شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید شهيد يونس زارع

فرزند: الله وردی
دانشجوی: حقوق، دانشگاه شهید بهشتی تهران
تولد: 1347/06/03 اردبیل
شهادت: 1365/01/27 شلمچه
دانشجوی شهید شهيد يونس زارع

در سوم شهريورماه سال 1347 در یک روز گرم تابستاني در اردبیل به دنیا آمد. او دومین فرزند «الله‌وردی زارع» و خانم «طیّبه ترقّی» بود که با تولّد خود، نور امید را در دل خانواده زنده نمود.
یونس در شش سالگی، یک سال پیش از موعد رسمی، تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان «وحیدی» اردبیل آغاز نمود و با هوش و ذکاوتی که داشت، مراتب تحصیل را یکی پس از دیگری سپری نمود. وی در کنار درس و تحصیل، علاقه‌ی زیادی به فراگیری قرآن کریم داشت و در اغلب کلاس‌های آموزشی قرآن در اردبیل شرکت می‌نمود و در مسابقات مختلف دانش‌آموزی نیز عناوین متعددی در سطح مدارس شهر کسب نموده بود.
او اوّل راهنمایی را در مدرسه «ارباب‌زاده» و دوم و سوم راهنمایی را در مدرسه «ابوذر» اردبیل به اتمام رسانید و در سال 1361 در دبیرستان «آیت الله سعیدی» مشغول ادامه‌ی تحصیل شد.
یونس که از سال 1364 در پایگاه «شهید مصطفوی» شروع به فعّالیّت کرده بود، از همان دوران تحصیل در دبیرستان، پایش به جبهه و جنگ باز شد و بارها در مقاطع مختلف، عازم مناطق عملیّاتی گردید.
وی در سال 1364 در رشته‌ي «فرهنگ و ادب»، دیپلم خود را دریافت نمود و با قبولی در کنکور سراسری، در رشته‌ي «کارشناسی حقوق» دانشگاه شهید بهشتی تهران قبول شد و با ثبت نام در دانشگاه، مشغول تحصیل گردید. امّا دوران دانشجویی‌ یونس چندان به طول نیانجامید، زیرا او که دانشگاه جبهه را در خودسازی خویش، مؤثرتر یافته بود، در همان سال اوّل دانشگاه، دوباره عزم جهاد نمود و این بار از بسیج تهران عازم جبهه شد و در بیست و هفتم فروردين‌ماه سال 1365 در حالی که به عنوان «آرپی‌جی»‌زن در منطقه‌ی عملیّاتی «شلمچه» مشغول مبارزه بود، مفقودالاثر گردید و يازده سال بعد، در تاریخ 16/4/1376 پیکر مطهّرش با افتخار به آغوش وطن بازگشت و در گلزار «غریبان» اردبیل به خاک سپرده شد.

هیچ‌کسی نمي تواند مرا بگيرد
«در سال‌هاي انقلاب، زماني که يونس بچه‌ای 10 ساله بود؛ علاقه‌ی زیادی به شرکت در تظاهرات و راهپیمایی‌ها داشت. هرچقدر که من می‌گفتم این کارها خطرناک است و از رفتن او ممانعت می‌کردم، فايده‌اي نداشت و اغلب همراه بزرگترها به تظاهرات می‌رفت و با دستهاي کوچکش، عکس‌هاي امام را به ديوار مي‌چسباند و در راهپیمایی‌ها و مبارزات شرکت می‌نمود.
من مي‌ترسيدم که مبادا او را بگيرند و شکنجه کنند. ولي او به من دل‌داری می‌داد و در حالی که در حیاط می‌دوید و ادای فرار کردن را درمی‌آورد، مي‌گفت: «ببین مادر با چه سرعتی می‌دوَم! با این سرعت، هيچ‌کس نمي‌تواند به من برسد و مرا بگيرد.»

من بچه نیستم
«يونس هميشه آرزو داشت به جبهه برود، ولي من چون او را خيلي دوست داشتم؛ اجازه نمی‌دادم. يک روز با ناراحتي پیش من آمد و گفت: «ديدي چه شد؟ تو اجازه ندادي من به جبهه بروم و جنگ دارد تمام مي‌شود!»
گفتم: «تو هنوز بچه‌اي، چه کار به جنگ داری؟ و بعد ادامه دادم: با این سنّ و سال، در آنجا هيچ‌کاری از دستت برنمی‌آید» با ناراحتی جواب داد: «نه مادر، من ديگر بزرگ شده‌ام و بچه نيستم. من خيلي کارها در آنجا مي‌توانم انجام بدهم. تو را به خدا اجازه بده من به جبهه بروم.» اصرار و التماس‌هایش به حدّی بود که دیگر نمی‌توانستم مقاومت کنم و به ناچار، اجازه دادم. يونس از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید. انگار دنیا را به او داده بودند.»

جبهه منتظر او بود
«هيچ‌وقت نتوانست رفتن به جبهه را فراموش کند. وقتي هم به مرخصي مي‌آمد، خيلي زود به منطقه برمي‌گشت. يک روز که قرار بود از میدان «خاتم النبیین» اردبیل اعزام شود؛ تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده، اجازه ندهم تا او به جبهه برود. به دنبالش رفتم و در آنجا يکی از مسؤولان را ديدم و گفتم: «آقا، تو را خدا يونس را نبريد. او سه روز است که از جبهه آمده و محصّل است و باید به مدرسه برود.» آن مرد جواب داد: «حاج خانم، پسرت خودش آمده و ثبت نام کرده. مگر شما خبرنداريد؟» گفتم: «نه خیر آقا، من اجازه نداده‌ام» گفت: «اگر این‌طور است، من او را برمی‌گردانم. امّا شما بايد خوشحال باشيد که چنین فرزند شجاعی دارید که با این سن و سال، می‌خواهد به جبهه برود.»
یونس را پیدا کردم و در حالي که به شدت از دست من ناراحت بود، او را به خانه آوردم. آن روز، ساعتِ دو بعداز ظهر، زمان اعزام بود و اتوبوس‌ها حرکت می‌کردند. برای همین، او را تا ساعت سه در خانه نگه داشتم و بعد از آن که ديگر مطمئن شدم اتوبوس‌ها رفته‌اند و یونس نمي‌تواند برود، او را به حال خودش رها کردم.
ساعت سه بود که او با ناراحتی از خانه بيرون رفت. امّا تا غروب، هرچه منتظرش ماندم، به خانه برنگشت. شب تا صبح گريه کردم و هنوز خبری از یونس نشده بود. فردای آن روز، تلفن زد و گفت: «مادرجان، ناراحت نباش. من الآن جبهه هستم و چند روز ديگر برمی‌گردم. تو را خدا حلالم کن که بدون اجازه‌ی شما آمدم.»
بعداً فهمیدم که در آن روز، از بخت و اقبالِ یونس، ساعت اعزام تغيير کرده و چند ساعتی به عقب افتاده بود و یونس بعد از بيرون آمدن از خانه، دوباره به کاروان رزمندگان پیوسته و با آنها اعزام شده بود. انگار جبهه نیز منتظر او بود و همه‌ی اتّفاقات، دست به دست هم می‌داد تا یونس را به آرزویش برساند.»

همدردي با رزمنده‌ها
«او هميشه به ياد جبهه و دوستانش در جبهه‌ها بود و هر وقت به مرخصي هم مي‌آمد، به ياد همرزمانش، بسیار کم غذا مي‌خورد و شبها جاي راحت نمي‌خوابيد.
وقتی که یونس روی موکت یا زمین مي‌خوابيد، من که مادرش بودم، ناراحت مي‌شدم و به او اصرار مي‌کردم که غذا بخورد و روي تشک بخوابد. امّا او جواب می‌داد: «تو شرایط جبهه را ندیده‌ای و نمي‌داني که رزمنده‌ها در مقابل توپ و تانکِ دشمن، چه سختي‌هایي مي‌کشند. آنها شبها تا صبح نمی‌خوابند و بیدار می‌مانند و مبارزه می‌کنند، تا مردم راحت بخوابند. اگر تو هم شرايط زندگي آنها را مي‌ديدي، روی موکت که هیچ، بلکه مي‌رفتي و در حياط بر روی زمین مي‌خوابيدي.»

  • ‌شناسه: 19
  • ‌بازدید: 86
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 06:27:03
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
پانزده منهای یک