شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید ناصر رسولی جمادی

فرزند: مصطفی
دانشجوی: معارف اسلامی، دانشگاه آزاد اردبیل
تولد: 1342/01/01 روستای جمادی، اردبیل
شهادت: 1365/12/04 شلمچه
دانشجوی شهید ناصر رسولی جمادی

زماني که بهار، عطر دل‌انگيزش را در طبيعت پراکنده می‌کرد و طبيعت، لباس سفيد خود را عوض مي‌كرد و سبزينه‌پوش می‌شد، در روز اول فروردین ماه سال 1342، ناصر در خانواده‌اي فقير امّا مؤمن و متدیّن، در روستاي «جمادي» اردبیل چشم به دنيا گشود.
چندسال بیشتر نداشت که پدرش از دنیا رفت و شرایط مالی خانواه بدتر شد. ناصر با توجّه به شرایط خانواده، از همان دوران کودکی، دوشادوش برادر بزرگ‌ترش در روستا مشغول به كار شد و در تأمین معاش خانواده کوشید.
با رسیدن به سن تحصیل، در مدرسه‌ی ابتدایی روستا که از بخت و اقبال ناصر، در همان سال دایر شده بود، ثبت نام نمود و مشغول تحصیل گردید. تا کلاس چهارم را در روستاي زادگاهش تحصیل نمود و چون کلاس پنجم در روستای جمادي نبود، در مدرسه‌ي روستاي «قلعه‌جوق» سال آخر مقطع ابتدایی را تمام کرد. او برای ادامه‌ی تحصیل در مقطع راهنمایی، باید به شهر می‌رفت. برای همین مجبور شد تا با وجود همه‌ي سختی‌ها و مشکلاتی که وجود داشت، به اردبيل مهاجرت نماید. مدّت کوتاهی در خانه‌ی عمو و عمه‌اش اقامت کرد و به درسش ادامه داد؛ امّا بعد از مدّتی، در یکی از مسافرخانه‌های شهر، با این شرط که ضمن کار در مسافرخانه، شب‌ها نیز در همان‌جا اقامت نماید و به درسش ادامه بدهد؛ مشغول به کار شد.
او از همان دوران، به جريان خروشان انقلاب پيوست و با شرکت در راهپيمایي‌ها و سخنرانی‌ها و مخصوصاً حضور در مجالس سخنرانی آيت الله مروج(ره)، هرچه بیشتر در جریان مسائل انقلاب قرار ‌گرفت.
در آن زمان، حزب‌ها و گروه‌های مختلفي در جامعه فعّال بودند که هریک عقايد خودشان را تبلیغ می‌کردند. ناصر، با وجود آنکه در آن دوران در دبیرستان تحصیل می‌کرد و هنوز دانش‌آموزی بیش نبود، امّا با زبان گویا و اطّلاعات خوبی که داشت، از چهره‌های شاخص بحث و مناظره با کمونيست‌ها و دیگر گروههای شهر بود که با دلائل و آيات قرآني و احاديث مستند، عليه آنها استدلال مي‌کرد و آنها را محکوم مي‌نمود.
او بعد از انقلاب نیز در پايگاه مسجد «ميرزاعلي‌اکبر» اردبیل، حضوری فعّال داشت و با صداي خوب و گوش‌نوازی که خداوند به او عطا کرده بود، در مراسم مذهبی و دعاي مسجد، نوای عارفانه‌اش، گوش جانها را نوازش می‌داد و با مداحي حزن‌انگیزش، اشک از چشمان همه سرازیر می‌کرد.
فعّاليت در پايگاه مسجد ميرزاعلي اکبر، او را با افراد وارسته و بزرگواری آشنا نمود. اشخاصّی همچون: مرحوم آيت الله مروّج، شهيد اصغر باقري خيرآبادي، برادران شهيد سليم و سلمان نوعي اقدم و بسیاری دیگر از جوانانِ مذهبی و پرشور مسجد که بعدها اغلب آنها نیز به شهادت رسیدند.
وی که در تمام مدّت تحصیل، در طول روز کار می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند، برخلاف همه‌ی سختی‌ها و مشکلات، در سال 1362 از دانشگاه آزاد اردبیل، در رشته‌ي «معارف اسلامی» پذيرفته شد و در حالی که همزمان با تحصیل در دبیرستان و دانشگاه، تحصیل دروس حوزوي را نیز شروع کرده بود، در همان سالها، به استخدام «کمیته پخش مصالح ساختمانی» که زیر نظر بخشداری مرکزی اردبیل فعّالیّت می‌کرد، درآمد و به انجام وظیفه و خدمت به مردم و همشهریانش پرداخت. ناصر در سال 1363 ازدواج نمود كه همسرش، خانم «سوسن مهرداري» درباره خاطرات آن روزها چنين مي‌گويد:
«بزرگ‌ترين دليلم براي شروع زندگي مشترک با ناصر، ايمان وصداقتش بود. مدّت زمان زندگي مشترکمان نزديک به دو سال طول کشید و حاصل اين ازدواج، دختري به نام خديجه است که در زمان شهادت پدرش هشت ماهه بود.»
او با همه‌ی مشاغل و فعّالیّت‌هایش و با وجود عشق و علاقه‌ای که به تحصیل و کسب دانش داشت، هرگز اجازه نمی‌داد تا این مسائل او را از آرمان و هدف بزرگش که حضور در جبهه‌های جنگ و دفاع مقدّس بود، باز دارد. برای همین در مواقع متعدد، هرجا که فرصتی می‌یافت، رهسپار میادین جنگ می‌شد و دوشادوش رزمندگان اسلام به مبارزه با متجاوزان بعثی می‌پرداخت.
تا اینکه كم‌كم لحظه‌ی موعود فرارسید و او در چهارم اسفندماه سال 1365 در منطقه‌ی عملیّاتی «شلمچه»، در کنار «نهر جاسم» و در جریان عملیّات کربلای5، درحالی که به عنوان «تک‌تیرانداز» انجام وظیفه می‌نمود، با اصابت گلوله به قلبش، به شهادت رسید. هم‌رزمش، نحوه‌ی شهادت او را این گونه شرح می‌دهد:
«در زمان حمله و عمليات، ناصر ابتدا از دستش تير خورد. به او گفتم: «دیگر جلو نرو و برگرد.» قبول نکرد و رفت. بار دوم، گلوله‌اي به قلبش اصابت كرد و او به فيض شهادت نائل آمد.»
پیکر پاک ناصر، بعد از تشییعی باشکوه در اردبیل، در آرامستان «غریبان»، به خاک سپرده شد. به این ترتیب ناصر به حق پیوسته بود، همچنان که سالها پیش در دفتر خاطراتش به نقل از خواجه عبدالله انصاری، نوشته بود:
«دل از جان مي‌پرسد: «اوّلِ اين کار چيست و آخر اين کار چه؟» جان جواب داد: «اَوّلهُ فَنا، آخرهُ بَقا و ثَمَرتهُ وَفا» فنا از خود رَستن است، وفا کمرِ خدمت بستن و بقا به حق پيوستن.»

آشتی کنان
«با اين که بچه بود و سن و سالي نداشت، اما روحش بزرگ و متعالي بود. به فاميل‌ها و آشنايان خيلي احترام مي‌گذاشت و بسیار مهربان بود. روزي در ماه رمضان، موقع افطار به خانه آمد و با دیدن افطاري مفصّلی که درست کرده‌ بودم، گفت: «مادر، مدّتی است که پسرعمو و پسرعمه‌ات با هم قهر هستند و اختلاف دارند، حالا که اين همه غذا پخته‌اي، بهتر است آنها را هم به افطار دعوت کني و آشتي بدهي.»
با اين حرف او که در آن زمان بچه‌ای 13 یا 14 ساله بود، تعجّب کردم و با خودم گفتم: «چرا تا حالا خودم به اين فکر نيفتاده بودم؟» من در آن روز، به توصیه‌ی ناصر گوش کردم و با دعوت از آن دو نفر، آنها را به خير و خوشي با هم آشتی دادم.»

مسلمانی ما
«چند سالی می‌شد که ناصر در اردبيل ساکن شده بود و در آنجا کار می‌کرد و درس می‌خواند. انقلاب به اوج خود رسیده بود و شهرهای مختلف، هر روز شاهد تظاهرات و مبارزات مردم انقلابی بود، امّا هنوز در روستای ما چندان حرکتی به چشم نمی‌خورد.
ناصر که در آن زمان به مبارزان انقلابی اردبیل پیوسته بود، یک روز به روستا آمد و مردم ده را در مسجد جمع کرد و در مورد انقلاب و امام، براي آنها سخنراني کرد و شور و شوقی در روستا به راه انداخت و با حرفهای خود، جرقه‌ی انقلاب را در روستا زد. این بیت شعر را از سخنرانی آن روز او، كه با شور و شوقي وصف نشدني قرائت مي‌كرد براي همیشه به یاد دارم:
آبادي بتخـانه ز ويـرانی ماست
جمعیّت کــفر از پريشـاني مــاست
اسلام به ذات خود ندارد عيبي
هر عيب که هست از مسلماني ماست»

شرط ازدواج
«از سال 1360 در پايگاه «مسجد ميرزاعلي اکبر» با او آشنا شدم. او داراي روحي الهي بود و هميشه مي‌گفت بايد همه چيزِ خود را فداي دين بکنم. از طريق من با دختر يکي از فاميل‌هاي ما آشنا شد و تصمیم به ازدواج با او گرفت. يک روز، اوايل سال 1363، به اتّفاق هم به خواستگاري رفتيم. مقدّمات مراسم انجام شد و ناصر، مادر و برادر و خواهرانش را به اردبيل آورد و عصر آن روز آنها عقد کردند.
او قبل از خوانده شدن خطبه‌ی عقد، با عروس صحبت کرده و به او گفته بود: «من به زودی به جبهه خواهم رفت و ممکن است شهيد بشوم، اگر با این شرایط راضي هستي، ازدواج با من را قبول کن و در غير اينصورت مجبور به اين كار نيستي همسرش هم پذيرفته بود و آنها پس از مراسمی مختصر، زندگي ساده و بي‌آلایش خود را شروع کردند.»

خواب نوشین
«وقتی که در کميته‌ی پخش مصالح ساختماني کار مي‌کرد؛ خيلي مراقب بود که حقّي از کسی ضايع نشود. او اغلب اوقات، خودش به روستاها سر مي‌زد و از نزديک، نياز افرادی را که تقاضا داده بودند، بررسي مي‌کرد و بعد از آن با درخواست آنها موافقت مي‌کرد.
ناصر در کميته‌ی مصالح، سه هزار تومان حقوق مي‌گرفت و بيشترِ آن را لوازم التحریر مي‌خريد و در بين بچه‌هاي روستاي «جمادي» پخش مي‌کرد. یک بار که براي سرزدن به خانواده، به روستا آمده بود؛ شب، موقع خواب، مادرم برای او لحاف و تشک پهن کرده بود، امّا او آنها را کنار زد و بر روی موکت خوابید و ‌گفت: «اگر جاي خوابم راحت باشد، فردا صبح خواب مي‌مانم و نماز صبحم قضا مي‌شود.»

خارج از نوبت
«در اوائل انقلاب، در شهرهای مختلف کشور، ستادهای ازدواج تشکيل شده بود که به زوج‌هاي جوان، لوازم اوّليه‌ی زندگي اعطا مي‌کرد. در آن موقع، ناصر هم تازه ازدواج کرده بود. یک روز، مادرزنش براي گرفتن سهميه‌ی لوازم خانگی، به ستاد ازدواج اردبیل مراجعه مي‌کند. دوستان ناصر که در ستاد کار می‌کردند، او را می‌شناسند و خارج از نوبت، حواله‌ي آنها را مي‌دهند. ناصر وقتي جريان را مي‌فهمد، از دوستانش مي‌پرسد: «آيا نوبت من رسيده بود؟» آنها مي‌گويند: «چهار ماه به نوبت شما مانده بود، ولی ما به خاطر تو، زودتر حواله را دادیم.» ناصر فوراً حواله را پس مي‌دهد و مي‌گويد: «لطف کنید و هر وقت که نوبتم شد، در نوبت خودم به من حواله بدهيد.»

جواب خدا را چه می‌دهی؟
«تقریباً سه روز می‌شد که من از منطقه به مرخصي برگشته‌ بودم. به دليل مشغله‌ی زیاد، هنوز نتوانسته بودم به خانواده‌ام سر بزنم. مرا در پايگاه ديد و گفت: « تو مي‌خواهي جواب خدا را چه بدهي؟» با تعجّب پرسيدم: «مگر چه شده؟» گفت: «مي‌خواهي چه بشود؟ چند روز است که از منطقه آمده‌اي و هنوز به خانواده و مادرت سر نزده‌اي.» سرم را پایین انداختم و گفتم: «راست مي‌گويي.» و به طرف خانه حرکت کردم.»

دعای تعزیه
«ناصر، هر سال، در مراسم تعزیه‌خوانی روز عاشورا در روستا، نقش امام حسين7 را بازي مي‌کرد و به اصطلاح، «امام‌خوان» بود. آخرين سالي که با حضور ناصر در روستا، مراسم تعزیه اجرا شد؛ او در وسط ميدان، هنگامی که در نقش امام حسین7 به شهادت رسید، در حالی که گریه می-کرد، دستهایش را به طرف آسمان بلند نمود و دعا کرد: «خدايا، توفیق شهادت را به ما هم عطا بفرما و ياري کن تا ما هم از شهدای راه اسلام باشیم.» در آن لحظه، همه‌ی حاضران در مراسم، با صدای بلند «آمين» -گفتند.
چند ماه بعد که ناصر به شهادت رسید، همه به یاد اتّفاق آن روز و دعای خالصانه‌ی او افتاده بودند و می‌گریستند. حالا دیگر دعایش اجابت شده بود و او نیز به خیل شهدای اسلام پیوسته بود.»

وسایل اضافی
«در سال 1365، آخرين باري که به منطقه اعزام مي‌شد، یک روز قبل از اعزام برای خداحافظی، پیش من آمده بود. در آن زمان من در روابط عمومي یکی از ادارات کار مي‌کردم.
موقع خداحافظی، دیدم کیسه‌ای در دست دارد. کنجکاو شدم و پرسيدم: «داخل آن کیسه، چيست؟» جواب داد: «بعضی از لوازم اضافي من است که مي‌خواهم به نيازمندان بدهم.» او خداحافظی کرد و رفت و مدّتی بعد، خبر شهادتش را از طريق پايگاه شنیدم.»

نمی‌توانم منتظر بمانم
«در سال 1365 من زخمي شده بودم و در شيراز بستري بودم. ناصر این خبر را شنيده بود و در حال اعزام به منطقه، از دوستانش در تهران جدا شده و به ديدار من آمده بود. گفتم: «ناصر، چرا پایگاه را ترک کردی و از اردبیل خارج شدی؟ مگر من پايگاه را به تو و نجفي نسپرده بودم؟» گفت: «ديگر نمي‌توانستم در اردبیل بمانم و باید به جبهه می‌رفتم. الآن هم عازم منطقه هستم و فقط خواستم تا قبل از اعزام؛ از تو خداحافظي بکنم.»
«گفتم: پس باهم برويم.» «گفت: امروز بايد حركت كنيم» ولي من چون از طرف نيروي مقاومت بسيج، به دليل سازماندهي نيروها، محدوديت داشتم، نمي‌توانستم همان روز حرکت کنم. گفتم: «چند روزی صبر کن تا کارها را سر و سامان بدهم و بعد از آن، باهم برويم.» گفت: «فلاني، من نمي‌توانم منتظر بمانم. شنیده‌ام که عمليات شروع شده است و من بايد هرچه زودتر خودم را به منطقه برسانم. بعد از پايان عملیّات، ديگر رفتن ما چه سودی دارد؟»
از زماني که که دوست و يار صميمي او، اصغر باقري خيرآبادي ، شهيد شده بود، عرصه‌ی زندگی برايش تنگ شده بود و خيلي عجله داشت که هرچه زودتر برود، مثل اينکه دعوت شده بود و بايد مي‌رفت. او در آن روز، منتظر من نماند و رفت و مدّتی بعداز آن، خبر شهادتش آمد.»

عکس فرزند
«دخترش شش ماهه بود که ناصر به منطقه اعزام شد و در هشت ماهگی دخترش، او شهيد شد. برای همین، ناصر هرگز دخترش را سیر ندید. زمانی که در جبهه بود، به پدرزنش، «فريدون مهرداري»، که او هم در آن زمان در منطقه و در واحد پشتيباني خدمت می‌کرد، گفته بود: «عکس دخترم را وقتي از مرخصي برگشتي هم بياور تا او را ببينم.» آن عكس تا روزهاي آخر مونس هميشگي‌اش بود و وقتي پیکر بی‌جان ناصر آمد، عکس دخترش روي سينه‌اش بود.»

فروش کتاب
«سال 1365 بود. چند ماهی قبل از شهادتش بود که یک روز به پايگاه آمد وگفت: «مي‌خواهم کتابخانه‌ام را بفروشم.» گفتم: «خیر است، چه اتّفاقی افتاده که می‌خواهی کتاب‌هایت را بفروشی. تو که عاشق کتاب‌هايت بودي.» گفت: «به پولش نياز دارم» گفتم: «اگر پول مي‌خواهي، مدیون هستی اگر به من نگویی» جواب داد: «نه، قرض نمی‌خواهم. فقط به پول اين کتابها نياز دارم.» آن روز، منظور او را متوجّه نشدم.
چند سال بعد از شهادتش، روزی در فرمانداري نشسته بودیم و با جمع دوستان، ذکر خاطرات ناصر بود که سرايدار اداره، خاطره‌ی به یاد ماندنی و عجیبی را از ناصر تعریف نمود و گفت: «من هم او را مي‌شناختم. با اين که از من کوچکتر بود، امّا در حقّ من پدري مي‌کرد. چند ماه قبل از شهادتش، پسرم از دانشگاه قبول شده بود، امّا من پولي براي تحصيل او نداشتم و ناراحت بودم. یک روز، ناصر را ديدم و ماجرا را برایش تعريف کردم. گفت: «قبولي در دانشگاه که ناراحتي ندارد، تو الآن بايد شيريني بدهي.» بعد خودش رفت و يک جعبه شيريني خريد و از طرف من در فرمانداري پخش کرد. چند روز بعد، او مقداري پول به من داد و گفت: «فعلاً با اين پول پسرت را به دانشگاه بفرست، برای بعد هم خدا کريم است.» من با شنیدن اين خاطره، یاد اتّفاق سال 65 افتادم و فهمیدم که ناصر در آن موقع، با فروش کتابخانه‌اش، داشت مخارج ثبت‌نام پسر سرایدار را در دانشگاه تهیّه می‌کرد.»

بایاتی
ناصر، ذوق شاعری هم داشت و گاهی اشعاری به زبان ترکی می‌سرود که در اصطلاح «بایاتی» نامیده می‌شود. بایاتی‌های زیر، از سروده‌های اوست که با دست‌خط خویش در دفترش نگاشته است:
آغــاشدا خـَـزَل آغلار يِل ورار خزل آغلار
يول ويرون ننم گلسين هاميدان گوزل آغلار
***
عزيزيم گوله گوله سوز دانش گوله گوله
بــالامي جبهه لره يولاسالديم گوله گوله
***
عزيزيم غنچه آچار باهاردا غنچه آچـار
شهيدين قزل قاني لاله تک غنچه آچار
***
عزيزيم شيرين شيرين سوزلرين شيرين شيرين
بلــبل اول نـوا ايلــه گــوللره شيـرين شيـرين

گزیده‌ای از نامه‌های شهید
«...مهر و سپاس بي‌پايان حضرت دوست را که توفيق انجام فرایض ديني‌اش را به بند‌ه‌ی حقير و کثير الذّنب خود عطا فرمود. و درود و سلام بر پيامبر اسلام و ذريّه‌ی پاک و معصومش که همانا چراغ هدايتي براي امت اسلام، جهت سير الي الله مي‌باشند و الگوهايي هستند که تا ما با مد نظر قرار دادن فرازهاي زندگانيشان، و مواضعي که در لحظات حساس زندگيشان اتخاذ کردند، راه و روش چگونه زیستن را بياموزيم...
بايد از سيّدالشهدا بياموزيم که هرچه شدائد ومصائب افزون‌تر شد، نه تنها به خدا شِکوه وناله نکنيم، بلکه ايمان و اعتقادمان به دين و خدا استوارتر شود. متأسفانه، نقطه ضعف اکثر مسلمين در اين است که با کوچک‌ترين مشکلي به خدا، العياذ بالله، مظنون مي‌شوند؛ در حالي که در مواضعي از زندگي انسان، خداوند عظيم، ايشان را با همين مشکلات مي‌آزمايد تا نيک و بد از هم مشخص شود و به انسان بنماياند که غرور تو به خودت بيجاست زيرا با کمترين فشاري از کوره در رفتي و تسلط بر خودت نداري. در همين مواقع است که انسان بايد رو به سوي خدا کند و لذا طلب فرج و گشايش کند که اين شيوه‌ی ائمّه: است. خداوند به ما توفيق عمل به رهنمودهاي حضرات ائمه را عطا فرمايد که سعادت اخروي ودنيوي‌مان در عمل به همان رهنمودهاست...»

وصيّت‌ نامه
«...عزيزان من، از شما مي‌خواهم در فقدان بنده که عمري شما را اذيّت و آزار نمودم و نتوانسته‌ام فرزند خوبي برايتان باشم، صبور و بردبار باشيد و گريه‌تان طوري نباشد که دشمنان اسلام و انقلاب شاد شوند و به وجد آيند. از برادرانم مي‌خواهم که سنگر من را خالي نگذارند و در صورتي که برادرانم چنين نکردند، از مادرم تقاضا دارم در صورتي که اسلام اجازه فرمايد، اسلحه بدست گيرد و مبارزه کند؛ زيرا اين دفاع مقدّس براي حفظ قرآن و حريم اسلام است و اهميّت بسيار دارد.
حتّي الامکان سعي کنيد هزينه‌ی کمتري خرج کنيد و به محرومان کمک بيشتري نمایيد. وقتی صله‌ی ارحام انجام مي‌دهيد، از محروم‌ترها شروع نمائيد. سعي کنيد عملتان بيشتر از قولتان باشد...
برادران ارجمندتر از جانِ بي‌ارزشم، خواهش و تمنّا مي‌کنم که هميشه خردامندانه زندگي کنيد و بچه‌ها را به درس و مدرسه تشويق کنيد و حتماً خود و فرزندانتان را از محيط بد نجات دهيد و شرمنده‌ی آينده‌ی خود و فرزندانتان نباشيد. قهرمان باشيد و با عطوفت بيشتر زندگي نماييد....
دخترم را به تحصيل وادار کنيد. به او دروغ نگوييد. اگر درباره‌ی اين‌جانب از شما سؤالي کردند، بگویيد پدرت در راه اسلام و حجاب، به دست مستکبران جهاني کشته شد...
ما در شهر منزل مسکوني نداريم و مردم جهت رفتن به روستای «جمادی» اذيّت مي‌شوند، مي‌خواهم جهت تبريک و تسليت‌گويي، به پايگاه مقاومت بسيج مسجد ميرزاعلي اکبر مرحوم مراجعه کرده، آنجا را خانه‌ی ما محسوب فرمايند که اين برايم افتخار آفرين است...»

  • ‌شناسه: 17
  • ‌بازدید: 96
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/07 - 06:12:08
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
سی به‌اضافه دو