شهدای دانشجوی استان اردبیل

شهدای دانشجوی استان اردبیل

زندگی‌نامه، خاطرات و وصایا

دانشجوی شهید نیت علی جمشیدی

فرزند: عباس قلی
دانشجوی: تربیت معلم، شهید بهشتی تبریز
تولد: 1342/01/08 قره قشلاقی، کوثر
شهادت: 1365/10/21 شلمچه
دانشجوی شهید نیت علی جمشیدی

 در هشتمین روز از بهار سال 1342 در روستای «قره قشلاقی» از توابع شهرستان «کوثر»، در خانواده‌ای محروم و کشاورز دیده به جهان گشود. او سومین فرزند از یک خانواده هشت نفری محسوب می‌شد.
پدرش «عبّاس‌قلی» مردی با ایمان و معتقد بود که به کار کشاورزی در روستا مشغول بود و خانم «آقانسا» مادرش، بانویی ساده‌دل و پاک‌دامن بود که با خون دل، فرزندان صالح و پاک نیّت پرورش داده و تربیت می‌کرد. برادر شهید، چنین تصویری از شرایط آن روز خانواده ترسیم می‌کند:
«نیّت‌علی درست در ماه رمضان به دنیا آمد. پدرم به احترام این ماه مبارک، اسم او را نیّت‌علی نهاد. درآن دوران وضعیّت اقصادی خانواده بسیار نامساعد بود. ما زمین کشاورزی بسیار کمی داشتیم و امکانات کشاورزی هم نداشتیم. در کل، پدرم با کار کشاورزی، درآمد اندکی به دست مي‌‌آورد.»
نیّت‌علی، دوران کودکی‌اش را در کوچه‌باغ‌های روستا و یا در دامن سرسبز صحرا، با هم‌سن و سالانش سپری نمود؛ درحالی که در همین دوران، در نزد پدربزرگش که روحانی و عالم روستا بود، به تعلیم و یادگیری قرآن‌کریم مي‌پرداخت و به این ترتیب از همان دوران کودکی و پیش از تحصیلات رسمی، روح پاکش با انوار قرآن آشنا مي‌شد و به فرموده‌ی قرآن کریم:
يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيرًا مِّمَّا كُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتَابِ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ قَدْ جَاءكُم مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ (15) يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (16)
آرى نور و كتابى روشنگر از خداوند به سوى شما آمده است‌ كه خداوند در پرتو آن، كسانى را كه از رضاى او پيروى مى‌كنند به راه‌هاى امن و عافيت رهنمون مى‌گردد، و آنان را به توفيق خويش از تاريكي‌ها به سوى روشنايى بازمى‌برد و به راه راست هدايتشان مى‌كند.»
نیّت‌علی با چنین پیش زمینه‌ای از تعلیم و آموزش، در سن شش سالگی، یعنی در سال 1348 برای تحصیل در مقطع ابتدایی، در مدرسه‌ي «نظام الملک» روستای زادگاهش ثبت نام نمود، در حالی که همزمان با تحصیل، مانند دیگر برادرانش، از کار در زمینهای کشاورزی و کمک به پدرش نیز غفلت نمی‌نمود و بر اثر همین کمک و همیاری‌ها بود که کم‌کم وضعیّت اقتصادی خانواده بهبود می‌یافت و شرایط زندگی بهتر می‌شد.
نیّت‌علی بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی در روستا، در سال 1353 برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی به شهر کوثر رفت و توانست در سال 1356 این مقطع را نیز با موفّقیّت به پایان برساند و برای ادامه تحصیل در مقطع متوسّطه، در مهرماهِ همان سال، در دبیرستان «بوعلی سینا»ی شهر کوثر و در رشته‌ی علوم انسانی ثبت نام نموده و مشغول به تحصیل گردد.
در این دوران که با مبارزات انقلابی مردم ایران مصادف شده بود، وی در جریان انقلاب اسلامی، از دانش‌آموزان انقلابی شهر محسوب می‌شد که در عموم تظاهرات و راهپیمایی‌ها و مراسم مذهبی و انقلابی، حضوری فعّال و چشمگیر داشت.
نیّت‌علی با تلاش و پشتکار، همزمان در دو عرصه‌ی کار و تحصیل فعّالیّت می‌نمود و با همّت و تلاش بسیار، در هر دو عرصه نیز موفق بود و سرانجام در سال 1361 در رشته علوم انسانی دیپلمش را گرفت و در سال 1363، با قبولی در آزمون سراسری، در دانشکده تربیت معلّم «شهید بهشتی» تبریز پذیرفته شد و در رشته «امور پرورشی»، در این دانشکده مشغول تحصیل گردید. او در تاریخ 23/11/1364 در حین تحصیل در دانشگاه، با خواهر یکی از دوستانِ برادرش که بانویی مؤمن و عفیف بود، طیّ مراسم ساده‌ای ازدواج نمود و بعد از ازدواج در خانه‌ی پدری ساکن شد.
نیّت‌علی با وجود اینکه در دانشکده‌ی تربیت معلّم تحصیل می‌کرد و مشغول درس و تحصیل بود، امّا اتّفاقات و اخبار جنگ، آرام و قرارش را گرفته بود و احساس وظیفه برای شرکت در دفاع مقدّس، لحظه‌ای او را آرام نمی‌گذاشت. برای همین، در تابستان سال 1365 دوره‌ی آموزش نظامی را پشت سر نهاد و در آذر ماه همان سال، در حالی که تنها نه ماه از ازدواجش گذشته بود، داوطلبانه از طرف سپاه پاسداران به جبهه اعزام شد.
او در مناطق عملیّاتی جنوب کشور، در کنار هم‌رزمانش مشغول مبارزه با دشمن بعثی گردید و حتّی یک بار از ناحیه‌ی کمر نیز مجروح شد، امّا با وجود جراحت و اصرار همرزمانش برای ترک جبهه؛ همچنان در منطقه باقی ‌ماند و به نبرد با دشمن بعثی ادامه داد؛ تا اینکه در روز بيست و يكم دی ماه سال 1365، هنگام انجام وظیفه به عنوان «بی‌سیم‌چی» در حین عملیّات کربلای 5 و در منطقه «شلمچه»، براثر اصابت ترکش به گلو و شکم، جان به جان آفرین تسیلم نمود و به دیار عاشقان حق شتافت. مرقد مطهّر شهید، در قبرستان عمومی روستای «قره قشلاقی» شهرستان کوثر واقع است.

وداع آخر
«وقتی نیّت‌علی می‌خواست به جبهه برود، باید اوّل به خلخال می‌رفت و از آنجا عازم جبهه می‌شد. برای همین، من هم آماده شده بودم تا برای بدرقه‌اش همراه با پسرم، به خلخال بروم. امّا او مخالفت کرد و گفت: «کار ما در آنجا زیاد طول می‌کشد و تو در آنجا معطّل می‌شوی؛ برای همین راضی نیستم که به خاطر من، به زحمت بیافتی. همین‌جا خداحافظی بکنیم، بهتر است.» او سپس سرش را را پایین آورد و با خنده ادامه داد: «مادرجان، هرچقدر که دلت می‌خواهد، مرا ببوس، چون من دارم به مهمانی خدا می‌روم!» او را بغل کردم و صورتش را غرق بوسه ساختم و پسرم براي هميشه به مهماني خدا رفت.»

دانش‌آموزِ معلّم
«نیّت‌علی پنج سال از من کوچکتر بود، امّا در زندگی درسهای بسیاری از او آموختم. او از همان ابتدای تحصیل، بچه‌ای درسخوان و باهوش بود. حتّی یادم هست که در حین تحصیل در مدرسه، برای همکلاسی‌هایش کلاس جبرانی می‌گذاشت و به آنها درس می‌داد و در کنار دانش آموزی، معلّمی را نیز تجربه می‌کرد.
او از همان ابتدا علاقه‌ي زیادی به معلّمی داشت و بارها از او شنیده بودم که می‌گفت: «جهان باغ است و معلّم باغبانش»!

همه‌مان خواهیم مُرد!
«یادم هست در سالهای جوانیِ نیّت‌علی، زمانی که هنوز او درس می‌خواند و به جبهه نرفته بود، یکی از روستاییان ما به شهادت رسید. با شنیدن خبر شهادت آن جوان، که با ما هم نسبت دوري داشت، خیلی ناراحت شدم و گریه کردم.
نیّت‌علی با دیدن اندوه و گریه‌ی من، ناراحت شد و گفت: «مادرجان، چرا گریه می‌کنی؟ مگر مقام و مرتبه‌ي بالای شهدا را نمی‌دانی؟! همه ما یک روزی خواهیم مُرد؛ پس چه بهتر که به واسطه شهادت در راه اسلام به دیدار خدا برسیم. این کجایش بد است و ناراحتی دارد؟!» انگار او در آن روز، شهادت خودش را پیش‌بینی می‌کرد و مرا برای آن روز بزرگ آماده می‌کرد تا در شهادتش بی‌تابی نکنم و غصّه نخورم. در روز تشییع جنازه‌اش، به یاد حرف‌های آن روز او افتاده بودم و سعی می‌کردم تا ناراحتی و اندوه خودم را کنترل کنم.»

عبادت خالصانه
«شهید جمشیدی بسیار با محبّت و مهربان بود. در حدود نه ماه زندگی مشترک با من، در نهایت خوشرویی و خوشخویی و ایمان و اخلاق و ادب رفتار می‌کرد. اوقات فراغتش را با قرائت قرآن و نهج البلاغه سپری می‌نمود و همیشه به من سفارش می‌کرد تا نمازها و عبادت‌هایم را با اخلاص انجام بدهم.
یکی از توصیه‌های همیشگی‌اش که در آخرین لحظات خداحافظی نیز فراموش نکرد و به من سفارش نمود، این بود که فرزندانمان را خوب و درست و الهی تربیت کنیم، من هم تا حد امکان در این زمینه تلاش کردم. امّا افسوس که او رفت و هرگز فرزندش را ندید، زیرا زمانی که او در جبهه بود، فرزندمان به دنیا آمد و وقتی که یک ماهه بود، پدرش شهید شد و نیّتعلی در آرزوی دیدار فرزند باقی ماند..»

رزمنده‌ی مجروح
«من و نیّت‌علی از دوران کودکی دوست و همبازی بودیم و خانه‌هایمان در همسایگی هم قرار داشت. ارتباط و دوستی ما عمیق و دائمی بود و همیشه همراه و همگام هم بودیم. این همراهی همچنان تداوم یافت و ما در جبهه‌های جنگ نیز، در کنار یکدیگر مشغول جهاد فی سبیل الله شدیم.
حدود یک ماه از حضورمان در جبهه گذشته بود که نیّت‌علی در یکی از درگیری‌ها مجروح شد. من و بقیّه‌ی دوستان به او اصرار می‌کردیم که برای مرخصی به خانه برود و بعد از کمی استراحت و بهبودی نسبی، دوباره به جبهه بازگردد. امّا او زیر بار نمی‌رفت و قبول نمی‌کرد و می‌گفت: «اگر من به خانه برگردم، شاید در آنجا اتّفاقات و مسائلی پیش بیاید که دیگر نتوانم به این زودیها به جبهه بیایم، برای همین، چند روزی در همین‌جا استراحت می‌کنم و خوب می‌شوم و دوباره در کنار شما با دشمن می‌جنگم.» مدّتی بعد از این اتّفاق بود که افتخار شهادت نصیبش شد.»

وصیّت شهید‌
«سپاس بى‌حدّ و حصر خداى را كه حيات و ممات كل هستى از اوست و درود بى‌پايان بر بزرگ‌ترين منجى عالم بشريّت، حضرت ختمى مرتبت محمّد6 و تحيّات بى‌شمار به روان پاك ائمه‌ی اطهار: و عترت پيغمبر خدا كه معلّم و مربّى جامعه‌ی بشريّتند.
خداوندا، مرا نيز از روندگان واقعى راه خود قرار ده چرا كه روندگان راه تو پيروزند. بنده‌ی حقيرِ تو، دست خالى به سوى تو آمده است و چيزى جز خروارها گناه و معصيت در خود احساس نمى كند. خداوندا، تو مى‌دانى كه تنها براى رضاى تو به اين مكان مقدّس كه از خاك آن نداى هزاران شهيدِ به خون تپيده و گلگون شده به گوش مى‌رسد، گام نهاده‌ام.
خداوندا، جهاد من به خاطر رضاى توست و به خاطر رضاى تو به اينجا آمده‌ام، نه به طمع بهشت و حور بهشتى و نه چيزى ديگر! تنها و تنها رضاى تو و خشنودى تو مرا به اينجا كشانده است. من هيچ چيزى ديگر جز رضاى تو نمى‌خواهم.
خداوندا، مى‌بينم كه هزاران بى‌گناه هر روز به خون آغشته مى‌شوند، دلم از غصه و درد پر شده است. مى‌خواهم گريه كنم. چكمه پوشان عليه ما متحد شده‌اند. «سنگ را بسته و سگ را باز كرده‌اند»، تا اينكه شكم كثيف خود را چون خفّاشانِ خون‌آشام، از خون عاشقان تو، پر كنند. امّا ما هيچ هراسى و هيچ بيمى از اين جنايتكاران نداريم. چرا كه خود در قرآنِ با حكمت فرموده‌اى از هيچ كسى و قدرتى و نيرويى هراس نداشته باشيد و تنها از من بترسيد. ما نيز هيچ هراسى از جنايتكاران نداريم.
خداوندا، تو خود فرموده‌اى كه: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» ما نيز در اين راه صبر و بردبارى كرديم و خواهيم كرد و از وطن و ناموس و دين خود دفاع خواهيم كرد.
گر مرد رهى، ميان خون بايد رفت از پاى فـتاده، سرنگــون بايد رفت
تو پای به راه در نِه و هیچ مـپرس خود راه بگويدت كه چون بايد رفت

خداوندا، به روان پاك محمّد6 رحمت فرست كه چه زيبا فرموده است: «اَلنّاس كُلّهم موتى اِلّا العالِمون وَالعالِمونَ كُلّهم موتى اِلّا العامِلون والعامِلونَ كُلّهم موتى اِلّا المُخلِصون والمُخلِصونَ عَلى خَطرٍ عَظيمٍ.»
بر مخلصون است خطر عظيم و بزرگ! و مخلصون هستند كه در برابر شدايد و سختی‌ها استقامت مى‌ورزند. و از فرمايش‌های مولا على7 است كه مى‌فرمايند: «بلا و امتحان براى دوستان و مقرّبان خداوند است.» خداوندا، تو را به احترام مقربان درگاهت، ما را از استقامت كنندگان در سختی‌ها قرار بده!»

  • ‌شناسه: 10
  • ‌بازدید: 51
  • تاریخ ایجاد: 1402/03/06 - 04:53:13
  • اشتراک‌گذاری:
  • وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)
دیدگاه شما برای ما مهم است
دوازده منهای چهار