شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید بهروز گرجانی

فرزند: غفور
دانشجوی: تربیت معلم، علامه امینی تبریز
تولد: 1342/03/20 مشکین شهر
شهادت: 1361/10/26 مهاباد
دانشجوی شهید بهروز گرجانی

بيستم خرداد ماه سال 1342 بود. آن روز در خانواده‌ی «غفور گرجاني» در شهرستان مشکین‌، جشن وسروري برپا بود، زیرا بعد از پنج سال انتظار، نخستین فرزند خانوده، پاي به عرصه‌ی حيات می‌نهاد. پدر و مادر از حضور مهمان تازه رسیده، در پوست خود نمي‌گنجيدند و زندگي در چشم آنها، رنگ تازه‌اي گرفته بود. مادر بهروز، «نجيبه اشرف‌زاده» از دوران تولّد و خردسالي او چنين می‌گوید:
«به دليل اينكه من بعد از عروسي‌ام، پنج سال بود که بچه‌دار نمي‌شدم، آرزو مي‌كردم فرزندي كه خدا به من و خانواده‌ام عطا می‌کند، پسر باشد تا خوشحالي‌مان دو چندان شود. خدا هم دعای ما را اجابت نمود و او را به ما داد. به خاطر اينكه او در فصل بهار و گل، پیام‌آور روزهای خوشی برای ما شده بود؛ پدرش نام او را «بهروز» نهاد.»
بهروز در خانواده‌ی متوسّط و خوشنام زندگی کرد و باليد و هیچگاه رنگ تجمّل در محيط زندگي او، سايه نينداخت و از همان دوران كودكي، دل به لذّات مادّي دنيوی نسپرد و اعتنايي به آرزوهاي آلوده به جاه وجلال و زودگذر آن نكرد.
او با رسیدن به سنّ تحصیل، در مدرسه ابتدایی «فردوسی» مشکین‌شهر ثبت نام نمود و شروع به تحصیل کرد. علاقه‌اش به درس و مدرسه، از همان سالهای نخستینِ تحصیل آشکار شد و او به سرعت پله‌های موفّقیّت را یکی پس از دیگری سپری نمود و بعد از پایان دوره‌ی ابتدایی، در سال 1353، مقطع راهنمایی را در مدرسه «منوچهری» آغاز کرد و در سال 1356 این مقطع را نیز با موفّقیّت به اتمام رساند و در دبیرستان «شهید اندرزگو»ی اردبیل، مشغول به ادامه‌ی تحصیل شد و در سال 1360، موفق به اخذ مدرک دیپلم گردید.
دوران تحصیل او در دبیرستان، با اوج گیری نهضت انقلابی مردم ایران، مصادف گردیده بود و بهروز نیز همگام با سایر دانش‌آموزان و دوستانش، در تظاهرات و راهپیمایی‌هایی که در اردبیل برگزار می‌شد، حضوری فعّال داشت و گاهی شب‌ها، به اتّفاق دوستانش به دیوارنویسی و پخش اعلامیه علیه رژیم شاه، می‌پرداخت. برادرش، بهزاد گرجانی، خصوصیّات اخلاقی و رفتاری او را در آن دوران، این‌گونه شرح می‌دهد:
«او آثار استاد مطهّري را بيش از هركتاب ديگری دوست داشت و مطالعه می‌کرد. رنگ مهرباني و دلسوزي در افكار و انديشه‌هايش به قدري مشهود بود كه اگر كسي نخستين بار او را مي‌ديد، عطر دوستي و صداقت و مهرباني را در وجود او احساس مي‌كرد. از سودجويان و فرصت طلبان بيزاري مي‌جست و دوست داشت كه انسانها در حدّ توانشان از فقرا و مستضعفان حمايت كنند و در مشكلات، به گشايش كارشان بشتابند. بهروز از نظر اخلاقی، فوق-العاده باادب و مهربان بود و با رفتار نيكويش، نظر همه را جلب مي‌كرد و همه اهل منزل و آشنایان و همسايه‌ها، از اخلاق و رفتار او راضي بودند و تعریف می‌کردند.»
وی بعد از اینکه دوران دبیرستان را با موفّقیّت به پایان رساند، در سال 1360، اوّلین فردی بود که در رشته‌ی «ریاضی» مقطع کاردانی تربیت معلّم تبریز قبول شد و در همان سال نیز به خاطر عشق و علاقه‌ای که به معلّمی داشت، در تربیت معلّم ثبت نام نمود و شروع به تحصیل کرد.
با توجّه به سوابق مذهبی و انقلابی بهروز در طول دوران نوجوانی و حضور فعّال او در تمام صحنه‌های انقلاب و بعد از آن؛ وی به محض ورود به تربیت معلّم، عضو فعّال بسیج دانشجویی دانشگاه گردید و مشغول فعّالیّت شد.
بهروز یک سال بعد از ورود به دانشکده، برخلاف اینکه علاقه‌ی خاصّی به شغل معلّمی داشت و آرزوی دیرینه‌ی او اتمام تحصیلات و درآمدن به کسوت معلّمی بود، به همه‌ی خواسته‌های خویش پشت پا زد و در تاریخ 19/5/1361، بدون آنکه خبری به خانواده و یا اقوام و آشنایان بدهد، از طرف بسیج عازم جبهه‌های جنگ شد تا به دفاع از مرزهای کشورش بپردازد.
وی بعد از پنج ماه حضور مؤثر در مناطق عملیّاتی غرب کشور، در بیست و سوم دی‌ماه سال 1361 در محل فرمانداری «مهاباد» به هنگام انجام وظیفه و نگهبانی، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و دو روز در بیمارستان مهاباد بستری شد و روز سوم، براثر شدّت جراحات، به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل گردید، امّا موعد عروج فرارسیده بود و بهروز در روز بیست و ششم دی‌ماه سال 1361، در همانجا دعوت حق را لبّیک گفت و به لقاءالله پیوست.

دعای بعد از نماز
«چند سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که بهروز در مقطع راهنمایی درس می‌خواند و هنوز نوجوانی بیش نبود، می‌شنیدم که در نمازهایش برای امام خمینی دعا می‌کند و از خدا می‌خواهد تا هرچه زودتر رژيم شاه را ريشه كن کند و امام خميني را به کشور بازگرداند.
در آن زمان، هنوز انقلاب چندان اوج نگرفته و همه‌گیر نشده بود. از او پرسيدم: « این امام خميني كيست، که برایش دعا می‌کنی؟» و او که گویا به وسیله‌ی یکی از معلّمانش، در جریان مسائل انقلاب قرار گرفته بود، براي من توضيح داد كه او يك مجتهد است كه از قم علیه شاه قيام كرده است و دشمنان او را از کشور تبعید کرده‌اند.
در زمان انقلاب نیز، او به همراه پدرش در راه پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي فعّاليت مي‌كرد و در اكثر تظاهرات و راهپیمایی‌هایی كه عليه رژيم شاه انجام مي‌شد، شرکت می‌نمود و اعلاميّه‌هاي امام و آيت‌الله مشكيني را در سطح شهر و روستا پخش مي‌كرد. او چند بار تحت تعقيب مأموران امنيتي رژيم قرارگرفته بود كه از دست آنها فرار کرده بود و آنها فرصت نكرده بودند تا او را دستگير كنند.»

حلالیّت
«بهروز بدون اطّلاع خانواده، به جبهه رفت. شاید به این خاطر که احساس کرده بود اگر به ما بگوید، من با رفتن او به جنگ مخالفت بکنم و مانعش بشوم، یا شاید برای اینکه ما نگران او نشویم.
آخرين بار که از تربیت معلّم به مرخصی آمد، در واقع برای خداحافظی آمده بود، امّا چیزی بروز نمی‌داد و سعی می‌کرد تا ما متوجّه این موضوع نشویم. ولی با این وجود، گاهی رفتارها و حرف‌های او در این مدّت، تعجّب ما را برمی‌انگیخت.
یک بار که در جمع خانواده، موضوع جنگ و جبهه پیش آمد، او خواست تا نظر ما را ارزیابی کند و برای همین گفت که بسیاری از دوستان و همکلاسی‌هایش به جبهه رفته‌اند و او هم دوست دارد سهمی در جبهه و جنگ داشته باشد. ما گفتيم: «تو در اينجا درس می‌خوانی و به زودی معلّم می‌شوی و برای بچه‌ها تدريس مي‌كنی و اين خودش، كار مهم و باارزشي است.» امّا او جواب داد: «وقتی صدام ناجوانمردانه به کشورمان حمله كرده و به خاك ما تجاوز نموده است، هیچ کاری مهم‌تر و واجب‌تر از مقابله با متجاوزان و دشمنان نیست. ما همه بايد به جبهه برویم و تا آخرين قوا با دشمنان ديوصفت، مبارزه نماییم و آنها را از خاک كشورمان خارج كنيم.» امّا، من همچنان معتقد بودم که درس خواندن او کار واجب‌تری است و مخالف رفتنش بودم. بهروز هم که تصمیم خودش را گرفته بود، سکوت کرد و دیگر با ما بحث نکرد.
موقع خداحافظی که می‌خواست به طرف تبریز حرکت کند، چند بار از من و خانواده، حلالیّت خواست و گفت: «مادرجان، تو را خدا حلالم بکنید.» با ناراحتی گفتم: «چرا اینطوری حرف می‌زنی؟ مگر چه اتّفاقی افتاده است که حلالیّت می‌خواهی؟ تو که هیچ‌وقت، موقع رفتن از این حرفها نمی‌زدی!» و او که مواظب بود تا مبادا من متوجّه موضوع بشوم، با دستپاچگی جواب داد: «اتّفاق خاصّی نیفتاده، همینطوری می‌گویم، به هر حال راهِ طولانی در پیش دارم و هر اتّفاقی ممکن است بیفتد.»
به این ترتیب، او حلالیّت گرفت و رفت، در حالی که ما فکر می‌کردیم مثل همیشه به دانشگاه می‌رود، امّا او به جبهه‌های جنگ می‌رفت.»

وصیّت شهید
«خدایا قلب ما را از هرگونه کینه و دشمنی و حسد و مقام‌پرستی و جاه‌طلبی و از هرآنچه که ما را از صراط مستقیم باز می‌دارد، پاک و منزّه گردان و در برابر ناملایمات زندگی، صبر و شکیبایی عنایت کن. پدر و مادر عزیزم، از شما حلالیّت می‌طلبم و به خاطر تمام زحماتی که برایم تحمّل کردید، تشکر و قدردانی می‌کنم و از خداوند عزّوجل برایتان صبر و شکیبایی می‌طلبم. اگر به خواست خدا شهید شدم، برایم گریه و زاری نکنید که خون من از خون سایر شهیدان، از کربلای حسین گرفته تا کربلای ایران، رنگین‌تر نیست.
همواره در پی حق و حقیقت، و در راه اسلام ثابت قدم باشید. از همه‌ی دوستان و برادرانم حلالیت می‌طلبم. امیدوارم از این که عجله داشتم و نتوانستم با شما خداحافظی کنم، مرا ببخشید و حلال کنید.»

  • ‌شناسه: 27
  • ‌بازدید: 62
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 23:36:05
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
بیست‌ویک منهای چهار