را ببخشایي و بعد شهادتم را قبول نمایي. پس به وعده خود عمل کن و مرا از اين هجرتم نجات ده تا بتوانم از شهداي اين انقلاب عظيم الشأن باشم.
امّا صحبتي که با دوستان عزيز و ارجمندم و بخصوص با همکلاسان عزيز دارم: من بايد بگويم که همگي شما را بيشتر و بيشتر دوست مي‌داشتم و دوستتان مي‌دارم و اگر خداوند –عزّوجلّ- خواست که شهادت مرا در راهش قبول نمايد، حتماً حتماً مي‌خواهم که اصلاً ناراحت نباشيد؛ چرا که خون من رنگين‌تر از خون شهید بهشتي و امام حسين7 و اهل بيت و اصحاب نيست. پس برادرانم، من از شما خواستارم که مطيع و فرمانبردار امام خميني، نايب بر حق حضرت حجت باشيد و در طول زندگي‌تان فقط خدا را به ياد داشته باشيد و فقط از او کمک بخواهيد و اين را هم بدانيد که من هدفم الله و شهادتم در راه او بوده است.
پس دوستان، ادامه دهنده‌ی راه پاک شهدا باشيد و با ستون پنجم دشمن و صدام، سخت بجنگيد و سعي کنيد به تحصيلات خودتان تا آنجا که مي‌توانيد ادامه دهيد و حتماً سعي کنيد پايتان به دانشگاه برسد و براي مملکت خودتان خدمت‌گزاري صادق و باوفا باشيد و در مراسم عزاداري‌ها و نوحه‌خواني‌ها و مرثيه‌خواني‌ها و دعاهاي توسل و کميل و نمازهاي يوميّه وجمعه شرکت نمایيد؛ چراکه اصول مملکت ما بسته به اين مسائل است. از خداوند لايزال و عزّوجلّ موفّقيّتتان را در تمامي مراحل زندگي‌تان خواستارم.»

وصیّت نامه
«.... اوّلاً محلّ دفن من در قبرستان «ججين» مابين شهدا، بخصوص برادران شهيد ایرج وحدانى و محمّدحميد كريمى باشد. دوم: نماز وحشت خوانده شود. سوم: تجهيز و تعزيه‌دارى حقير بسيار ساده و در ضمن دشمن شكن باشد. چهارم: نماز و روزه به جا آوريد و پنجم: خمس و زكات و كفّارات را به نحو احسن بپردازيد. در آخر آرزومندم كه مطيع و فرمانبر امام خمينى، نايب امام حجّت باشيد و در طول زندگانيتان تنها خداپرست و قرآن خوان و عمل كننده به دستورات قرآن باشيد...
همه كتاب‌هاى خود را كه در گنجه‌ی كُمد و ميز مطالعه‌ام هست، به علّت مربوط بودن به رشته‌ی ساختمان، به كتابخانه‌ی هنرستان «شيخ بهايى» بدهيد. تا حال حاضر، طلب من از همكارم در دفتر فنّى مى‌باشد كه در صورت داشتن و قادر به پرداخت بودنش، بطلبيد و به حساب 100 امام بپردازيد و تا حال حاضر بدهى به كسى ندارم و اگر داشته‌ام و يادم رفته، بعد از شهادتم از حق پدري‌ام بپردازيد. در آخر، دست مادر بزرگوارم و پدرم و برادر بزرگوارم و خواهر عزيز را با همه‌ی محبّت‌هاى قلبى مى‌بوسم و خواهشمندم حلالم كنيد تا در آخرت حداقل شاد باشم. در ضمن، از برادران همسنگرم كه با هم بوده‌ايم؛ و از برادران عزيز دیگرم كه در پشت جبهه با هم رفيق بوديم، حلاليّت طلبيده، خواهشمندم ادامه دهنده‌ی خون پاك شهدا باشند.»

  • ‌شناسه: 3
  • ‌بازدید: 61
  • تاریخ ایجاد: 1399/08/19 - 21:11:57
  • آخرین ویرایش: 1402/03/06 - 03:27:22
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
هیجده به‌اضافه هفت