دانشجوی شهید میرعبّاس سید کاظمی
فرزند: میرمحموددانشجوی: پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی تهران
تولد: 1346/01/01 اردبیل
شهادت: 1366/08/26 شلمچه
در سال 1346 در محلّه «قاسمیّه» اردبيل به عنوان چهارمین فرزند خانوادهای متوسّط و خوشنام به دنیا آمد. پدرش «میرمحمود سیّدکاظمی» به شغل «رنگرزی» مشغول بود و معاش خانواده را تأمین مینمود و مادرش «صفا معزّی» خانهدار بود و ادارهی امور خانه را برعهده داشت.
وی پس از طی دوران کودکی در کانون گرم و صمیمی خانواده، با رسیدن به هفت سالگی، تحصيلات ابتدایی خود را در مدرسه «چهارم آبان» آغاز نمود و پس از پنج سال، با موفّقیّت این مقطع تحصیلی را به پایان برد و در سال 1357 با ورود به مدرسهی «مهرگان»، در مقطع راهنمایی به ادامهی تحصیل پرداخت. در این دوران، همزمان با اوجگیری نهضت مردم مبارز ایران، او نیز، با وجود سنّ اندکش، دوشادوش سایر دوستان و همکلاسیهایش در تظاهرات و راهپیماییهای مردمی شرکت مينمود تا اینکه در سال اوّل راهنمایی، شاهد پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی رژیم شاه گردید.
میرعبّاس در سال 1360، با اتمام مقطع راهنمایی، در دبیرستان «شهید اندرزگو» ثبتنام نمود و در رشته «ریاضی، فیزیک» مشغول به تحصیل گردید. وی با توجّه به استعداد فوقالعاده و هوش سرشار خویش، دوره دبیرستان را نیز به عنوان دانشآموز ممتاز به پایان رسانید و در سال 1364 با معدل نوزده، دیپلم خود را در رشته «ریاضی، فیزیک» اخذ نمود و در همان سال، با شرکت در کنکور سراسری و با کسب رتبهی 119 کشوری، از رشتهی «الکترونیک» پذیرفته شد. امّا با توجّه به علاقهی شدیدش به رشتهی پزشکی، از ثبتنام و ادامه تحصیل در آن رشته خودداری نمود و ضمن انصراف از دانشگاه، عازم خدمت مقدّس سربازی گردید و در سپاه تبریز، مشغول انجام خدمت شد.
یک سال بعد، او همزمان با خدمت سربازی، در کنکور تجربی شرکت نمود و با توجّه به نبوغ ذاتی، از رشتهی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته شد، امّا عشق و علاقه به دفاع از میهن و حضور در جبهههای جنگ، پای او را به مناطق عملیّاتی جنوب کشور کشانید و پیش از عزیمت به دانشگاه، در بیست و ششم آبانماه سال 1366، در منطقهی «شلمچه»، پس از خلق رشادتهای فراوان در رویارویی با دشمن متجاوز، به دنبال بمباران هواپیماهای عراقی و بر اثر اصابت ترکش، به فیض عظمای شهادت نایل گرید و چند روز بعد، پیکر پاکش در گلزار «غریبان» اردبیل به خاک سپرده شد.
افتخارآفرین
«عبّاس دو سال از من کوچکتر بود، امّا به خاطر نبوغ و استعداد فوقالعادهای که داشت، همیشه در درس و تحصیل پیشتاز بود و مایهی افتخار برای خانواده. تا جایی که اسم او در بین همهی معلّمان و دانشآموزان، شُهره شده بود و تقریباً همه او را به اسم میشناختند.
گاهی اتّفاق میافتاد که با شنیدن اسم من، مرا هم با برادرم اشتباهی میگرفتند و به جای او، به تعریف و تمجید از من میپرداختند. من هم خوشحال از این اتّفاق، اصلاً به روی خودم نمیآوردم و به این ترتیب در شهرت و افتخار برادرم، سهیم میشدم. سالها بعد، عبّاس با موفّقیّت در آزمون شهادت و ایثار، جاودانه شد و با جان باختن خویش نیز، برای خانواده افتخار آفرید و ثابت نمود که افتخارآفرینی، سرنوشت و تقدیر محتوم او بود.»
درس بزرگ
«یکی از خصوصیّات بارز برادرم، در کنار تیزهوشی و ذکاوت فوقالعاده، مهربانی و فهم بالای او بود. در دوران تحصیل، من با وجود این که به خاطر اختلاف سنّی، دو سال از او جلوتر بودم، امّا تسلّط و مهارت او در درس، باعث میشد که همیشه سؤالات و اشکالات خودم را از او میپرسیدم و او با صبر و دلسوزی، به درسهایم میرسید و به من کمک میکرد.
یک بار، پدرم که خودش سواد نداشت، به عبّاس گفت که در حضور او از من امتحان بگیرد و سؤال بپرسد. عبّاس سعی کرد از این کار امتناع کند، امّا بر اثر اصرار پدرم، شروع به سؤال کردن نمود. در آن زمان ما در مقطع ابتدایی درس میخواندیم و من با توجّه به اینکه درسهایم را نخوانده بودم، در دادن جواب به مشکل برمیخوردم، امّا عبّاس که میدانست این موضوع، به تنبیه من منجر خواهد شد؛ به هر طریقی که بود، بر روی اشکالات من سرپوش میگذاشت و طوری وانمود میکرد که انگار من به همهی سؤالات درست جواب میدهم.
آن روز به خیر و خوشی گذشت. عبّاس، بعداً به سراغ من آمد و همهی اشکالات مرا به خودم گفت و به من در یادگیری آن درس کمک کرد. او برخلاف سنّ و سالش که هنوز کودکی بیش نبود، با رفتار ویژهاش در آن روز، درس بزرگی به من داد و باعث شد تا با جدیّت بیشتری درسهایم را بخوانم و تحصیلاتم را ادامه بدهم.»
اعزام به منطقه
«زمانی که عبّاس در سپاه تبریز مشغول گذراندن خدمت مقدّس سربازی بود، من در تبریز کار میکردم. یک روز در دفترم نشسته بودم که به دیدنم آمد. پس از احوالپرسی گفت که میخواهد عازم منطقه بشود. با توجّه به اینکه او به عنوان نیروی ستادی و اداری خدمت میکرد، از شنیدن این موضوع تعجّب کردم، امّا او گفت که خودش برای اعزام به جبهه، داوطلب شده است.
گفتم: «تو تازه از رشتهی پزشکی قبول شدهای و به زودی باید از خدمت تسویه حساب بکنی و جهت ادامهی تحصیل به دانشگاه بروی، چه لزومی دارد که در این موقعیّت، عازم منطقه بشوی؟ بهتر است که بمانی و کارهای مقدّماتی را انجام بدهی و خودت را برای دانشگاه آماده کنی.» امّا اصرارهای من فایدهای نداشت. او تصمیم خودش را گرفته بود. احساس میکنم که شهادتِ یکی از دوستان صمیمی و نزدیکش، که ارتباط عمیق معنوی با یکدیگر داشتند، در این تصمیم او بیتأثیر نبود.
آن روز، پس از چند ساعت دیدار و گفتگو، عبّاس برای آخرین بار خداحافظی کرد و رفت و برای همیشه به دوست شهیدش پیوست.»
خبر شهادت
«پیش از شهادت عبّاس، همهي خانواده به نوعی شهادت او را احساس کرده بودند. آن روز صبح، وقتی مادرم از خواب بیدار شد، با دلهره و نگرانی گفت که مطمئنّم برای عبّاس اتّفاقی افتاده است. وقتی علّت نگرانیاش را پرسیدیم، جواب داد که در خواب، عبّاس را دیده است که دستش شکسته و ناله میکند.
برادرم هم در همان شب، خواب دیده بود که جشن عروسی عبّاس است و مهمانان زیادی در خانهی ما جمع شدهاند و مشغول جشن و سرور هستند. انگار كه عبّاس خودش، پیش از رسیدن خبر شهادتش، ما را برای شنیدن آن خبر، آماده میکرد.»
- شناسه: 20
- بازدید: 88
- تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 06:35:32
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)