دانشجوی شهید بهزاد فرامون
فرزند: قربانعلیدانشجوی: تربیت معلم، شهید باهنر تهران
تولد: 1342/01/10 خوجین خلخال
شهادت: 1366/12/22 اندیمشک
در نخستین روزهای زیبای سال 1342، همزمان با آغاز فصل بهار، به هنگام ریزش دانههای سپیدِ برف و نشستن حریرآسای آن بر زمین، در روستای سردسیرِ «خوجین» در شهرستان خلخال، کودکی به دنیا آمد که او را بهزاد نامیدند و پدر و مادرش، تولّد او را درچنین فضایی به فال نیک گرفتند.
اگرچه «قربانعلی»، پدر بهزاد، در کنار همسر باکفایت و صبورش «مقبوله دشتبان» زندگی سختی را آغاز کرده بود و وضعیّت اقتصادی خانواده نابسامان بود، امّا همزمان با تولّد پربرکت این نوزادِ سرشار از خیر و روزی، گشایشی در کار آنها ایجاد شد که مژدهی زندگی پربرکتی را برای نوزاد خبر میداد.
با رسیدن بهزاد به هفت سالگی، دبستان «میرعماد» خوجین، هر روز صدای پای آرام و استوار او را میشنید که از کوچههای تنگ روستا میگذشت و به مدرسه میرفت. پس از اتمام مقطع ابتدایی، اين بار مدرسهي راهنمایی «سنایی» روستای خوجین بود كه، ازسال 1354 تا پیروزی انقلاب در سال 1357 این نوجوان سرشار از عشق و معنویت را پذیرا ميشد.
بهزاد، پس از پایان موفّقیّتآمیز مقطع راهنمایی، وارد دبیرستان «شهید بهشتی» خلخال گردید و در رشتهي علوم انسانی مشغول به تحصیل شد. او برای اوّلین بار در همین دوران، همزمان با تحصیل در دبیرستان، به عنوان نیروی داوطلب و بسیجی عازم جبهههای جنگ شد و در 22 فروردین ماه سال 1362، بر اثر موج انفجار در عملیّات «والفجر یک» در منطقهی عملیّاتی «فکه» مجروح شد و راهی بیمارستان گردید و پس از چندماه بستری بهبودي نسبي، دوباره به درس و تحصیل بازگشت و درسال 1364 دیپلم خود را با موفّقیّت اخذ نمود.
عشق به تعلیم و تربیت و علاقه به شغل مقدّس معلّمی، موجب شد تا برای ادامه تحصیل، عازم مرکز تربیت معلّم شهید باهنر تهران شود و در رشتهی «دینی، عربی» مشغول تحصیل گردد. امّا نیاز مبرمِ جبهههای جنگ به رزمندگان از جانگذشته، بار دیگر پاي او را به مناطق جنگی کشانید.
بهزاد به خاطر 35% مجروحیّتی که داشت، از حضور در خطّ مقدم منع شد و به عنوان مربّی و مدرس قرآن در پادگان «دوکوهه»، مقرّ لشکر محمّد رسول الله6، مشغول تعلیم قرآن به رزمندگان گردید و با آموزش و تفسیر مضامین و مفاهیم عمیق قرآنی، نقش مؤثری در ارتقاء روحیّهی رزمندگان برعهده گرفت.
او در22 اسفند 1366، در جادّهی «اندیمشک» به فیض شهادت نائل آمد و عروج عرفانیاش به لقاء ربوبی پیوست و پیکر مطهّرش در روستای زادگاهش به خاک سپرده شد.
نوزاد خوشیُمن
«در زمان تولّد بهزاد، پدرم در راه «اسالم» به خلخال که گردنهای خطرناک و صعبالعبور بود، به وسیلهی اسب و قاطر، باربری میکرد و کالاهای تجاری مردم و تاجران را جابه جا مینمود.
چند روز به تولّد بهزاد مانده بود که برف سنگینی در خلخال بر زمین نشست. در آن هنگام، پدرم از اسالم به طرف خلخال حرکت کرده و به همراه تعداد زیادی از مسافران و باربران، در گردنهی «الماس»، در میان برف و کولاک شدیدی گیر افتاده بود. در آن اتّفاق، تعداد زیادی از مسافران، جان خودشان را از دست داده بودند، امّا پدرم به شکل معجزهآسایی از آن حادثه جان سالم به در برده و نجات يافته بود. چند روز بعد که بهزاد به دنیا آمد، همهی اقوام و آشنایان، «خوش یُمن» بودن پاقدمِ نوزاد را دلیل نجات پدرم از آن حادثه میدانستند و همه از تولّدش خوشحال بودند.»
عاشق عبادت
«بهزاد عاشق عبادت بود. اغلب اوقات، برای نماز و نیایش و یا قرائت قرآن و عبادت، به مسجد صاحب الزمان(عج) «خوجین» میرفت و ساعتها در آنجا به خلوت مینشست و عبادت میکرد. یک بار که او تا دیروقت در مسجد مانده بود، متولیِ مسجد، متوجّه او نشده و درِ مسجد را بسته بود و بهزاد آن شب تا صبح در مسجد خوابیده بود.»
هدیهی کتاب
«او علاقهی زیادی به کتاب خواندن و مطالعه داشت. یادم میآید، وقتی کسی از فامیل و آشنایان میخواست به عنوان عیدی یا هدیه، چیزی برای او بخرد، بهزاد خودش از قبل خواهش میکرد تا برایش کتاب بخرند. به این ترتیب، تقریباً همهي اطرافیان میدانستند که چه هدیهای باید برای بهزاد بخرند.»
زیارت
«مدّتها بود که با بهزاد قول و قرار گذاشته بودیم تا برای زیارت به مشهد برویم، امّا سرش آن قدر شلوغ بود که هنوز فرصتی به دست نیاورده بودیم.
اسفندماه سال 1364، وقتی که از جبهه به مرخصی آمد، به قولش عمل کرد و فردای همان روز، به سوی مشهد مقدّس حرکت کردیم. چند روزی در مشهد بودیم. بهزاد حال و هوای معنوی خاصّی داشت. وقتی برای زیارت به حرم امام رضا7 رسیدیم، میدیدم که چگونه در حین زیارت، با خدای خود راز و نیاز میکند و از او میخواهد که شهادت را نصیب او نماید.
آخرین روزی که در مشهد بودیم، بهزاد یک ساعت مُچی برای من خرید و آن را به من داد و گفت: «این ساعت را به عنوان یادگاری از من نگهدار.» در آن مسافرت بود که احساس کردم بهزاد خودش را برای رفتن آماده میکند. هنوز هم آن ساعت مُچی را با خاطرات شیرین مسافرتمان به مشهد، به یادگار نگهداشتهام.»
شهید زنده
«یک بار که بهزاد از خاطرات دوران جبهه و جنگ تعریف میکرد، گفت: «در فروردین سال 1362 که مجروح شدم، خداوند مرا دوباره زنده کرد و زندگی تازهای به من بخشید.» او سپس خاطرهی جالبی از آن دوران را برای خانواده تعریف نمود و ادامه داد: «در آن موقع، من بر اثر موجِ انفجار، طوری از هوش رفته بودم که همرزمانم فکر کرده بودند من شهید شدهام. برای همین، با گریه و اندوه، مرا به سردخانه تحویل داده بودند.
مدّتی بعد، وقتی که به هوش آمدم و چشمهایم را باز نمودم و خودم را در سردخانه دیدم، شروع به داد و فریاد کردم. یکی از رزمندگان که متوجّه من شدهبود، با ترس و تردید به طرف من آمد و وقتی که متوجّه شد من هنوز زندهام، با خوشحالی مرا بغل کرد و دوستانم را صدا زد.»
پُشتِ پا به دنیا
«بهزاد برای اوّلین بار، در سال سوم دبیرستان، به جبهه رفته بود. او تا قبل از شهادت، چهار بار به منطقه اعزام شد. بعد از اینکه در عملیّات والفجر1 بر اثر موج انفجار مجروح شده بود و دو سال در تهران تحت درمان بود، مادرم با اعزام مجدد او به جبهه مخالف بود و با گریه میگفت: «تو که مدّتی در جبهه بودی و در جنگ، سهم خودت را ادا کردهای. حالا هم که مجروح جنگی هستی و باید در خانه بمانی و استراحت کنی.»
امّا بهزاد نپذیرفت و درحالی که در همان زمان، پُستی هم در ادارهی تأمین اجتماعی شهرستان برای او پیشنهاد کرده بودند، به همهی علائق و دلبستگیهای دنیوی، پشتِ پا زد و عازم جبهههای جنگ گردید. او بعداً، در یکی از نامههایش نوشته بود:
«بعضیها میگویند که آنها به خاطر نیاز به پول به جبهه می-روند، در حالی که چنین نیست. من در تربیت معلّم هستم و حقوق میگیرم و نیاز به پول هم ندارم، امّا هم اکنون در جبهه هستم.»
عملیّات والفجر1
«در عملیّات والفجر1 باهم بودیم. بهزاد در آن عملیّات «کمک خمپارهانداز» بود. شبِ عملیّات، همهی رزمندگان از جانشان مایه میگذاشتند، از جمله بهزاد که تصویر رشادتهایش در آن شب، هنوز هم در ذهنم نقش بسته است.
هنگامی که در زیر آتشِ توپ و خمپاره، به سوی دشمن پیشروی میکردیم؛ درحالی که هرکسی با مشقّت و سختی فقط میتوانست خودش را به جلو بکشد؛ بهزاد تعداد زیادی گلولهی خمپاره را با خودش حمل میکرد و با سرعت به پیش میرفت. با دیدن شجاعت و همّتِ او، قدرت و توان ما نیز مضاعف میشد.»
حلالم کن تا شهید شوم
«وقتی برای آخرینبار به جبهه اعزام میشد، خیلی بشّاش و بانشاط بود. انگار به مراسم جشن دعوت شده است.
او هنگام خداحافظی، و در آخرین لحظات، رو به من کرد و گفت: «مادرجان، دفعات قبل، تو مرا حلال نکردی و به همین خاطر من به شهادت نمیرسم. از تو میخواهم كه این بار حلالم کنی، تا شهادت نصیب من هم بشود.»
سفر ابدی
«بهزاد در تربیت معلّم تهران دانشجو بود و تقریباً شش ماه مانده بود که درسش را تمام بکند و فارغالتّحصیل بشود که برای آخرین بار، عازم جبهه شد. رفتار و کارهای عجیب او در روزهای قبل از اعزام طوری بود که انگار او میدانست این بار به شهادت خواهد رسید.
وی در آخرین روزها، عکسی از خودش برداشته و در حدود بیست عدد از روی آن چاپ کرده بود. گفتم: « اینهمه عکس را میخواهی چه کار بکنی؟» جواب داد: «بعداً به درد میخورد!» او قبل از اعزام، از تهران برای من و خواهرانش، چادر مشکی خریده و آنها را برای ما فرستاده بود. شاید او در آن روزهاي آخر میدانست که دیگر هیچوقت بازنخواهد گشت و برای همین خودش را برای سفر ابدی آماده میکرد.»
معلّم شهید
«بهزاد عاشق شغل معلّمی بود و با تمام وجودش این شغل را دوست میداشت. او تربیت معلّم را گذرگاهی میدانست که بتواند از مسیر آن، وارد کلاس درس شود و استعدادهای خودش را آشکار نماید.
وی برای حضور در کلاسِ درس و تدریس به دانش آموزان، لحظه شماری میکرد و با شور و اشتیاق، مطالب متعددی از شیوههای تدریس در کلاس و فنون تعلیم و تربیت، برای آینده یادداشت کرده بود.
امّا او این آرزوی شیرین خودش را فدای دفاع از میهن و کشورش نمود و بدون توجّه به همهی آمال و آرزوهایش، رهسپار جبهه شد و در حالی در 22 اسفندماه سال 1366 به شهادت رسید که یک روز پیش از آن، یعنی در 21 اسفندماه، حکم استخدام او در آموزش و پرورش، صادر شده بود.»
خاطرهای به قلم شهید
«... پدر و مادرم، ما که با نیروی اسلام در مورّخ 19/11/61 روز دوشنبه، بهمنماه روانهی خط مقّدم گردیدیم، ساعت 10 شب موقعی که عملیّات شروع شد، دشمن از قبل باخبر شد بود. عملیّات والفجر که با رمز «یاالله، یا الله» شروع شد، توانستیم از میدانهای مین که دشمن جاگذاری کرده بود، عبور کنیم؛ طوری که دشمن از هر سه طرف، ما را محاصره کرده بود. امّا خمپاره یا توپ که بر سر ما ریخته میشد، اصلاً عمل نکرده و مانند گلستان ابراهیم بتشکن، بر ما سرد و گلستان و منوّر میشد. بله، همچنان که آتش دشمن بر ابراهیم7 گلستان گردید؛ آتش دشمن زمان هم بر ما سرد شده و برای رفتن به قلب دشمن، چراغی هم برای ما محسوب میشد. البته این امداد غیبی آقا امام زمان است که به یاری خدای منّان و دانای توانا، نصیب ما میشد.
امّا پدر و مادرم، بنویسم از حال خودم: موقعی که خمپارهای آمد، من با خودم میگفتم که این لحظه دیگر ما رفتیم به جنّت، پیش فاطمه زهرا3 و ائمه معصومین:؛ تا اینکه میدیدم که خمپاره از سر ما ميگذشت و به جلو ميافتاد و یا اینکه به کنار ما میافتاد و عمل نمیکرد. طوری که با زدن خمپاره و منوّر، ما از میدانهای مین که پر از ضد تانک و ضدّ نفر و غیره بود؛ گذشتیم و به مرز که قرار بود، رسیدیم. خدا را شکر کنید که فرزندتان به یاری خدا از آتش دشمن صهیونیستی به سلامت به پایگاه خود بازگشته است.»
گزیدهای از نامههای شهید
«به نام خداوند پرورش دهندهی شهدا وصالحین (بِسمِ ربِّ الشهداءِ والصّدیقین) به نام آن خدایی که جانم در دست اوست و به نام آن کسی که تمام وجودم اوست، زندگی کردنم برای اوست، هستیام از اوست و رفتنم برای اوست. و به نام آن کسی که معبودم اوست و محبوبم و معشوقم اوست، دیوانه و حیران اویم، همچون پروانهای که بر گرد شمع میچرخد و در او فانی میشود، احساس میکنم با تمام اعضا و جوارحم و با ذره ذرهی وجودم دوست میدارم به سویش پرواز کنم، امّا پر و بالم بسته است. لیکن شکستن این قفس را نزدیک میبینم.
برادران و خواهران عزیزم: امروز جهان ستم در برابر اسلام قد علَم کرده و در راه نابودی دین خداست. پس وظیفهای سنگین به دوش دارید. بیدار و هوشیار باشید و سراپا گوش به فرمان امام عزیزمان، این پیر آگاه و چریک دلیر اسلام باشید که اگر کوچکترین انحرافی از خط این رهبر آگاه و هوشیار پیدا نمایید، از خط اسلام حقیقی منحرف گشتهايد و به دامان کفر و ظلم جهانخواران و دشمنان اسلام میافتید.
آنچه را که امام عزیز میفرماید، اطاعت نمایید و در تمام شؤون، الگو قرار دهید. تقوای الهی پیشه کنید و ببینید که علی چگونه در مورد تقوا و نظم در امور به فرزند بزرگوارش سفارش مينماید.»
***
«... پدر و مادر عزیز، همچنان که میدانید، پسر حقیر و ناقابل شما بندهی خدا، همچون امانتی چون علیاکبر بود و شما از این امانت گرانبها که در نزد خدا بزرگترین اجر را خواهید داشت، نگهداری کرده و به خدا صحیح و سالم تحویل دادید و امیدوارم که فرزندان ناقابل خدا را که در دامان شما پدر و مادر، بزرگ، و پرورش اسلامی مییابند؛ باز همچون علیاصغر، صحیح و سلامت به خدای منّان تحویل دهید و در آخرت نزد محمّد6 و حسین7 شرمنده و روسیاه نباشید.
پدر و مادر عزیز، من به عنوان عضوی کوچک از خانوادهی شما که پا به جبهه نهادهام، هرلحظه آمادهی قیام و شهادت در راه خدا هستم، امّا افسوس میخورم که چرا شهادت نصیب من نگردید که حالا برای شما بنویسم...»
وصيّت نامه
«بسم ربِّ الشُهداءِ والصّديقين، با درود فراوان به روان طيّبهي شهداى اسلام و قرآن، از صدر اسلام تا انقلاب و جنگ تحميلىِ عراق عليه ايران و ساير بلاد اسلامى، و با سلام به امام عصر(عج) و نائب برحق و عزيزش، امام امت، پيرِ جماران، بتشكن زمان، و برهم كوبندهي طاغوتيان و ظالمان عصر.
بارى، با عرض معذرت از تمامى مسؤولان مملكتى، بخصوص نهادهاى انقلابى و خودجوشيده ايران اسلامى، از جمله بنياد شهيد انقلاب اسلامى كه به حق، مسؤوليّتى خطير و سازنده به عهده داشته و مسؤولين متعهّد و متخصّص را به خود جذب کرده؛ انشاءالله كه با نوشتهی مكتوبهي اينجانب، هيچ نگرانى و دلهرهاى به خود راه نداده و هيچ ناراحت هم نباشيد.
اِنشاءالله كه در اين نبرد، با پيروزى عظيمى به آغوش گرم خانواده برمىگرديم و نماز جمعه را در كربلا برپا خواهيم كرد. ولى اين احتمال است كه اگر خدا نصيب فرمايد و به فيض عظيم شهادت نايل آمدم، كه اين نصيب هركس نمىشود و خداوند كسانى را كه دوست دارد به طرف خود مىكشد و اين آيهی قرآن است...
مادر عزيز و مهربانم، اميدوارم كه بنده را عفو كنيد و حلالم نماييد كه نتوانستم جبران زحمات شما را نمايم و ديگر چه بگويم كه نالايقتر از آنم و قلم عاجز از نوشتن است و اگر موقعى گريه مىكنى، به خاطر مظلوميّت حسين7 گريه كن و درست است كه خود شما هم بيشتر مظلوم هستيد و انشاءالله مظلوميت شما موجب شادى روحم شود و هميشه با دعاهايت، از گناهانم از خداى قهّار طلب مغفرت بنمايى؛ زيرا كه مظلوميّت از حسين و اولاد حسين به يادگار مانده. ديگر سرِ شما را درد نياورم كه طاقت بيان ندارم و دلم براى ديدار حسين و لقاى الله در تلاطم است.
و امّا شما پدر مهربانم، درست است كه برايم خيلى زحمت متقبّل گشتهايد و مرا مديون دنياى خود ساختهايد؛ ولى به قول پيامبر اكرم6 اگر لياقت داشته باشم، شما را به تقواى الهى دعوت و وصيّت مىكنم، چراكه «انّا لله و انا اليه راجعون.»
- شناسه: 23
- بازدید: 159
- تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 06:55:34
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)