شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید رسول خلیل آبادی

فرزند: ابوالفضل
دانشجوی: روانشناسی، دانشگاه تبریز
تولد: 1335/06/01 اردبیل
شهادت: 1357/11/22 تهران
دانشجوی شهید رسول خلیل آبادی

در روز اوّل شهریورماه سال 1335 در خانواده‌ای محروم در محلّه‌ی «ابراهیم‌آباد» اردبیل به دنیا آمد. او دومین فرزند خانواده بود. خواهر بزرگترش، «معظّمه»، یک سال پیش از او به دنیا آمده بود. پدر و مادرش، «ابوالفضل» و «اعظم» که با هم نسبت پسردایی و دختر عمّه هم داشتند، سه سال پیش از تولّد او با هم ازدواج کرده بوند.
پدر رسول با پدر و مادر و سه تن از برادرانش در یک خانه‌ی قدیمیِ بزرگ باهمدیگر زندگی می‌کردند و همه‌ی اعضای این خانواده بزرگ، از مرد و زن، به شغل «قالی‌بافی» مشغول بودند و هر روز از سر صبح تا پاسی از شب، پای «دارِ قالی» مي‌نشستند و کار می‌کردند.
یک سال از تولّد رسول نگذشته بود که دست تقدیر او را از نعمت پدر محروم کرد. ابوالفضل که سال‌ها از درد کُلیه رنج می‌برد، با وجود مراجعات مکرر به پزشکان مختلف در اردبیل و تبریز و تهران، سرانجام در سال 1336 به دور از چشم اعضای خانواده، در تهران جان سپرد.
چند ماه پس از این حادثه، «کربلایی اروجعلی»، پدربزرگ رسول، با توجّه به محبّت و تعصّبی که به عروسش داشت، او را به عقد پسر کوچکش مجید که مشغول خدمت سربازی بود، درآورد.
اعظم، مادر رسول، زنی صبور و هنرمند بود که به شغل خیّاطی می‌پرداخت و با استادی و مهارتی که در این کار داشت، کمک خرج خانواده بود. او پس از به دنیا آوردن دختری دیگر به نام فاطمه از دومین زندگی مشترک، در سال 1338 به هنگام زایمان سوم، چشم از جهان فرو بست تا رسول در سه سالگی، از نعمت مادر نیز محروم گردد و به همراه خواهرش در پناه پدربزرگ و مادربزرگش قرار گیرد. پدربزرگ رسول، مردی مؤمن و باتقوا بود که ضمن حمایت و سرپرستی رسول و خواهرش، از تعلیم و تربیت آنها و بخصوص آموزش قرآن به آنها، از همان سنین کودکی، غفلت نمی‌ورزید.
معظّمه، خواهر بزرگتر رسول هم نقش مهم و مؤثّری در حمایت و پرورش رسول داشت و با آن سن و سال اندکش، می‌کوشید تا جای خالی مادر را برای برادرش پُر کند و همیشه مواظب او باشد. عشق و محبّتی که بین این خواهر و برادر بوجود آمده بود، ریشه در این دوران سخت و فداکاری‌های دلسوزانه‌ی خواهر داشت.
رسول دوران کودکی و نوجوانی را با همه‌ی سختی‌ها و مرارت‌هایش سپری نمود و با موفّقیّت پلّه‌های درس و تحصیل را یکی پس از دیگری طی کرد تا اینکه در سال 1353 با اخذ دیپلم و شرکت در کنکور سراسری، از رشته‌ی «روانشناسی» دانشگاه تبریز قبول شد و جهت ادامه‌ی تحصیل، رهسپار دانشگاه شد.
وی که در این دوران، به فعّالیّت‌های انقلابی پیوسته بود، با وجود فعّالیّت گروه‌های مختلف سیاسی در دانشگاه اعمّ از احزاب و گروه‌های چپ و غیره، به جمع دانشجویان مذهبی پیوسته و دل به امام امت بست.
در سال 1355 در کلاس درس، به استادی که به طرفداری از رژیم شاه سخن می‌گفت، اعتراض نمود و این اعتراض منجر به درگیری او با آن استاد شد. مسؤولان دانشگاه با تشکیل کمیته‌ی انضباطی، او را به خاطر درگیری با استاد به مدّت دو سال از دانشگاه معلّق نمودند و با نامه‌ای به اداره‌ی وظیفه عمومی، رسول را جهت گذراندن خدمت سربازی معرفی کردند. رسول نیز بعد از طی دوره‌ي آموزشی در پادگان «عجب‌شیر»، در شهر مراغه مشغول انجام خدمت سربازی گردید.
فعّالیّت‌های عقیدتی و انقلابی او در پادگان مراغه نیز تعطیل نشد و بارها به خاطر همین فعّالیّت‌ها دستگیر و بازداشت شد و اضافه خدمت گرفت. پس از حکم امام مبنی بر دعوت از نظامیان جهت ترک پادگان‌ها، رسول جزو اوّلین سربازانی بود که از پادگان مراغه فرار کرد و به اردبیل بازگشت.
پس از بازگشت امام خمینی(ره) در 12 بهمن، رسول که عشق و ارادت عمیقی به امام داشت، به شوق دیدار امام، به همراه یکی از دوستانش راهی تهران شد و بعد از دیدار با امام در روز 22 بهمن 1357، به هنگام درگیری با افسران دانشگاه افسری در خیابان «سپه» تهران، به وسیله‌ی تعدادی از نیروهای نظامی داخل دانشکده به رگبار بسته شد و با اصابت گلوله به سرش در همانجا به شهادت رسید و پیکر پاکش در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

اوّلین شعار
«من و رسول در ساختن بمب‌های فتیله‌ای که در مبارزات عليه رژيم شاه استفاده می‌شد، مهارت زیادی داشتیم. مواد اوّلیه ساخت این بمب‌های صوتی، به وسیله یکی از دوستان‌مان از تهران به تبریز آورده می‌شد و بعد از اینکه من و رسول آنها را درست می‌کردیم، بچه‌ها آنها را در دانشکده‌ها منفجر می‌کردند و کلاسهای درس را به تعطیلی می‌کشاندند. ما از این بمب‌ها در تظاهرات اردبیل نیز بارها استفاده کردیم.
رسول با شجاعت بی‌نظیری که داشت، در اکثر این فعّالیّت‌های مبارزاتی از ما جلوتر بود. در سال 1354، زمانی که هنوز مردم جرأت شعار دادن علنی در شهر را نداشتند، من و رسول و چند نفر دیگر از دوستان، با برنامه قبلی، در حین سخنرانی یکی از روحانیون شهر در مسجد «میرصالح»، به میان جمعیت رفته و همزمان باهم، از دل جمعیّت شعار «مرگ بر شاه»، «درود بر خمینی» سردادیم تا در مردم هم جرأت شعار دادن علیه شاه و تظاهرات ایجاد شود.
این کار در آن مقطع در اردبیل، بسیار خطرناک بود؛ امّا تشویق و جسارت رسول، ما را به این کار وامی‌داشت؛ زیرا ما هروقت با او بودیم، دل و جرأت بیشتری پیدا می‌کردیم و شجاعت‌مان مضاعف می‌شد. تنها چیزی که در تمام این مدّت من در وجود رسول ندیدم، ترس بود.»

بالاترین نمره‌ی انشا
«رسول حافظه‌ی بسیار قوی و تیزی داشت. استعداد و هوش عجیب او، اغلب اطرافیان را به تعجّب وامی‌داشت. یک شب، وقتی در خوابگاه دانشگاه تبریز، هریک از بچه‌ها از خاطرات و شیطنت‌های خود در دوران تحصیل تعریف می‌کردند، من این خاطره را از زبان رسول شنیدم. او می‌گفت: «در دوران دبيرستان روزی معلّم ادبیات، از ما خواست تا درباره‌ی «مادر» انشا بنویسیم. امّا من به خاطر کار، فرصت نوشتن انشا پیدا نکرده بودم. اتّفاقاً اوّلین کسی را که برای خواندن انشا صدا کرد، من بودم. دفترم را برداشتم و پای تخته سیاه رفتم و از روی دفتر سفید، شروع به خواندن انشاء کردم.
با توجّه به اینکه من مادرم را در دوران طفولیّت از دست داده بودم، آن روز تحت تأثیر همه‌ی سختی‌ها و مشقّاتی که در نبودِ مادرم کشیده بودم، مطالب تأثیرگذاری در قالب انشا مطرح کردم. حرفهایم که تمام شد، معلّم بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و مرا تشویق کرد و از من خواست تا دفترم را به او بدهم که نمره بدهد. دفتر را به معلّم دادم، امّا هرچقدر ورق ‌زد، انشا را پیدا نکرد. قبل از آنکه او حرفی بزند، خودم اعتراف كردم و گفتم: «آقاي معلم، من چیزی ننوشته‌ام و همه‌ي آن مطالب را از خودم خواندم.» معلّم با تعجّب نگاهی به من انداخت و بعد در همان دفتر سفید، بالاترین نمره‌ای را که تا آن روز در درس انشا داده بود، برای من نوشت و دفتر را به من داد.»

امسال عید نداریم
«عید نوروز سال 57 بود. برای عید دیدنی به خانه‌ی مادرم که رسول هم با او زندگی می‌کرد، رفته بودم. وقتی وارد خانه شدم، دیدم رسول زیر کُرسی دراز کشیده و سرش را با لحاف پوشانده است. گفتم: «رسول، چرا رفتی زیر کُرسی؟ ناسلامتی عیده! بلند شو بریم عید دیدنی، این چه وقتِ خوابه؟» رسول با ناراحتی جواب داد: «چه عیدی؟! شاه این همه آدم کشته و آن وقت ما هم بیاییم و جشن بگیریم؟»
از شنیدن حرفهای رسول نگران شدم و گفتم: «این حرف‌ها را جایی نزن. کار دست خودت می‌دهی. مگر نمی‌بینی چطور مردم را دستگیر و شکنجه می‌کنند.» گفت: «بالاخره یا من می‌میرم یا شاه! با این همه جوانی که او کشته است، ما امسال عید نداریم. و من اين مطلب را هم همه‌جا می‌گویم.» و بعد از آن هم بلند شد و از اتاق بیرون رفت. رسول در نوروز آن سال، در هیچ عیددیدنی و دید و بازدیدی شرکت نکرد.»

فرار از دست مأمور
«تظاهرات و مبارزات مردمی در اردبیل به اوج خود رسیده بود. یک روز، رسول در حالی که نفس نفس می‌زد و سر و صورتش را با شال‌گردن پوشانده بود، بطوری که فقط چشمانش دیده می‌شد، وارد حیاط منزل شد و با عجله در حياط را پشت سر خودش بست.
ما كه در آن موقع در حياط نشسته بوديم، با دیدن این وضعیّت رسول، نگران شديم و علّت را پرسیديم. رسول جواب داد: «داشتیم جلوی مسجد «میرزاعلی‌اکبر» تظاهرات می‌کردیم که مأموران شهربانی سررسیدند و من و تعدادی از بچه‌ها را دستگیر کردند. آنها می‌خواستند ما را به شهرباني ببرند که من با یکی از مأموران درگیر شدم و او در درگيري، با دست-هایش ریشم را گرفت و با چنان شدتی کشید که موهای محاسنم با پوست صورتم کنده شد، امّا بالاخره من موفّق شدم تا از دست آنها فرار کنم.»
او، سپس شال گردنش را از روی صورت برداشت و چهره‌ی خونینش از پشت شال‌گردن آشکار شد صورتش به شدّت زخمی شده بود و بقایای خون بر صورتش خشکیده بود.»

زیباترین صدای دنیا
«یک روز رسول از من پرسید: «آیا می‌دانی زیباترین صدایی که همیشه منتظر شنیدن آن هستم، چیست؟» با تعجّب گفتم: «نه» گفت: «زیباترین صدایی که همیشه با حسرت، شنیدن آن را آرزو می‌کنم این است که یک بار خداوند در عالم خواب، اسم مرا را صدا بزند! به نظر من، این صدا، زیباترین صدای دنیاست.» بعد آهی کشید و ادامه داد: «ای کاش انسان آن قدر به رشد و کمال برسد که بتواند این پرده‌ای را که بین او و خدا حجاب شده است، پاره بکند و با چشم و گوش بصیرت، خدا را ببیند و صدایش را بشنود.»
آن روز، چیز زیادی از حرف‌های رسول نفهمیدم و خیلی برایم عجیب بود، امّا آن قدر ناب و خالصانه احساسش را برایم تعریف کرد که من هم تحت تأثیر قرار گرفتم و در این حسرت با او شریک شدم.»

  • ‌شناسه: 14
  • ‌بازدید: 84
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/06 - 22:38:39
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
هفت به‌اضافه هفت