دانشجوی شهید احمد لطف حق
فرزند: رحماندانشجوی: تربیت معلم، شهید رجایی اردبیل
تولد: 1346/03/07 اردبیل
شهادت: 1366/12/18 ماووت عراق
محلّهی «آبروان» اردبیل در هفتمين روز از خردادماه سال 1346، شاهد تولّد نوزادی از یک خانوادهی مذهبی بود که بعدها او را احمد نامیدند. وی در یک خانوادهی هشت نفری به دنیا آمد و بزرگ شد. او سومین فرزند خانواده بود.
پدرش «رحمان لطفحق» ومادرش «جمیله شاهدی» با هم در یک خانهی کوچک، امّا گرم و صمیمی، به تربیت فرزندان مشغول بودند. آنها از نظر اقتصادی وضع چندان مطلوبی نداشتند و کم و بیش، با فقر و محرومیّت دست و پنجه نرم میکردند. پدر احمد مغازه کوچکی داشت و به شغل تعمیر سماور و اجاق و غیره مشغول بود و مادرش نیز با خانهداری و تربیت فرزندان، زندگی را میگذراند. آنها ابتدا در محلّهی «آبروان» اردبیل مستأجر بودند که پس از چند سال، خانهای در محلّهی «پیرمادر» خریدند و به آنجا نقل مکان کردند.
احمد دوران ابتدایی را با موفّقیّت در مدرسهی «رشدیّه» اردبیل سپری نمود و پس از آن، در سال 1359 وارد مدرسه راهنمایی «شهید اعیادی» گردید و این دوره را نیز با وجود مشقات بسیار، با نمرات عالی سپری کرد و در سال 1363، وارد دبیرستان «فارابی» شد و در سال 1366 موفق به اخذ دیپلم رشتهی «علوم تجربی» گردید. او در تمام این مدّت، در کنار درس و تحصیل، به همراه پدر زحمتکش خود در کارگاه کوچکش کار میکرد و پدر را در تأمین معیشت خانواده یاری مینمود.
وی در سال 1366، با قبولی در آزمون ورودی تربیت معلّم، وارد مرکز تربیت معلّم شهید رجایی اردبیل شد و در رشته «آموزش ابتدایی» مشغول به تحصیل گردید.
اما او که از دوران دبیرستان عاشق جبهه و جنگ و دفاع از کیان کشور بود و بارها در جبهههای جنگ شرکت کرده و تجارب و ورزیدگی بینظیری در این راه کسب کرده بود؛ وظیفهی خود میدانست که در آن دورانِ دشوار و سخت، به یاری رزمندگان اسلام بشتابد. برای همین، دو ماه پس از ورود به دانشگاه، یعنی در بیستم آبان ماه سال 1366 عازم جبهه گردید و به عنوان «تیربارچی» و «آرپیجی زن» در جبههی جهاد و عزّت، تحسین رزمندگان و فرماندهانش را برانگیخت و خاری در چشم دشمنان گردید. وی قبل از عملیّات «بیت المقدّس سه» به خانوادهاش خبر داده بود که مأموریّت من پایان یافته، ولی با توجّه به حساسیت منطقه، می-خواهم چند روزی بیشتر در جبهه بمانم و در عملیّات بعدی شرکت نمایم و پس از پایان عملیّات، بازگردم. امّا سرنوشت، بازگشتی برای او رقم نزده بود. احمد در تاریخ هجدهم اسفندماه همان سال، در آستانهی سال جدید و عید نوروز، در عملیّات بیت المقدّس سه در منطقهی ماووت عراق به سوی خدای خویش پر کشید و منطقهی ماووت، میعادگاه او با پروردگارش گردید. پیکر پاکش سالها در آنجا آرمید و بعد از هشت سال پلاک و پیکر مطهّرش، در سال 1374 به آغوش وطن بازگشت و در مزار شهدای «بهشت فاطمه» اردبیل به خاک سپرده شد.
کرامت الهی
«شوهرم در محلّه «اوچ دکان» اردبیل، مغازه داشت و احمد هم اغلب اوقات در مغازه بود و به پدرش کمک میکرد. یک روز، هنگامی که احمد در کلاس پنجم درس میخواند، درحالی که قرآنی در دست داشت، به سراغ من آمد و گفت: «مادر، امروز سیّدی به مغازه آمد و یک جلد قرآن به من داد و گفت که این قرآن را برای من نگهدار تا من برگردم. امّا او رفت و من هرچه منتظر ماندم، نیامد.»
احمد آن قرآن را تا دو ماه در مغازه نگه داشت، امّا هیچ خبری از آن سیّد نشد. بعد از دو ماه، او قرآن را آورد و به من داد و من تا الآن آن را نگه داشتهام. با شناختی که من از ایمان و پاکی پسرم داشتم، احساس میکنم که او آن قدر لیاقت داشته، که آن قرآن را یکی از اولیای الهی به او داده بود و آن اتّفاق، یک کرامت الهی بود.»
توزیع سهمیهی ارزاق
«بعد از به دنیا آمدن دخترم، مدّتی طول کشید تا برای او شناسنامه بگیریم. گفتند که در شورای محل تخم مرغ سهمیه میدهند. من هم شناسنامهها را برداشتم و رفتم که تخممرغ بگیرم. در آن موقع، احمد مسؤول شورا بود. شناسنامهها را به وی دادم و فکر کردم که سهمیهی پنج نفر را میدهد. امّا وقتی به خانه آمدم و حساب کردم، دیدم که به چهار نفر داده است. رفتم و گلهاش را به مادرم کردم و گفتم که احمد این کار را با من کرد. مادرم هم گلهی مرا به احمد گفته بود و احمد به او جواب داده بود: «من میدانم آنها پنج نفرند، امّا غریبه که از این موضوع خبر ندارد، برای همین، قانون فقط شناسنامه را ملاک میداند و من هم بر اساس آن عمل میکنم.»
کوچه
«سالهای اوّل انقلاب بود و سالگرد دوازدهم بهمن. رادیو و تلویزیون اعلام کرده بود که به مناسبت سالروز ورود امام خمینی(ره) به میهن، مردم کوچه و خیابانها را بشویند و گل بریزند. صبح که از خواب بلند شدم، دیدم که احمد در خانه نیست. به کوچه رفتم و دیدم که سرتاسر کوچه را آب و جارو کرده و گل ریخته است. گفتم: «احمد، امام که به اینجا نمیآید.» گفت: «فرقی ندارد، انقلاب در همه جا پیروز شده است.»
سالها از آن زمان گذشت. آخرین باری که او به جبهه میرفت، از سر همان کوچه بدرقهاش کردم. از پشت سرش نگاه میکردم و او هم برمیگشت و مرا نگاه میکرد. از دیدنش سیر نمیشدم. او برای آخرین بار از همان کوچه گذشت و دیگر بازنگشت.»
ملاقات
«اوّلین باری که احمد به جبهه اعزام شد، در پادگان آموزشی بسیج در اردبیل آموزش دید. در آن زمان، بسیجیان زیادی از شهرهای مختلف، در پادگان اردبیل مشغول طی آموزش نظامی بودند. تقریباً سه ماهی میشد که احمد مشغول آموزش بود. یک روز، مادرم گریه کرد و گفت: «دلم برای احمد خیلی تنگ شده است، مرا ببرید تا او را ببینم.»
به اتّفاق مادرم به ملاقات احمد رفتیم. او بعد از دیدن ما، به جای آنکه خوشحال شود، ناراحت شد و گفت: «چرا اینجا آمدید؟» مادرم گفت: «پسرم، دلم برایت تنگ شده بود؛ حالا چرا ناراحت میشوی؟» احمد جواب داد: «این همه آدم از شهرهای مختلف در اینجا آموزش میبینند؛ مگر آنها مادر و خواهر ندارند؟!» من تازه متوجّه شدم که ناراحتی و نگرانی او از بابت بسیجیانی بود که از شهرهای دیگر آمده بودند و احتمالاً ملاقات کنندهای نداشتند و چه بسا با دیدن صحنهی ملاقات او با خانوادهاش، ناراحت و دلتنگ میشدند.»
تا آن موقع جنگ تمام میشود
«احمد به جبهه و جنگ، خیلی علاقه داشت. تا موقعی که به جبهه اعزام نشده بود، در پشت جبهه و در پایگاه و شورای محل فعّالیّت میکرد، امّا هیچکدام از اینها، حال و هوای جبهه را برای او نداشت.
اوّلین بار، سال اوّل راهنمایی بود که با اصرار و التماس فراوان، رضایت ما را جلب کرد و به جبهه رفت. بعد از اینکه از منطقه بازگشت، گفت: «میخواهم بازهم به جبهه بروم.» گفتم: «آخر تو چه کار به جبهه و جنگ داری؟» جواب داد: «دشمن به کشورمان تجاوز نموده و مردمِ مظلوم و بیدفاع را از خانه و کاشانهشان آواره کرده است، باید به مقابله با او بپردازیم.» گفتم: «تو سهم خودت را ادا کردی. حالا بگذار که دیگران هم بروند.» گفت: «اگر همه مثل تو فکر کنند و منتظر رفتن دیگران باشند، در آن صورت هیچ کسی به جبهه نخواهد رفت.» گفتم: «احمدجان، تو فعلاً درست را بخوان و هر موقع که وقت خدمت سربازیات شد، آن موقع میروی.» گفت: «آخر تا آن موقع جنگ تمام میشود و دیگر رفتن من چه ارزشی دارد.» من گریه کردم و گفتم رضایت نمیدهم.
احمد در حالی که ناراحت شده بود، گفت: «مادر، اگر گریه و ناراحتی بکنی، میروم و در سپاه اسمنویسی میکنم و برای همیشه در جبهه میمانم، امّا اگر گریه نکنی، میروم و برمیگردم.» من رضایت دادم و دیگر گریه نکردم. او رفت و برنگشت و من همچنان چشم به راه بازگشتش ماندم.»
مفقود الاثر
«پس از شهادت احمد در اسفندماه سال 1366، در منطقهی ماووت عراق، پیکر بیجان او مفقود شد و سالها در همان منطقه ماند و پس از هشت سال به آغوش وطن بازگشت. آنچه که مایهی حیرت است، اینکه احمد خود سالها پیش این اتّفاق را پیشبینی کرده و در وصیّتنامهای که در بیستم بهمن ماه سال 1364، تقریباً دو سال پیش از شهادتش در جبهه نوشته بود، احتمال مفقود شدن جسدش را حدس زده و نوشته بود:
«پدر و مادر گراميام، عمليّات سخت و بىنظيرى در پيش داريم اگر جنازهام به شهرمان رسيد، خوشحال باشيد و اگر نرسيد؛ منتظر آن نباشيد.»
کلبهی احزان
«احمد با والدینش، بخصوص با پدرش رابطهی بسیار صمیمی و خاصّی داشت. با توجّه به اینکه او از دوران کودکی، اغلب اوقات با پدرش بود و در کنار او کار کرده و همراه با او رشد و پرورش یافته بود، ارتباط عاطفی عمیقی بین آنها برقرار شده بود. واقعاً محبّت و علاقهی بین آنها، داستان حضرت یعقوب و یوسف را به یاد میآورد.
بعد از مفقودالاثر شدن احمد، که هشت سال هیچ نشانه و اثری از او پیدا نشد، پدرش دیگر حوصلهی رفتن به سر کار و زندگی کردن را نداشت و همچون یعقوب، خانهنشینِ کلبهی احزان شده بود و آن قدر گریه میکرد تا عاقبت مانند یعقوب بیناییاش را هم از دست داد، امّا افسوس که چشمانش به دیدار یوسفش روشن نشد و در حسرت دیدار فرزند، درگذشت.»
گزیدهای از دفتر خاطرات و یادداشتهای شهید
«... چندین روز است که با جدیّت رسمیِ بسیار، مقدمهچینی میکنم تا زمینه را برای رفتن به جبهه فراهم سازم. مورّخ 7/9/64 است و من عاقبت با جدیّت و همّت و ارادهی بلند، به مادرم میگویم که به جبهه خواهم رفت. تمام مدارک لازم را فراهم آورده و سپس پرونده تشکیل دادم. اعزام درمورّخ 10/9/64 بود...»
***
«... یکی از برادران بسیجی که برادرش شهید شده بود، شب در خواب با صدای بلند میگفت: «برید کنار، من کربلا را فتح خواهم کرد. صدام را خواهم کشت.» او به زمین چنگ میزد و میگفت: «گلن گدن را کشیدم، هرکه جرأت دارد، بیاد جلو» مثل اینکه در خواب میخواست به عملیّات برود و نمیگذاشتند به جبهه برود.»
***
«مورخ 30/9/64، در این روز که یک روز برفی بود و زمین کاملاً یخ بسته بود، مراسم صبحگاهی اجرا شد و در میان یخ و برف، به دویدن و مراسم ادامه دادیم تا صبحانه. بعد از صبحانه، همه جمع شدیم در مسجد، و برادران سپاهی شروع به تقسیم بندی بسیجیها کردند. هرکدام از بچه-ها به تخصص مخصوص خود میرفت. من هم در این میان به رستهی تخصصی «تیربار» رفتم، زیرا در این صورت، بهتر میتوانستم به اسلام و ایران خدمت کنم. تقریباً همهی دوستان و آشنایان، به این تخصص روی آوردند.»
***
«بعد از اتمام آموزش نظامی در پادگان شهید پیرزاده، قرار شد در دوم بهمن ماه 64 به جبهه جنگ حق علیه باطل عازم بشویم. بالاخره درمورّخ 2/11/64 با بدرقهی مردم عازم شدیم. اتوبوس همچنان به حرکت خود ادامه میداد و از روی سنگفرش خیابان که آغشته ازخون گاوهایی بود که قربانی راهیان کربلا کرده بودند، از اردبیل خارج شدیم و به طرف تبریز به حرکت خود ادامه دادیم. واقعاً جالب بود که 30-40 اتوبوس پشت سرهم در جاده به صورت کاروان حرکت میکرد و به هر روستا و دهکده که میرسیدیم، با استقبال گرم اهالی آن روبه رو میشدیم.»
***
«ساعت 10 شب بیستم بهمن ماه 64 بود که غواصها به طرف مرز عراق حرکت کردند و هنوز 12 شب نشده بود که چند عراقی در خون خود غلتیده بودند. ما ساعت 12 از سنگر خود بیرون آمدیم و سوار قایقها شدیم و به طرف اروندرود حرکت کردیم. سکاندار راه را گم کرد و ما در میان دشمن گم شدیم و به گردش اروندرود پرداختیم و بالاخره به کمک یک قایق دیگر، خط را پیدا کرده و به راه خود ادامه دادیم. در طیّ این مدّت، فشردن اسلحه در دست، به آدم اطمینان میداد و آدم را از ترس بیرون میآورد و ما آرپیجی بر دوش و سلاح در دست، پیش میرفتیم.
اوّلین دهکدهای که در مقابل ما ظاهر شد، سربازان عراقی بودند و از اسلحهی چندانی برخوردار نبودند، برای همین به آسانی دهکده را پاکسازی کردیم. با ترس و هراس به پیشروی ادامه میدادیم.
فرمانده گروهان، به من و صبرالله و کاظم ضعیفزاده و رشید تیموری و یدالله مرادی، مأموریّتی داد و مأموریّت ما، پاکسازی یک آبادی بود. ما رفتیم و هنوز به صد متری آبادی نرسیده بودیم که بلند ترین ساختمان آبادی، مورد هدف آرپیجی من قرار گرفته و قسمتی از ساختمان به هوا رفت. هنوز صدای آرپیجی قطع نشده بود که رگبار مسلسل عراقیها به ما امان نداد و دائماً سوی ما میبارید. و امکان حرکت را از ما سلب کرده بود. و بالاخره، سینهخیز جلو رفتیم و از پنجرههای شیشه آن، نارنجکهایی به داخل اتاقها انداختیم. صدا تقریباً قطع شده بود، امّا ما مطمئن نبودیم که دشمن از بین رفته است. پس، در پشت در، سنگر گرفته و با یک حرکت، در را باز کرده، در طرف دیگر درب، سنگر گرفتیم و با یک رگبار به چپ و راست، داخل اتاق شدیم. رگبار مسلسل ما، حرکت دشمن را خنثی کرده بود و عاقبتِ کار این بود که 8 جنازهی عراقی رو شد. خواستیم که به گروهان بپیوندیم، امّا گروهان خود را هرچه گشتیم، ازگروهان و دسته خود خبری نبود. نتیجه گرفتیم که گم شدیم. در منطقهای که نمیشناختیم و هیچ نقشهای همراه نداشتیم.
به هرطرفی که حرکت میکردیم، میترسیدیم؛ زیرا جای دشمن درست معلوم نبود و بالاخره، سه نفری تا پشت چند نخل دراز کشیدم و کاظم ضعیفزاده و مرادی به شناسایی منطقه رفتند. فقط ترس ما اسارت بود نه شهادت؛ بالاخره ما چند ساعتی در میان خواب و بیداری بودیم و همدیگر را سرزنش میکردیم که نباید بخوابیم. مرادی و کاظم رسیدند و حرکت کردیم. شب تقریباً ساعت 4 صبح بود که به منطقهای رسیدیم که سنگرها از دور پیدا بود. سنگر عراقی یا ایرانی؟ خدا میداند. بالاخره علاجی نداشتیم. پیش رفتیم، درحالی که اسلحه را به دست گرفتیم و آمادهی شلیک بودیم. سنگر 77 خراسان بود.»
***
«ساعت 3 صبح 22 بهمن ماه بود. بچهها عاشقانه میجنگیدند، امّا نقطه ضعف ما این بود که همه در یک نقطه جمع شده بودیم، بنابه پیشنهاد مرادی همه پراکنده شده و پاسگاه را محاصره نمودیم. بعثیان داخل پاسگاه، برادر کلانتری را زدند و کلانتری شکم خود را گرفت و به خود پیچید... صبح شد و کلانتری از درد شکم و به علّت خونریزی شدید، جان به جان آفرین تسلیم کرد و شهید شد. مرادی مسؤول دستهی ما بود و هنگام مبارزه در دژبانی پاسگاه، از ناحیهی سینه تیرخورد و کاظم ضعیفزاده هراسان به پیش من آمد و گفت احمد بیا مرادی زخمی شده و امدادگر نداریم. بیا کمک کن. سینه خیز رفتم و خود را به مرادی رساندم. خواستم دست را به سوی او دراز کنم که در همین حین، شهید شد. ناراحت به سنگر خود که یک ستون واژگون چترمانند بود، آمدم. خود را از سنگر بیرون آورده و با آرپیجی، گلولهای به پنجره پاسگاه زدم، امّا اثری جز لکّهی سیاه رنگ بر پاسگاه نداشت. در شرایط بد نظامی، که مرتباً به سویم تیر تیربار میبارید، بلند شدم و در همان حین موشک را انداختم، امّا چیزی نشد. فقط روحیه دشمن را تقویت مینمود. بعثیها که میدیدند آرپیجی ما اثر نمیکند روحیه میگرفتند و آتششان را تقویت مینمودند.
11 آرپیجی من تمام شد و کلاشینکف خودم را گرفتم و شروع به شلیک کردم. از 420 تیر من، فقط 120 تیر باقی مانده بود. دستور دادند که تکتیر شلیک کنید، گلوله کم داریم. از سنگر بیرون آمدم و پنجرهی پاسگاه را نشانه گرفتم و چند تیر شلیک کردم. از این پنجره، آتش خاموش شد. مثل اینکه تیرم به هدف اصابت کرده بود، امّا بعد از چند دقیقه آتش شروع شد. برای دومین بار بلند شدم که بزنم امّا خاک جلوی خاکریزم ازشدت اصابت گلوله بالا وپایین میپرید. مثل اینکه میخواستند مرا بزنند. امّا فوراً پنهان شدم. در همین حال بود که کاظم ضعیفزاده می-خواست به طرفم بیاید. من گفتم کاظم مواظب باش و بخواب. در همین زمان، یک تیر به قلب کاظم اصابت کرد و شهید شد. ازشدت ناراحتی گلویم ترکید. نمیدانستم چکار بکنم. به آن طرف خاکریز نگاه کردم یک عراقی بود که سر از سنگر دژبانی بیرون آورده بود. چند تیر به طرفش شلیک کردم، امّا اصابت نکرد. به طرف سنگرش رفتم و با دو نارنجک متوالی، سنگرش را به جهنّمی از آتش و دود تبدیل کردم. بدبخت سنگرش پر از جعبهی مهمّات بود. بچهها یکی بعد از دیگری بر اثر اصابت گلوله شهید میشدند و در اثر همین گلولهها بود که صبرالله از ناحیهی سر و لگن و پشت زخمی شد و من زخمش را بستم.
ساعت 30/12 بود... از 25 نفر، فقط 5 نفر سالم مانده بودیم. .15 نفر شهید و شش نفر هم زخمی داشتیم و درهمین زمان، راه چاره را بر این دیدیم که با اعمال چریکی، به داخل پاسگاه حمله کنیم. چهار نفر پاسگاه را به رگبار بستیم و یک نفر زیر آتش ما، داخل پاسگاه شد. به همین ترتیب 5 نفرمان به داخل پاسگاه ریختیم و با آتش کلاش و نارنجک، عراقیها را ازسنگر بتونی خود بیرون کشیدیم. بالای پشت بام 8-10 نفری کشته شده بودند و چند نفر هم داخل پاسگاه بر اثر آتش ما زخمی شده بودند. بعد از پاکسازی پاسگاه وگرفتن 9 اسیر، شروع به جستجو کردیم. وای خدا، سنگرِ پاسگاه، یک هتل بود، مشروبخانهی تکمیل، رستوران غذاخوری با وسائل قیمتی، مبلهای خارجی و کاغذدیواری با تابلوهای قیمتی، کتابخانه، حمام و رختکن، انبار مهمّات و اسلحه.»
وصيّت نامه
«بازگشت همه به سوی خداست و بدون استثناء، همگی به حضور خدا میرویم و چه خوش و زيباست كه در راه خدا و ميدان جهاد، انسان به سوى خداى بخشنده بشتابد.
سلام گرمى كه گرمى خود را از خون جارىام گرفته، به پدر و مادر عزيزم تقديم مىكنم و آنها را به صبر و استقامت دعوت مىكنم. مادر عزيز و دلبندم كه در تربيت من زحمتها كشيدى و رنجها تحمّل نمودى و زندگىات را صرف تربيت من نمودى و پدر بزرگوارم، كه حق بزرگى برگردن من دارى زندگىام با زندگىات آميخته بود و همواره اميد همديگر بوديم. پدر و مادرم، حلالم كنيد.
خواهران و برادران گرامىام، مرا حلال كنيد اگر نتوانستم برادر خوبى براى شما باشم امّا بايد بدانيد كه برادرتان راهش را با آگاهى و بينش تمام انتخاب نموده و آن راه پيموده، راهى است كه مىبايست مىرفتم، چنانچه رفتم.
پدر و مادرم، برادر و خواهرانم، با گريه و زارى و با داد و شيون، دشمنان اسلام و مسلمين را شاد نكنيد. گريه كنيد، نه به خاطر من، بلكه به خاطر كم شدن يكى از رزمندگان اسلام از جبههی حق عليه باطل. مادرم، مواظب باش در گريه و زارى زيادهروى نكني كه در اين صورت، روح من آرامش نخواهد داشت. بلكه صبر كن و استقامت داشته باش، زيرا خداوند صابران را دوست دارد. اين دنيا هميشگى نيست، همگى خواهيم مرد و امّا بهترين مردنها، شهادت است. پس گريه نكنيد از اينكه فرزندتان چند روزى بيش در اين دنيا نماند تا زندگى بكند و به گناهش بيفزايد.
به خدا قسم اگر نمىدانستم که اين راه حق است و بايد شهيد راه حق و حقانيت شد، هرگز به جبهه نمىآمدم. پدر و مادر گراميام، مرا حلال كنيد و از آشنايان و فاميلان و نزديكان به من حلاليت بطلبيد و به آنها بگویيد كه من شهيد شدم و در راه خدا و در راه دفاع از وطن و اسلام كشته شدهام، نه در بستر ننگ و ذلّت. ما براى جهان آخرت آفريده شدهايم، نه براى دنياى فانى.
پدر و مادر گراميام، عمليات سخت و بىنظيرى در پيش داريم اگر جنازهام به شهرمان رسيد، خوشحال باشيد و اگر نرسيد؛ منتظر آن نباشيد. حالا فقط چند ساعت با عمليّات فاصلهی زمانى داريم و انشاءالله مىرويم تا به هدف خود برسيم و انشاءالله به پيروزى خواهيم رسيد. خداحافظ شما. احمد لطفحق 20/11/64»
- شناسه: 28
- بازدید: 98
- تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 23:41:30
- آخرین ویرایش: 1402/03/07 - 23:44:25
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)