دانشجوی شهید عبدالرئوف كریمی
فرزند: عبدالمنافدانشجوی: بهداشت عمومی، دانشگاه تبریز
تولد: 1344/01/05 روستای کنده، گرمی
شهادت: 1365/10/27 شلمچه
سال 1344 بود و تازه فصل زیبای بهار از راه رسیده بود. روستای «کنده انگوت» از توابع شهرستان گرمی نیز همزمان با دگرگونی طبیعت، دچار تغییر و تحول گشته و چهرهی عبوس روستای «کنده»، جای خود را به چهرهای شاد و خندان داده بود. در این میان، خانوادهی کریمی، علاوه بر شادی آغاز سال نو، به علّت رسیدن اوّلین ثمره زندگیشان نیز خوشحال بودند. نوزاد، در پنجمین روز از فصل زیبای بهار، صبحگاهان قدم به جهان هستی نهاد. نام نوزاد را عبدالرئوف نهادند تا همچون نامش، بندهی خداوند متعال و مهربان باشد.
«عبدالمناف»، پدر عبدالرئوف، در زمان اقامت در روستای «کنده» به کارهای کشاورزی و دامداری میپرداخت و همزمان، در حوزهی علمیّه نیز تحصیل مینمود تا به کسوت روحانیت درآید. مادر عبدالرئوف، خانم «زرّینتاج شفیعی»، خانه دار بود و به کارهای مربوط به امور منزل و تربیت فرزندان میرسید و تمام همّ و غمِ او، تربیت فرزندانی اسلامی، مؤمن و متدیّن بود که از عهدهی این امر به خوبی برآمد و فرزندانی متدیّن و متعهد تحویل جامعه داد.
وضع اقتصادی خانواده در حدّ زندگی روستایی بود و آنها با دامداری و کشاورزی، گذران زندگی میکردند. از لحاظ اجتماعی نیز، چون پدربزرگ عبدالرئوف، روحانی بود و آنها همراه با پدربزرگ، در یک خانه زندگی میکردند، برای همین، خانوادهيشان از لحاظ علم و تقوا، زبانزد خاصّ و عام بود و به عنوان خانوادهای معنوی، در میان اهالی روستا شناخته شده بودند.
عبدالرئوف در دوران خردسالی و قبل از رفتن به مدرسه، حروف الفبا و سورههای کوچک قرآن و نماز را در منزل، از پدربزرگش فراگرفته بود و جان و دل او، با کلام الهی مأنوس شده بود. او از همان دوران خردسالی، در کارهای دامداری و کشاورزی کمکحال خانواده بود و اگرچه جثّهاش نحیف بود، امّا وجود او، دریای بیکرانی بود که همه چیز را درمییافت و کمک به والدین را جزئی از وظیفهی خود میدانست.
مهر ماه سال 1351، اوّلین مدرسهای که وجودِ آگاه عبدالرئوف را در خود دید، مدرسه ابتدایی «کاوه» در روستای کنده بود. پس از اینکه عبدالرئوف، سال پنجم ابتدایی را نیز با موفّقیّت به پایان رساند، پدرش که در آن زمان به عنوان طلبه در حوزهی علمیّهی اردبیل مشغول به تحصیل بود، فرزندش را برای ادامه تحصیل به نزد خود آورد و به این ترتیب، عبدالرئوف به همراه پدر، در یک محیط روحانی در «مسجد میرزا علیاکبر» ساکن شد و حدود چهار سال در آنجا به همراه پدر، زندگی نمود؛ محیط علمی و معنوی حوزه، موجب شد تا او انسانی آرام و مذهبی و مقیّد به اصول شرعی و دینی، بار بیاید.
پدرش برای ادامهی تحصیل، نام او را در مدرسهی راهنمایی «تدیّن» نوشت و عبدالرئوف این مقطع تحصیلی را از سال 1357 شروع و در سال 1359 به اتمام رساند. وی در این دوران، همزمان با تحصیل، به همراه دوستانش در کلاس تفسیر قرآن که در مسجد جامع تشکیل میشد، نیز حضور مییافت.
شروع دوران راهنمایی عبدالرئوف، همزمان با انقلاب اسلامی در ایران بود. او، برخلاف سنّ اندک، پیرو خط امام خمینی(ره) بود و همواره دوستانش را به پیروی از ایشان فرامیخواند و برای اینکه سهمی در انقلاب داشته باشد، به همراه پدرش در تظاهرات شرکت میکرد و با مشتهای کوچک، امّا گرِه کردهی خود، علیه استعمار و استبداد شعار میداد.
عبدالرئوف بعد از انقلاب، با عضویّت در بسیج دانشآموزی، همچنان به فعّالیّتهای انقلابی خود ادامه میداد و در مساجد شهر، حضوری فعّال داشت و در کلاسهای عقیدتی و تفسیر قرآن، با علاقه و اشتیاق، شرکت مینمود.
خانوادهی کریمی در سال 1360 به اردبیل مهاجرت نمود و در این شهر ساکن گردید. عبدالرئوف، در همان سال، تحصیلات دبیرستان خود را شروع کرد و سال اوّل دبیرستان را در مدرسهی «طالقانی» و سال دوم و سوم دبیرستان را در مدرسهی «مدرس» تحصیل نمود و در سال 1363 تحصیلات متوسطهی خود را با موفّقیّت به پایان رساند.
وی پس از اخذ مدرک دیپلم، در سال 1363 در رشتهی «بهداشت عمومی» از دانشگاه تبریز در مقطع کاردانی قبول شد و در کسوت دانشجویی، مشغول تحصیل گردید. او در مدّتی که در دانشگاه تحصیل میکرد، با عضویّت در انجمن اسلامی دانشگاه، همچنان به فعّالیّتهای مذهبی خود ادامه میداد و همزمان با تحصیل، برای تقویت بنیهی جسمانی خود، در ورزشهای رزمی فعّالیّت میکرد.
او در تاریخ هجدهم شهریورماه سال 1364 از طرف سپاه پاسداران اردبیل به مناطق عملیّاتی جنوب کشور اعزام شد و به عنوان «دیدهبان» مشغول خدمت گردید و به این ترتیب، قلم تقدیر، که سرنوشت شهادت را برای عبدالرئوف رقم زده بود، پای او را به جبهههای جنگ کشانید.
روزها در میان توپ و گلوله و آسمان تیره و خاکی سپری میشد، تا اینکه زمان عروج عبدالرئوف فرارسید. دیگر زمان آن رسیده بود که او به توفیق بزرگ زندگیش برسد، همان طور که قبلاً آرزو کرده و نوشته بود:
«اگر شهید شدم، چه بهتر؛ و اگر این توفیق شامل حال من نشد، از خدا میخواهم هرجا که باشم، وجودم را برای جامعهی اسلامی مثمر ثمر بکند».
روح پاک عبدالرئوف، با همان پاکی ازلی خود؛ در روز بیست و هفتم دی ماه سال 1365 در عملیّات کربلای پنج بر اثر درگیری با نیروهای بعثی عراق و اصابت ترکش به سر، در منطقه «شلمچه» به سوی معشوق والای خود پَرکشید.
پیکر روحانی و معنویاش، در روز پنجم بهمن ماه سال 1365 به اردبیل آورده شد و پس از تشییع و اقامه نماز توسّط آیت الله مروّج(ره)، در گلزار شهدای «غریبان»، به خاک سپرده شد تا سالهای سال، این پیکر را در آغوش گیرد و از پاکی و نورانیت آن بهرهمند شود.
تعطیلات تابستان
«عبدالرئوف در دوران دبیرستان، دچار تغییر و تحوّل زیادی گشته بود و رفتار وی نسبت به سایر همسالان، تفاوت محسوسی داشت. دلسوزی و مهربانی و خونگرمیاش، گاهی چنان محسوس بود که اغلب آشنایان و دوستان را به تعجّب و تحسین وامیداشت. او محبّت عجیبی به اقوام و آشنایان ابراز مینمود و برای خدمت به آنها، هر کاری که از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد.
در آن دوران، دو خانواده از خویشاوندانِ دورِ ما که از لحاظ مادی ضعیف بودند، در یکی از روستاهای اطراف اردبیل، زندگی میکردند. عبدالرئوف در تعطیلات فصل تابستان که مدرسهها تعطیل ميشد، به همراه پسر عمویش نزد آنها رفته، و به مدّت 15 روز، در کار کشاورزی به آنها کمک کرده بود. او در واقع با این کار، هم «صلهی رحم» کرده بود و هم به یک خانواده نیازمند و محروم، کمک و یاری رسانده بود.»
دیدهبان تیزبین
«یک بار که من برای بازدید از جبهه به همراه چند روحانی، عازم منطقه شده بودیم، در آنجا به طور اتّفاقی چند تن از همرزمان و فرماندهان عبدالرئوف را دیدم. آنها از فعّالیّت عبدالرئوف بسیار راضی بودند و از او برایم تعریف میکردند و میگفتند: «وظیفهی دیدهبانان، دادن «گرا» به توپخانه است، تا توپخانه براساس همان گرا، به طرف دشمن شلیک کند. ما دیدهبانان را آزمایش میکردیم تا ببینیم کدام یک از آنها به کار خود تسلط دارند؛ بعضی از آنها گراهای اشتباه میدادند و در نتیجه، گلولهها اسراف میشد، امّا عبدالرئوف همیشه گراهای دقیق و صحیح میداد و به ندرت اتّفاق میافتاد که گلوله به هدف اصابت نکند. مهارت او در حساب و آشنایی با شمارهها و علایم، و دقّت فوق العادهی او؛ همیشه موجب تعجّب و تحسین فرماندهان بود.»
زندگی در شرایط سخت
«سال 1364 بود که من به همراه چند روحانی از طرف سازمان تبلیغات اسلامی عازم جبهه شدیم. عبدالرئوف هم در همان زمان، در منطقهی «دزفول» مسؤولیت دیدهبانی داشت و مشغول خدمت بود. من به همراه یکی از رزمندگان به نام آقای علیاکبری، به دیدار او رفتم. از همان لحظه اوّل دیدار، متوجّه تغییر احوال و رفتار او شدم. معنویّت و روحانیّت خاصّی در چهرهاش نمایان بود. آن روز را در آنجا ماندیم و با هم به محل دیدهبانی رفتیم. عبدالرئوف از محل دکل دیدهبانی، کل منطقه را با دوربین، نشانمان داد. آن شب را هم با عبدالرئوف و همرزمانش که حدوداً دوازده نفر بودند، سپری کردیم.
با فرارسیدن شب، هجوم پشهها به حدّی بود که اگر از پماد استفاده نمیکردیم، شاید یک لحظه هم نمیتوانستم طاقت بیاورم. ساعت دوازده شب بود و ما تازه خوابیده بودیم که ناگهان سر و صدای دشمن که در نزدیکی ما بود، بلند شد. عبدالرئوف و همرزمانش بیدار شدند و سر پُستهایشان رفتند و آن شب تا صبح نخوابیدند. صبح آن روز، تکه نانِ خشکی به اندازهی کف دست را به عنوان صبحانه صرف کردیم.
تصور اینکه آنها هر شب و روز را در چنین شرایط دشواری به صبح میرساندند، برایم سخت و غیرقابل باور بود، امّا در کمال حیرت و تعجّب میدیدم که آنها چگونه از شرایطشان راضی بودند و حتّی در حین خوردن صبحانه، مردم را دعا میکردند و میگفتند: «خدا به مردم خیر بدهد که به یاد ما هستند و به ما خدمت میکنند و برایمان نان میپزند و میفرستند.» من با دیدن این صحنهها، احساس شرم میکردم و با خودم فکر میکردم که چگونه این همه انسان ناب و خدایی، در این مکان مقدّس جمع شدهاند.
زمان وداع با آنها فرا رسیده بود. من به همراه آقای علیاکبری و عبدالرئوف سوار قایق شدیم. بعد از اینکه از عبدالرئوف خداحافظی کردیم و جدا شدیم، در بین راه، آقای علیاکبری رو به من کرد و گفت: «ما در اینجا از قبل میدانیم که چه کسی شهید میشود. ما همه شهدا را پیش از شهادت، از روی قیافههایشان میشناسیم.»
در آن زمان، حرفهای آقای علیاکبری برایم غیرمنتظره و نامفهوم بود، امّا بعد از شهادت پسرم، فهمیدم که منظور او عبدالرئوف بوده و او با این روش، میخواسته به من بفهماند که عبدالرئوف هم به مقام شهادت نایل خواهد شد.»
نمیتوانم همرزمانم را تنها بگذارم
«زمانی که عبدالرئوف به سپاه پیوسته بود، هجده ماه اوّل خدمتش، جزو خدمت سربازی او محسوب میشد و طبق قانونی که در آن زمان وجود داشت، هرکس که مدّت یک سال در خطّ مقدم خدمت میکرد، میتوانست درخواست داده و به پشت جبهه منتقل شود. عبدالرئوف هم به مدّت یک سال در خط مقدم خدمت کرده بود. برای همین، در آخرین مرخصی او که از تاریخ 17/ 8/ 65 تا 2/ 9/ 65 طول کشید، این موضوع را با او در میان گذاشتم، امّا او نپذیرفت و گفت: «هرچند که از نظر قانون میتوانم این کار را بکنم، امّا از نظر اخلاقی، صحیح نیست که من دوستان و همرزمان خودم را در آنجا تنها بگذارم و خودم به پشت جبهه بیایم.»
قبولی بعد از شهادت
«در سال 1364 عبدالرئوف در مقطع کاردانیِ رشتهی بهداشت عمومی در دانشگاه تبریز مشغول به تحصیل بود. روزی برای دیدار او به خوابگاهشان رفتم. سه یا چهار نفر در یک اتاق زندگی میکردند و با هم درس میخواندند.
عبدالرئوف، از نوجوانی علاقهی زیادی به پزشکی داشت و از اینکه نتوانسته بود در آن رشته تحصیل کند، بسیار ناراحت و ناراضی بود. او همان سال، در حین تحصیل در دانشگاه، دوباره در کنکور شرکت کرده بود، امّا باز هم نتوانسته بود در رشته پزشکی قبول شود. با وجود این، هیچ خللی در اراده و انگیزهی او به وجود نیامده بود و میگفت: «آن قدر تلاش میکنم و شب و روز درس میخوانم تا حتماً سال بعد از پزشکی قبول شوم.»
دوستانش با توجّه به دشواری قبولی در این رشته، با او شوخی میکردند و این موضوع را غیرممکن میدانستند. امّا عبدالرئوف همچنان مصمم بود و به آنها میگفت که سال بعد، خواهید دید!
سال بعد، او بازهم در کنکور شرکت کرد و بعداز آن، عازم جبهه شد و مدّتی بعد، به شهادت رسید. بعد از شهادت عبدالرئوف، کارنامهی قبولی او در رشته پزشکیِ دانشگاه شهید بهشتی به دستمان رسید»
خبر شهادت
«آخرین بار با عبدالرئوف تلفنی صحبت کردم. هنوز هم آهنگ دلنشین صدایش در گوشم است. مسؤولان بنیاد شهید یک هفته یا بیشتر بود که از شهادت عبدالرئوف با خبر شده بود، امّا هنوز به ما اطّلاع نداده بودند و منتظر بودند تا کاروان شهدا به اردبیل برسد.
بعد از آخرین صحبت با پسرم، خیلی احساس دلتنگی میکردم. انگار در قلبم تاریکی و غصّهای نهفته بود. بعضی از همسایهها و همکارانم، از شهادت عبدالرئوف آگاه شده بودند و با حالت خاصّی به من نگاه میکردند. احساس میکردم که انگار حرفی برای گفتن با من دارند، امّا نمیتوانند آن را بر زبان بیاورند.
موقع اذان مغرب بود که یک نفر از طرف بنیاد شهید به سراغم آمد و گفت: «آقای کریمی، به شما چه بگویم... من عکس عبدالرئوف را میخواهم.» با همین یک جمله، کل جریان را فهمیدم. به خانه رفتم و یکی از عکسهای عبدالرئوف را آوردم و به او دادم. امّا به خانواده چیزی دربارهی شهادت او نگفتم.
پاسی از شب گذشته بود، احساس بیقراری میکردم و خوابم نمیبرد. به خانهی جدیدی که قرار بود به زودی به آنجا نقل مکان کنیم، و در آن زمان خالي بود رفتم. قرار بود یکی از اتاقهای آن خانه، مال عبدالرئوف باشد تا در آنجا درس بخواند و یا اگر زمانی ازدواج کرد، در آنجا ساکن شود. نیاز شدیدی داشتم که با یک نفر درد و دل کنم. یکی از دوستانم را که فردی مؤمن و متدیّن بود، صدا زدم و ماجرا را با او در میان گذاشتم. هر دو با هم، در همان اتاق خالی عبدالرئوف، بر روی زمین نشستیم و شروع به اشک ریختن کردیم.»
نماز اوّل وقت
«سال 1360، من و عبدالرئوف پس از اتمام امتحانات خردادماه، در نزد یکی از آشنایان که بنّا بود، کارگری میکردیم و در ساختمانی مشغول به کار بودیم.
عبدالرئوف نسبت به نماز اوّل وقت بسیار مقیّد بود و من هر روز در حینِ کار، شاهد بودم که او به محض رسیدنِ وقت نماز، با توجّه به اینکه کارمان هم سخت و طاقتفرسا بود، با سرعت، لباسهایش را عوض می-کرد و وضو میگرفت و نمازش را میخواند.
پدرم که خودش عالم و روحانی بود، همیشه از نمازخواندن عبدالرئوف تعریف میکرد و میگفت: «او با حال و هوای خاصّی نماز میخواند.» بعد از شهادت عبدالرئوف، پدرم همیشه با حسرت، آرزو میکرد که ای-کاش در نمازهایم به عبدالرئوف اقتدا میکردم.
امّا افسوس که فرصتها میگذرد، و آدمی قدر نعمتهایی را که دارد، در نمییابد و بعد از گذشت سالها، تنها حسرت و افسوس، به یادگار از آن دوران باقی میماند.»
خاطرهای به قلم شهید
«با نام خدا آغاز میکنم که آسمان و زمین و انسانها را آفرید و این انسانها در این دنیا مورد آزمایش قرار میگیرند و ما در زمانِ دوران عمر خود، مرحلهای از زمان را سپری میکنیم که این مسألهی جنگ در آن قرار دارد و برماست که از عهدهی این آزمایش برآییم.
ای خدا، ما را به راه راست هدایت فرما و به ما لطف کن که ازعهدهی آزمایشها برآییم تا به سعادتی که رضای تو هم در آن است، نائل شویم. انشاءالله.
... امروز در خانهای هستیم که فردا عازم عملیّات خواهیم شد و امروز من و یک نفر دیگر از برادرانِ دیدهبان، دریک گردان پیاده هستیم و اینجا محیط یک جور دیگری است. محیط معنوی خالص! و بعضی ازصحنهها مثل صحنههای کربلا است. کلاً حالت دیگری است که اگر بعداً به حضور شما برسیم، برایت تعریف خواهم کرد و اینجا انسان احساس میکند که خیلی خوب است که انسانهای کامل اینجا هستند و من احساس میکنم که خیلی عقب هستم....
چون شهادت لایق مردان خالص است و من هنوز به آن مرحله خیلی ماندهام ولی به هرحال، همهی کارها دست خداست و اوست که همه چیز را خوب میداند و امیدوارم که خدا درعملیّات فردا، به رزمندگان پیروزی عطا فرماید و پیروزی ایران، همان پیروزی اسلام بر کفر جهانی است. و اسلام سرتاسرجهان را فراخواهد گرفت، انشاء الله.»
گزیدهای از یادداشتهای شهید
«آری، این جنگ آزمایشی است که در موقع خاصّ از زمان گذران دنیا، و در زمانی که ما در این دنیا در حال سیر مراحل مربوط به خود هستیم، قرار گرفته است و اینک بر ماست که از عهدهی این آزمایش برآییم و در اصل این جنگ خود نعمتی است که نصیب ما شده است و ما باید حداکثر استفاده را از این نعمت بکنیم و کاری کنیم که لطف خدا در قیامت شامل حال ما بشود.
ای خصم، ما را چه باک، که در هر حال؛ پیروزی با ماست. اگر شهید شویم، راهی را پیمودهایم که رضای خدا در آن است و اگرچه در ظاهر پیروز نشدهایم، ولی در باطن پیروزی با ماست و از طرفی، ادامه دهندگان راه ما، «حزب الله»، راه ما را ادامه خواهند داد و به هدفی که ما داشتیم، خواهند رسید و امّا تو ای خصم در هر حال محکوم به شکست هستی.
و ای خصم تو چقدر بدبخت واقع شدهای که در هر حال یا با آتش پرتوان اسلام از بین رفته و در آخرت هم مورد عذاب خدا خواهی بود و اگر از حدید یاوران اسلام جان سالم به در بری، که امکانش هم خیلی کم است؛ باز در عُقبی مورد عذاب خدا خواهی بود.»
وصيّت نامه
«با درود و سلام بر تمامى شهيدان راه حق و شيفتگان راه حقيقت و سالكان راه حق، چند جمله را مىنويسم.
من كه با پيروى از آيههاى «وَقاتِلوا هُم حَتّى لا تَكونَ فتنهً» و «اِن تَنصُرالله ينصُركُم» و «اِنّا لله و انّا اِليه راجِعون» در اين مكان مقدّس هستم، از خداوند مىخواهم كه به عظمت خودش، مرا ببخشايد و به راه راست هدايت فرمايد. شايد در اين راه چشم از جهان فروبندم، با اينكه من لياقت شهيد شدن را ندارم؛ ولى با اين همه، خداوند بر همه چيز آگاه و تواناست. بنابراين سخنى چند كه البته باز لياقت گفتن آنها را ندارم و من كوچكتر از آنم كه اين حرفها را بگويم ولى باز با اميد به الطاف خداوندى، سخنانى را ذكر مىكنم:
1. سفارش به برادرانِ پيرو راه الله: برادران، اين راهى كه در پيش هست؛ راه باعظمتى است و بايد از ولىفقيه اطاعت كرد. بنابراين نبايد امام را تنها گذاشت و بايد به راه شهيدانِ راه حقيقت ادامه داد كه رستگارى در همين راه است.
2. سفارش به خانواده: پدر عزيزم، من واقعاً از تو شرمنده هستم و نتوانستم زحمات تو را جبران نمايم و اميدوارم كه مرا ببخشى و در مورد من هم مىدانم تو ناراحت نمىشوى، چون تو معلّم من هستى و تو مرا به راه الله آشنا كردهاى «انّا لله و انّا اِليه راجعون» و حتماً مادرم را هم در اين مورد آگاهى مىدهى.
مادر عزيزم، تو هم مرا ببخش كه زحمات تو را هم نتوانستم جبران نمايم. در مورد من از پدرم مطالبى ياد مىگيرى و بعد از آن به من ناراحت نمىشوى، چون آگاه هستى كه زندگى موقّت دنيا، در مقابل زندگى جهان آخرت؛ چيزى نيست. ما را خدا آفريده و به سوى خود هم باز مىگرداند.»
- شناسه: 26
- بازدید: 55
- تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 23:32:06
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)