شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید شاهین قدیری معصومی

فرزند: لطیف
دانشجوی: زبان انگلیسی، دانشگاه آزاد اردبیل
تولد: 1346/01/01 اردبیل
شهادت: 1370/05/02 دهلران
دانشجوی شهید شاهین قدیری معصومی

در سال 1346 در محلّه‌ي «جمعه‌مسجد» شهر اردبیل، به دنیا آمد. او اوّلین فرزند خانواده بود که با تولّد خویش، نوید بخش روزهایی خوش برای خانواده گردید. پدرش «لطیف قدیری معصومی» معلّمی کوشا و عالم بود که در حین دو سالگی شاهین، با قبولی از رشته‌ی الهیّات دانشگاه فردوسی مشهد، جهت ادامه‌ی تحصیل به شهر مشهد منتقل و به اتّفاق خانواده، در آن شهر ساکن گردید.
شاهین، مقطع ابتدایی را در شهر مشهد به پایان رسانید و همزمان با اتمام تحصیلات ابتدایی، پدرش نیز از دانشگاه فارغ‌التّحصیل گردید و دوباره به همراه خانواده، به اردبیل بازگشت.
وی، دوران راهنمایی را در مدرسه‌ی «پورسینا» در اردبیل تحصیل کرد و با موفّقیّت این مقطع تحصیلی را به پایان برد و در سال 1361 با ثبت نام در دبیرستان «ابومسلم»، که پدرش نیز در آنجا تدریس می‌کرد، تحصیلات خود را در رشته‌ی علوم انسانی ادامه داد و در سال 1365 دیپلم خود را اخذ نمود و همان سال با قبولی در آزمون ورودی، وارد دانشگاه آزاد اردبیل گردید و در رشته‌ی زبان انگلیسی مشغول تحصیل شد.
شاهین در سال 1369 موفق به اخذ لیسانس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی گردید و پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، در سال 1370 عازم خدمت مقدّس سربازی شد و پس از طی آموزشهای لازم، در واحد تبلیغات ستاد مشترک نیروهای مسلّح در تهران به خدمت پرداخت.
او در طول دوران خدمت سربازی، به عنوان فیلمبردار خدمت می‌نمود و یکی از وظایف وی، تهیه فیلم و گزارش از مانورهای نظامی و همچنین مناطق جنگ‌زده و ضبط مصاحبه با خانواده‌ی شهدا و رزمندگان بود. به همین منظور، در یکی از مأموریّت‌ها که به منطقه‌ی «دهلران» اعزام شده بود، بر اثر تصادف خودرو، در روز دوم مردادماه سال 1370 در منطقه‌ي «دهلران» به درجه‌ي رفیع شهادت نائل آمد و به کاروان شهدا پیوست. پیکر پاک و مطهّرش، پس از تشییع مردم شهیدپرور اردبیل، در گلزار شهدای «بهشت فاطمه» به خاک سپرده شد.

نگهبان کوچک
«وقتی که انقلاب پیروز شد، شاهین در مقطع راهنمایی درس می‌خواند و نوجوانی بیش نبود. امّا با این وجود، به جوانان انقلابی شهر پیوسته بود و بعد از پیروزی انقلاب، به اتّفاق سایر مردم، به نگهبانی از مراکز حسّاس شهر می‌پرداخت.
یک بار او را در یکی از پمپ بنزین‌های شهر دیدم که اسلحه‌ای را به دوش گرفته و نگهبانی می‌داد، خوب كه نگاه كردم، ديدم طول اسلحه‌ای که او به دوش انداخته بود، تقریباً هم‌قدّ خودش بود و سرِ اسلحه به زمین می‌رسید. صحنه‌ی جالبی بود که آن روز برای همیشه در ذهن من نقش بست. بعد از مدّتی که از دور تماشایش ‌کردم، به پیش او رفتم و دستهای کوچک، امّا مردانه‌اش را محکم فشردم و در دلم به داشتن چنین پسری افتخار کردم.»

نوبت شهادت
«با توجّه به اینکه شاهین اوّلین فرزند ما بود، مادرش، علاقه و دلبستگی خاصّی به او داشت. حول و حوش سال 1360 بود که یک روز صبح زود، با نگرانی از خواب بیدار شد و گفت: «دیشب خواب عجیبی در مورد شاهین دیدم.» و سپس با اضطراب و دلهره، خوابش را برایم تعریف کرد و گفت: «خواب دیدم که من و شاهین، در ساحلِ دریایی بزرگ، قدم می‌زنیم. در وسط دریا، سیّدی نورانی بر روی آب نشسته بود. شاهین دست مرا رها کرد و در دریا پرید و به طرف آن سیّد حرکت کرد. من هم با نگرانی به دنبال او دویدم تا مانع از رفتن او بشوم. در این هنگام دو نفر که در آب بودند، دستهای شاهین را گرفتند و او را به ساحل آوردند و به من دادند و گفتند: «هنوز نوبتش نشده است.» و من در این هنگام از خواب پریدم.»
با شنیدن خواب همسرم، تنها چیزی که به ذهن من خطور نمی‌کرد، شهادت شاهین بود. برای همین به او دلداری دادم و گفتم که او فقط یک خواب دیده است و به زودی فراموش می‌کند.
سالها بعد از آن اتّفاق، وقتی که شاهین سه سال بعد از پایان جنگ به شهادت رسید، مادرش به یاد آن رؤیا افتاده بود و مدام به من می‌گفت: «دیدی بالاخره نوبت شاهین من هم شد!»

حرف عشق در دفتر نباشد
«یکی از دغدغه‌های همیشگی من که از دوران جوانی ذهنم را به خودش مشغول می‌کرد، جستجوی هدف و معنای حیات و زندگی و بسیاری دیگر از سؤالات فلسفی در مورد هستی و خدا بود که همین مسأله باعث شد تا در حین معلّمی، دوباره به فکر ادامه‌ی تحصیل بیافتم و در رشته‌ی «الهیّات» مشغول به تحصیل شوم تا شاید جواب سؤالهای بیشمار خودم را در این رشته بیابم. امّا بعد از فارغ‌التّحصیلی، دیدم که استدلالهای فلسفی و کلامی هم، مرا قانع نمی‌کرد و عطش كنجكاويم را سیراب نمی‌ساخت. سالها گذشت و من در حسرت یافتن «حقیقت» بودم، تا اینکه شاهین شهید شد.
گویی شهادت او کلید حلّ همه‌ی مشکلات فلسفی من گشته بود، زیرا به دنبال شهادت پسرم، چنان تحوّلی در وجود من رخ داد که ناگاه همه‌ی افکار و اندیشه‌های من زیر و رو شد و جمال زیبای حقیقت، چنان بر من تجلّی یافت که جز نور و حضور ندیدم و با تمام وجود، دل به حضرت دوست سپردم. از آن زمان به بعد بود که دانستم «حرف عشق در دفتر نباشد» برای همین، نور ایمان در وجودم چنان تجلّی یافت که شبانه روز خودم را وقف عبادت کردم و تا به امروز، تنها کتابی که هر روز می-خوانم و عطش خودم را سیراب می‌سازم، قرآنی است که از شاهین به یادگار دارم.»

  • ‌شناسه: 24
  • ‌بازدید: 56
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 23:18:55
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
دوازده منهای پنج