شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید ساعد عباسی قانع

فرزند: محمد
دانشجوی: کشاورزی، دانشگاه آزاد اردبیل
تولد: 1344/02/01 اردبیل
شهادت: 1370/05/11 جلدیان
دانشجوی شهید ساعد عباسی قانع

در اوّل ارديبهشت ماه سال هزار و سيصد و چهل و چهار در اردبیل ديده به جهان گشود. وي هشتمين وآخرين فرزند خانواده‌ای فرهنگی بود. پدرش «محمّد عبّاسي‌قانع» معلّم، و مادرش «عارفه پيري‌هفتان» خانه‌دار بود.
هنگام گرفتن شناسنامه، پدرش نام «ساعد» را براي نوزاد انتخاب کرد، امّا در شب هفتم تولّد نوزاد، که مراسم نام‌گذاری او، طبق آداب و رسوم محلّی برگزار گردید، نام «وحيد» را در گوش نوزاد خواندند و از آن پس، همه‌ی افراد خانواده و آشنايان و خويشاوندان، او را با اين اسم صدا مي‌کردند و ساعد، تنها اسم شناسنامه‌اي او محسوب می‌شد.
او پس از طی دوران طفولیّت و در سنّ شش سالگي، يعني يک سال پیش از موعد مرسوم، در مدرسه «جهان تربيت» ثبت‌نام نمود و در مهرماه سال 1350، در اوّلين روز مدرسه، به همراه برادرانش به مدرسه رفت و شروع به تحصیل نمود و چون طبعاً بچه‌ی آرامي بود، خيلي زود با همکلاسي‌هايش صمیمی شد و اُنس گرفت.
همزمان با این دوران، رفته رفته با تلاشهای پدر، وضعيّت اقتصادي خانواده نیز رو به بهبود گذاشت و آنها موفق شدند بعد از چندين سال اجاره‌نشینی، خانه‌ای در محلّه «يقينه خاتون» اردبیل خریداری نمایند و به خانه‌ی جدید نقل مکان کنند.
ساعد در سال 1356، تحصیلات راهنمايي خود را در مدرسه‌ي «جهان علوم» آغاز کرد و با توجّه به علاقه‌ي شديدي که به درس و مدرسه داشت، با موفّقیّت این مقطع تحصیلی را نیز طی كرد در حالي‌كه همیشه نمرات خوبي کسب مي‌نمود و در اوقات فراغت، بر حسب علاقه‌ی شخصي، به کار نجّاري نيز می‌پرداخت.
در سال 1357 با توجّه به وقوع انقلاب اسلامی در ایران، از نظر شخصيّتي متحوّل گرديده و نسبت به امام و انقلاب علاقه‌ي خاصّي پيدا کرد و چنان شيفته‌ی سخنان و اهداف امام گردید که در طول این دوران، همیشه اعلاميّه‌ها وعکسهاي امام را نزد خود نگه مي‌داشت و در بين دوستان خود، به تبليغ انقلاب ونقش امام مي‌پرداخت.
او به اتّفاق دوستانش، در اغلب راهپيمایي‌ها و تظاهراتها شرکت می‌کرد و با ديوارنويسي و شعار دادن عليه رژيم شاهنشاهي، سهم خود را در تحقق انقلاب اسلامی، ادا می‌نمود. همچنين در سالهاي بعد از پیروزی انقلاب نیز به همراه برادرش، به نگهباني و گشت‌زنی در محلّات و مراقبت از نقاط حسّاس شهر می‌پرداخت.
وی در سال 1360، در دبيرستان «ندايي» تحصیلات نظری خود را شروع نمود و با جديّت تمام، به تحصيل مشغول شد و رشته‌ی علوم تجربي را براي تحصيل انتخاب کرد. مادرش، فعّالیّت‌ها و خصوصیّات او را در آن دوران، چنین شرح می‌دهد:
«او بیشتر اوقات فراغت خود را در آن دوران، به مطالعه، گردش با دوستان و حضور در اماکن مذهبي و مساجد مي‌گذراند. در ماه‌هاي رمضان و محرم و صفَر و ايام شهادت، در مساجد حضوري فعال داشت و در پذيرايي و چاي دادن و ساير کارها، مشارکت مي‌کرد. رابطه‌ی او با همکلاسي‌ها ودوستان و خويشاوندان بسیار صمیمی و عالی بود.»
در ارديبهشت ماه سال 1362، او پدر خود را به خاطر بيماري ديابت و بيماري قلبي از دست داد و پس از مرگ پدر، به شدت ناراحت و متأثر گردید. هرچند این اتّفاق به او ‌آموخت که چگونه در هنگام رويارويي با مشکلات و حوادث زندگي، به خدا توکّل کرده و در مقابل مشکلات و ناهنجاري‌هاي زندگي، از خود مقاومت و ايستادگي نشان بدهد.
ساعد پس از اخذ دیپلم در سال 1364، موفق ‌شد تا با قبولی در کنکور، در رشته «گياه پزشکي» دانشگاه شاهرود پذیرفته شود و براي ادامه‌ی تحصيل، رهسپار دانشگاه گردد. امّا يک سال بعد، یعنی در سال 1365، با قبولي در رشته‌ی «مهندسی کشاورزي» دانشگاه آزاد اردبيل، به شهر و زادگاه خود برگشت و در رشته‌ی مهندسی کشاورزی، ادامه‌ی تحصيل داد.
او در کنار تحصيل در دانشگاه، در یکی از داروخانه‌های شهر نیز شروع به کار ‌نمود تا ضمن تأمین شهریه‌ی دانشگاه، بتواند کمک خرجِ خانواده نیز باشد. از سوی دیگر، ساعد در همین دوران، طی مراسم ساده‌ای، نامزد نمود و در اوایل سال 1369، پس از اتمام تحصیلاتش در دانشگاه و اخذ مدرک مهندسی، عازم خدمت مقدّس سربازی گشت.
ساعد که در طول دوران خدمت، به عنوان افسر وظیفه، فرماندهی گروهی از سربازان را بر عهده داشت، در یازدهم مردادماه سال 1370، در حین درگیری با ضدانقلاب در ارتفاعات «لولان» در منطقه‌ی «جلدیان» با اصابت تیر مستقیم دشمن، شهد شهادت نوشید و به کاروان شهدا پیوست و درحالی که فقط ده روز از عروسیش می‌گذشت، پیکر بی‌جان او به زادگاهش بازگشت و در گلزار «غریبان» اردبیل، به خاک سپرده شد.

داروی رایگان
«ساعد بسیار مهربان و دلسوز بود و همیشه نسبت به نیازمندان، با بذل و بخشش رفتار می‌کرد. زمانی که او در داروخانه کار مي‌کرد، در محلّه‌ی ما، پیرزن فقیری زندگی می‌کرد که اغلب اوقات مريض بود. ساعد با پول خودش براي آن زن دارو مي‌خرید و برايش مي‌برد و وقتی که پیرزن، قیمت داروها را می‌پرسید، برای آنکه پیرزن احساس شرمندگی و ناراحتی نکند و با خیال راحت داروها را مصرف نماید، به او می‌گفت که چون در داروخانه کار می‌کند، داروها را به صورت رایگان به او می‌دهند و هیچ پولی بابت آنها از او نمی‌گیرند.»

جای خالی برادر
«در همسايگي‌مان خانواده‌اي زندگی می‌کرد که دو دخترِ کوچک داشت و آنها برادري نداشتند. ساعد براي آنها مثل يک برادر بود و سعي مي‌کرد طوري با آنها رفتار نمايد که نگذارد آنها جاي خالي برادر را در زندگی‌شان احساس نمايند. او براي آنها اسباب‌بازي و خوراکي مي‌خريد و با چنان علاقه و محبّتی با آنها رفتار مي‌کرد که کاملاً جای برادر را برای آنها پر کرده بود. بعد از شهادت ساعد، آن دختران کوچک، بیشتر از همه بی‌تابی و گریه می‌کردند، انگار به راستی برادرشان را از دست داده بودند.»

فرمانده شجاع
«از خصوصيّات بارز ساعد، مسؤوليت‌پذيري وشجاعت او بود که همين ويژگي نیز، آن طور که هم‌رزمانش برایمان تعریف می‌کردند، موجب شهادتش گردید:
ساعد در زمان خدمت، فرماندهی دسته‌ای از سربازان را در پایگاهی مرزی در ارتفاعات «لولان» در منطقه‌ی‌ «جلديان» برعهده داشت. در روز یازدهم مرداد سال1370، زمانی که ساعد از پایگاه خارج شده و به شهر رفته بود، مطّلع می‌شود که در غیاب او، بین سربازان و نیروهای ضد انقلاب منطقه، درگیری صورت گرفته است. او به خاطر احساس مسؤوليتي که داشت، تصميم مي‌گيرد تا هرچه زودتر خودش را به پایگاه برساند. دوستان و اطرافیانش سعي مي‌کنند تا او را در آن شرایط دشوار، از رفتن به آن منطقه‌ی خطرناک باز دارند و او را از تصميمش منصرف کنند، امّا موفق نمي‌شوند.
ساعد به خاطر احساس مسؤوليت در قبال سربازان تحت فرماندهی‌اش، نمي‌تواند در شهر دوام بياورد و با سرعت به منطقه بازمي‌گردد و به سربازانش ملحق می‌شود و پیشاپیش آنها به مبارزه با دشمن می‌پردازد و لحظاتی بعد، به درجه‌ی رفيع شهادت نائل مي‌گردد تا الگویی از یک فرمانده شجاع و دلیر، ارائه دهد و خاطره‌ای فراموش نشدنی از ایثار و شهامت در ذهن سربازانش باقی بگذارد.»

پیشگویی آینده
«ساعد به هنگام تولّد، با وجود برخورداري از سلامت کامل جسمي، از لحاظ جثّه و شرایط جسماني بسیار ضعيف بود. به همين خاطر، آشنایان و خويشاوندان که امیدی به زنده ماندن او نداشتند، اغلب به من توصیه می‌کردند که: «او را کمتر در بغل بگیر، تا به او زیاد دلبستگی پیدا نکنی و وقتی که او را از دست دادی، زیاد ناراحت نشوی.»
ساعد برخلاف تصور آنها در آن دوران، زنده ماند و قد کشید و من هر روز، بیشتر و بیشتر دلبسته‌ی او شدم. امّا سالها بعد و در هنگام شهادتش، وقتی که او را در اوج عشق و دلبستگی از دست دادم، به یاد توصیه‌ی خویشاوندان در آن زمان، افتاده بودم که انگار پیشگویی تلخی از آینده‌ی من و ساعد بود: «به او کمتر دل ببند، تا وقتی که او را از دست دادی، زیاد ناراحت نشوی.» امّا حالا دیگر کار از کار گذشته بود. من در تمام این سالها، با تمام وجود، دلبسته‌ی ساعد شده بودم و اينك او را از دست ‌داده بودم.»

رؤیای شهید
«بعد از شهادت ساعد، بارها او را در خواب دیده‌ام. در يکي از اين رؤیاها، ديدم که هر دو در دانشگاه هستیم و او از پلّه‌های دانشگاه بالا می‌رود. من هرچه از او می‌خواستم که بايستد، به حرف من گوش نمي‌كرد، و همچنان بالا مي‌رفت تا اينکه من قسَمش دادم و گفتم: «تو را به امام زمان، بايست.» او ايستاد و در حالی که خيلي ناراحت شده بود، گفت که چرا اين کار را کردي و مرا قسم دادي؟
یک شب هم خواب دیدم که کيسه‌هاي برنج را جمع مي‌کنم. ناگهان پسرم با لباس سربازي آمد و پرسيد: «مادر آنها چيست؟» من گفتم که برنج است، او نگاهی به کیسه‌ها انداخت و از من خواست که برايش پلو درست کنم. پس از بيدار شدن از خواب، وقتی رؤيايم را برای خانواده تعريف کردم، به پیشنهاد آنها، پلوي احسان درست کردیم و در محله پخش نمودیم.»

عرش اعلی
«بعد از شهادت ساعد، خواهرش بسيار ناراحت و بي‌قرار بود و خيلي گريه و بی‌تابی مي‌کرد، تا اينکه یک شب، پسرم به خوابش می‌آید و از او مي‌پرسد که چرا این قدر ناراحت است و بی‌تابی می‌کند؟ بعد از آن، او سه بار، پشت سر هم، از خواهرش مي‌پرسد که آيا دوست دارد به همراه او برود؟ دخترم پاسخي نمي‌دهد. وقتي شهید، سکوت او را مي‌بيند، مي‌گويد: «خواهش می‌کنم به خاطر من غصّه نخوريد و ناراحت نباشيد، چون من با دیدن ناراحتی شما، مجبور مي‌شوم براي ديدارتان، مسافت طولاني را طي کنم، چون من از عرش اعلي مي‌آيم!» ما پس از ديدن اين خواب، آرام گرفتيم و سعي کرديم کمتر غصّه‌ی دوري او را بخوريم.»

  • ‌شناسه: 21
  • ‌بازدید: 59
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 06:42:27
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
بیست‌وچهار به‌اضافه پنج