دانشجوی شهید رئوف علی محمدیان
فرزند: حاج آقادانشجوی: مهندسی برق، دانشگاه تبریز
تولد: 1339/09/14 اردبیل
شهادت: 1361/07/09 سومار
آن گونه که پدرش در آخرین صفحهی کتاب «مفاتیح» نوشته است، در تاریخِ «پانزده جمادی الاوّل1380 هجری قمری، یوم شنبه، مطابق 14/09/1339 شمسی.» در محلّهي «اوچدکان» اردبیل به دنیا آمد.
پدرش «حاجآقا»، که سابقهی تحصیلات حوزوی در تبریز و اردبیل را نیز داشت، به شغل «بزّازی» در بازار «قیصریه» اردبیل مشغول بود و از لحاظ اجتماعی، شخصی موجّه و مورد احترام مردم بود که عضو هیأت امنای محله و معتمد محل محسوب میشد و مادرش «کبری لیلنهاری» زنی مؤمنه و کدبانویی تمام عیار بود.
رئوف، هفتمین فرزند خانواده بود، با چهار برادر و دو خواهر که پیش از او به دنیا آمده بودند. پدرش که اسامی همهی فرزندانش را از قرآن برگزیده بود، اسم «رئوف» را که از صفات خدا و به معنای مهربان است، بر وی نهاد.
با مرور زمان، رئوف رُشد كرد و قد میکشد. در خانه و یا دکان بزّازی و در اوقات بیکاری، از پدرش قرآن یاد گرفت و زیر نظر پدرش که مردي باسواد و اهل علم بود، با مسائل شرعی، دینی و مذهبی آشنا شد.
وضع مالی و اقتصادی خانواده خوب بود و بچهها از رفاه مناسبی برخوردار بودند و از لحاظ وسایل و امکانات آسایش، کمبودی نداشتند.
رئوف در مهرماه سال 1347 برای کلاس اوّل ابتدایی در مدرسه «جعفری اسلامی» ثبت نام نمود و در سال 1352 مقطع ابتدایی را با موفّقیّت به پایان رساند و در سال 1352 تحصیل در کلاس اوّل راهنمایی را در مدرسهي راهنمایی «جعفری اسلامی» آغاز کرد. درسهایش در این مقطع تحصیلی نیز، همچنان در سطح عالی و ممتاز بود.
وي در سال 1355 دوران راهنمایی را پُشت سر گذاشت و با توجّه به علاقه و استعدادی که در کارهای فنّی از خود نشان میداد، در هنرستان «شیخ بهایی» برای کلاس اوّل متوسطه ثبت نام نمود و در رشته «برق الکترونیک»، مشغول به تحصیل شد.
حالا دیگر او نوجوانی فهمیده بود که کمکم به وسیلهی پدرش که فردی انقلابی و مذهبی بود و با روحانیون مبارزی همچون آیات عظام موسوی اردبیلی، مشکینی، مروّج و عبدالقاسم پارچینی ارتباط مستمر داشت، با مفاهیم و آموزههای انقلابی آشنا میگردید.
او در سال 1357 و در گرماگرم مبارزات انقلابی مردم ایران، از جوانان انقلابی و مبارز شهر بود که با افراد و روحانیون انقلابی ارتباطی گرم و نزدیک داشت و در محافل و مجالس مذهبی و انقلابی، در مسجد «میرزا علیاکبر» و مسجد «میرصالح» که از کانونهای انقلابی اردبیل محسوب میشد، حضوری فعّال داشت.
وی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز، همچنان در صحنهي جهاد و مبارزه فعّالیّت میکرد و با عضویّت در انجمن اسلامی، در مکانهای حسّاس و مهم شهر، نگهبانی میداد.
رئوف در سال 1359 با اخذ دیپلم برق الکترونیک و با قبولی در کنکور «انيستيتوي تبريز»، در رشتهی مهندسی برق در تبریز مشغول به ادامه تحصیل گردید و این در حالی بود که نخستین مواجههی او با جنگ و شهادت، در همین دوران اتّفاق افتاد و با انتشار خبر شهادت پسرخالهاش، در تاریخ 7/1/1359 رئوف به شدت تحت تأثیر قرار گرفت.
درحین تحصیل در ترم دوم، او به علّت بسته شدن دانشگاهها، در زمستان سال 1359 عازم تهران شد و در بازار تهران مشغول به کار گردید و در همین دوران، همزمان با تشکيل بسيج، داوطلبانه دربسيج سپاه پاسداران تهران ثبت نام نمود و بعد ازگذراندن دوره آموزش نظامي، در اواخر خردادماه سال 1361 شمسي، از طرف بسيج تهران عازم جبهه گشت و در گروهان دوم گردان «حبیب بن مظاهرِ» تیپ «محمّد رسول الله»، سازماندهی شد و به عنوان «خمپارهانداز» مشغول خدمت گردید. او، دفاع از خاک وطن را به منزلهی دفاع از ناموس میدانست و در پاسخ به این سؤال که چرا به جبهه رفته است؟ در وصیّت نامهاش به تاریخ 04/05/1361 چنین مینویسد:
«...خدایا، از تو میخواهم که به من منّت گذاشته و از گناهانم بگذری. الهی، تو میدانی که من به خاطر اسلام و به خاطر خون شهیدانِ این خاک و بوم، و به خاطر نابودی کفر و الحاد که در رأس آن امپریالیسم امریکاست؛ عازم جبههی حق علیه باطل هستم...»
رئوف پس از دومین اعزامش به جبهه، در ماه رمضان سال 1361 به مرخصی میآید و چند روزی پیش خانوادهاش در اردبیل میماند و در تاریخ 04/05/1361 وصیّت نامهاش را مینویسد و به برادرش میدهد و از خانواده خداحافظی كرده، و به تهران میرود و از آنجا عازم منطقهی جنگی «سومار» میگردد. او قبل از شهادت و به هنگام اعزام به خط مقدّم در تاریخ 28/06/1361، در وصیّتنامهی دیگری که برای خانوادهاش مینویسد، با آنها برای همیشه وداع میکند و در عملیّات «مسلمبن عقیل» با رمز «یا ابوالفضل العبّاس7» در غرب سومار، همگام با همرزمانش وارد میدان جنگ میشود.
رئوف که «خمپارهانداز» بود، با توجّه به نیاز منطقه، مشغول امدادرسانی به مجروحان جنگی مي شود که در همان حین امدادرسانی به مجروحان، مورد اصابت تیر مستقیم دشمن قرار گرفته، به کاروان شهدا ملحق مي گردد. پدرش دربارهی شهادت رئوف، در پایان «مفاتیح» چنین نوشته است:
«در صبح روز جمعه13 ذیالحجّه الحرام 1402 هجری قمری، مطابق 09/07/1361 شمسی، در جبهه جنگ سومار، به شهادت رسیده و در تاریخ11/07/1361 به تهران محل پزشک قانونی تحویل گردیده و در روز پنج شنبه 15/07/1361 در تهران، منزل برادرش دکتر علی محمّدیان، خبر شهادتش ساعت8 صبح رسیده... جنازه اش روز شنبه 16/07/1361 شمسی از پزشک قانونی تحویل، ساعت11صبح در بهشت زهرا قطعه 26 ردیف 93 قبر شماره 51 دفن گردیده است. خداوند غریق رحمت نماید.(22ساله بود)»
پیشواز گرم
«رئوف از دوران نوجوانی بسیار باسلیقه بود و در آشپزی و پخت و پز غذا هم مهارت خاصّی داشت و اغلب در این مورد به مادرم کمک میکرد. یک بار، ما برای زیارت به مشهد رفته بودیم و رئوف در خانه تنها مانده بود. موقع برگشتن به اردبیل، تصّور میکردیم که حتماً در غیاب ما، خانه به هم ریخته و نامرتب خواهد بود. امّا وقتی به خانه رسیدیم، دیدیم که خانه از همیشه تمیزتر و منظمتر بود و بوی «قورمه سبزی» در کلّ خانه پیچیده بود!
رئوف با لبخند گرمی به پیشوازمان آمد و ما که تاز از راه رسیده و خسته و گرسنه بودیم، با استقبال گرم و پذیراییِ عالیِ رئوف، خستگی از تنمان در رفت.»
تابلوفرشِ امام
«او در اوقات فراغتش، گاهي «تابلوفرش» و «قاليچه» هم ميبافت و در این هنر، مهارت خاصي داشت و آثار زیبایی از خودش خلق میکرد.
در زمان انقلاب، او با دستان کوچک و هنرمندش، تصویر امام را که از صمیم قلب عاشقش بود و او را دوست میداشت، به صورت تابلوفرش زیبایی بافته و در اتاقش نصب کرده بود. آن تابلو، هنوز هم به عنوان میراثی معنوی از رئوف در خانواده به یادگار مانده است.»
باید او را زیارت کرد!
«پدرم شخصیّت ضابطهمند و توداری داشت و معمولاً احساسات و عواطف خود را به راحتی بروز نمیداد. او از ابراز احساسات زیاد در ملاقاتها و دیدارهایش پرهیز داشت و مخصوصاً از روبوسی کردن زياد خوشش نمیآمد و در اين مورد همیشه احساسات خودش را کنترل مینمود و با مسائل مختلف، کاملاً منطقی و به ظاهر سرد، برخورد میکرد.
امّا آخرین بار که رئوف به مرخصی آمده بود، واکنش پدر، همه را به تعجّب انداخت. او با دیدن رئوف، که جای لکّههای خونِ مجروحان بر روی لباسِ نظامیاش هنوز پیدا بود، فارغ از همهی ضوابط و قدرت خودداری و خودکنترلی که در مهار احساساتش داشت، آنچنان او را در آغوش کشید و سر و رویش را غرق بوسه کرد که اشک از چشمان همهی ما سرازیر شده بود. برای اوّلین بار و شاید آخرین بار بود که پدرم را اینگونه میدیدیم. میگفت: «از سر و روی رئوف، عطر و بوی بهشت به مشام میرسد، باید او را زیارت کرد!»
دلداری مادر
«وقتی که میخواست به جبهه اعزام بشود، از من خواست که پاهایش را حنا بگذارم، تا عرق نکند. با دیدن تاولها و زخمهای پایش، ناراحت شدم و ناخودآگاه گریهام گرفت. چند روز بعد، او رفت و من در حسرت دیدارش ماندم.
آخرین بار از جبهه تلفن زده بود. خیلی عجله داشت. صدایش ضعیف به گوش میرسید. درحالی که نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیریم، گفتم: «داداش، تو را خدا مواظب خودت باش. دلم خیلی شور میزند.»
از این حرف من ناراحت شد و گفت: «من همیشه فکر میکردم که بعد از من، تو سنگ صبورِ مادرم میشوی و او را تسلّی میدهی! کمی خودت را کنترل کن. با این وضعیّت، چطور میخواهی بعد از من به او آرامش و دلداری بدهی؟!»
وصيّت
«الهي تو را سپاس ميگويم که به من توان دادي تا در راه تو و براي تو، جان خويش را که از آن توست، نثار کنم، تا شايد اگرلايق بودم؛ شهيدي در راه تو باشم. خدايا، از تو ميخواهم که به من منّت گذاشته و از گناهانم بگذري.
الهي، ميدانی که من به خاطر اسلام و به خاطر خون شهيدانِ اين خاک و بوم، و به خاطر نابودي کفر و الحاد که در رأس آن امپرياليسم آمريکا است، عازم جبههی حق عليه باطل هستم.
الهي، تو را سپاس ميگويم که به من منّت نهادي که در ميدان جنگ، روحم را از بدنم جدا کردي که چه خوب ميگويد امام علي7: «خوشحال باشيد که روحتان در جنگ از بدن جدا گردد و به آساني به سوي مرگ برويد.»
خداوندا، به تمامي مسلمين جهان اين توفيق را بده تا در مقابل جنايتکاران تاريخ و ابرقدرتهاي شرق و غرب، ايستاده و حق خويش را بستانند و اين جنايتکاران و تبهکاران را به جاي خويش بنشانند؛ تا اُمّت اسلام از شر اين شياطين و راهزنان عقل و فکر، رهايي يافته و استقلال فکري و عقيدتي و سياسي خود را باز يابند. والسّلام.»
آخرین نامهی شهید
«... اينجا دانشگاه اخلاق، ادب، و اخلاص است. در اين دانشگاه ديگر از درسهاي تئوري خبري نيست، بلکه تمام درسها عملي است. اينجا درس ايثار و از جانگذشتگي و فداکاري به انسان ميآموزد. انسان احساس تنهایي نميکند. هميشه خداوندِ خويش را از همه بيشتر به خود نزديک ميداند، در اينجا آن مشيّت الهي کاملاً درک و لمس ميشود.
پدر بزرگوارم، ميدانيد چه جواناني و چه پيرمرداني و چه بچههایي اينجا هستند؟ جواناني پاک و متعّهد و با ايمان که جز به خاطر الله به اينجا نيامدهاند و جز به ندای: «هَل مِن ناصِر يَنصُرُني» امام حسين7 که در آن آخرين لحظات حيات اين جهانياش براي تاريخ بشريّت ندا ميکند، نميجنگند. چنانکه شاهد هستيد اين از خدا بيخبرانِ بعثي، هر روز چه بلایي بر سر مسلمانانِ آباداني و شهرهاي ديگر ميآوردند و چه خرابيهايي ميآفرينند و چه خرابيهايي که تا به حال کرده و چه کُشت و کشتاري کردهاند که اگر ملّت ايران بخواهد قصاص کند، بايد تمام عراق را با خاک يکسان کند. امّا افسوس که مردم عراق مسلمان هستند و ما نميخواهيم به آنها لطمهاي وارد شود.»
آخرین وصیّت شهید
«اَینما تکوُن یُدرککّم الموتَ ولو کُنتم فی بُروُجٍ مُشیّدهٍ
پس گریزی نیست از مرگ، پس شما به سراغ مرگ در میدان جنگ بروید، نگذارید مرگ به سراغتان در بستر راحت بیاید. بلکه بازگشت همه به سوی اوست: «اِنّا لله وانّا الیهِ راجِعُون»
بارالها: به من این لیاقت را بده تا مطیع و فرمانبردار تو باشم. بارالها: از تو خواهش میکنم، التماس میکنم که مرا به خودت نزدیک نمایی، و مرا از گناهان و کارهای زشت دور بداری. بارالها: پناهی جز تو نمییابم، پس به من پناه ده.
وامّا پیامم: من کوچکتر از آنم که به این ملّت بزرگ پیام بدهم، امّا چند نکته به نظرم میرسد که میخواهم با ملّت ایران در میان بگذارم: ای ملّت مسلمان، ای ملّت قهرمان، ای ملّتی که قدرتات؛ خروشت، پشت ابرقدرتها را میلرزاند و آنها را به وحشت میاندازد و باعث واکنش بچهگانه و انتقامجویانهي آنها میشود. با همین قدرت در مقابل ستمگران تاریخ و جنایتکاران و جهانخواران بایستید و در راه خدا و مردم ستمکش و مستضعف، مبارزه كنيد چنانچه خداوند در این آیه میفرماید: «و ما لَکم لا تُقاتلُونَ فی سبیل اللهِ والمستضعفینَ مِن الرجّالِ والنساءِ والولدانِ» چیست شمارا؟ پیکار نمیکنید در راه خدا و مستعضفین از مردان و زنان و کودکان.
پس قیام کنید در راه خدا و مردم، تا پوزهی امپریالیسم را به خاک بمالید تا در جهان نه ستمگر باشد و نه ستمکش! پشتیبان اسلام و انقلاب اسلامی و رهبر و مرجع گرامیمان، امام باشید. چون این انقلاب اسلامی است که ستمگران و جهانخوران را به وحشت انداخته که هر روز در پی انتقام برآیند و جنایتها بکنند.
ای ملّت بزرگ ایران و ای ملل مستضعف جهان، قیام کنید. از حقوق خود دفاع نمایید و همچنین از حقوق دیگر مستضعفین دینی. اینها که وارثین بهحق دینی هستند. با همدیگر مهربان باشید و اخلاق اسلامی را رعایت کنید. به حقوق همدیگر احترام بگذارید و امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نکنید.
و امّا مسؤولان: ای کسانی که زمام امور مسلمانان را در دست دارید، ای کسانی که امید امّت هستید. تو را به خون شهیدان، شهیدان گلگون کفن، شهیدانی که هنوز خون آنها در جنوب و غرب کشور میجوشد و بر قدرتهای بزرگ فریاد «استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی» سر میدهد، تو را به خونِ این شهیدانِ زندهي واقعی، به حقوق مردم احترام بگذارید و ریا و ریاکاری را از جامعه بزدایید، به حرف این ملّت مستضعف گوش کنید که پُست و مقامتان از این ملّت است، با مردم به عدل و قسط رفتار کنید و از راه اسلام و قرآن منحرف نشوید....تو را به خون شهیدان، صحنه را بر این ملّت تنگ مکنید و بگذارید که این ملّت قهرمان، آزادانه فکر کنند تا در آینده بتوانند از استقلال و آزادی وجمهوری اسلامی خود دفاع نمایند.
به مردم سخت نگیرید و ستم نکنید که اگر در جامعه به کسی ظلم وستم شود، شما در پیشگاه خدا مسؤول هستید و نمیتوانید این را انکار کنید که علی7 میفرماید: «اگر خاری به پای کنیز سیاهِ یهودی برود، من خودم را در پیشگاه خدا مسؤول میدانم.» پس مواظب مستضعفانمان باشید و با مردم به عدل و قسط رفتار نمايید.
در آخر دوباره تکرار میکنم: تو را به خونِ شهیدان، این ریاکاری را از جامعه بردارید. کارها را به کسانی بسپارید که واقعاً دلسوز جامعه هستند و نه به کسانی که ظاهراً دلسوزند که خدا میفرماید: وای بر ریاکاران.!
در ضمن میخواستم اواخر شهریورماه به تهران برگردم. استخاره کردم این آیه آمد: «وَ ما هذه الحیوة الدُنیا اِلّا لَهوٌ ولَعبٌ و انَّ الدّارَ الاخرةَ لَهیَ الحَیوانُ لَو کُونُوا یَعلَمون و نیست این زندگانی دنیا، جز سرایِ هوس و بازی، و همانا خانهي واپسین است زندگانی، اگر بدانند.»
- شناسه: 22
- بازدید: 54
- تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 06:46:18
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)