دانشجوی شهید بهمن آقازاده
فرزند: ابراهیمدانشجوی: آمار، دانشگاه شیراز
تولد: 1344/12/02 روستای سولا، نمین
شهادت: 1366/10/28 جاده زنجان
در دوم اسفندماه سال 1344، خداوند به «حاج ابراهیم آقازاده» پسری عنایت نمود که اسمش را بهمن نهاد. او که ششمین فرزند خانواده بود، در فضایی مذهبی و مؤمن، در محیط پاک و با صفای روستای «سولا» از توابع شهرستان «نمین» بزرگ شد و پرورش یافت. پس از طی دوران کودکی، خانوادهی آنها به اردبیل مهاجرت نمود و بهمن تحصیلات ابتدایی خود را در این شهر آغاز کرد. درسش از همان ابتدا خوب بود و دوران پنج سالهی تحصیلی را با موفقیّت به پایان رساند و در سال 1359 وارد مدرسهی راهنمایی «جعفری اسلامی» شد و پس از سه سال، در خردادماه سال 1362 این مقطع را نیز با معدّل عالی تمام نمود.
بهمن که رفتن به مسجد را از دوران کودکی شروع کرده بود، از همان دوران، اهتمام ویژهای به خواندن نماز و قرائت قرآن داشت و همیشه از این بابت، الگویی برای سایر دوستان و هم سن و سالهایش محسوب میشد. وی با ثبت نام در هنرستان «شیخ بهایی» اردبیل، تحصیلات متوسّطه را در این هنرستان آغاز نمود و همزمان با تحصیل، به فعالیتّهای گسترده در پایگاه مسجد موسیبن جعفر7، روی آورد و با انجام برنامههای فرهنگی و مذهبی؛ نقش ویژهای در جذب نوجوانان و جوانان به این پایگاه ایفا نمود. امّا کمکم جنگ به روزهای حسّاس خود رسیده بود و بهمن دیگر فعّالیت در پایگاه را کافی نمیدانست و حضور در جبهه را اولویّتی بالاتر احساس مینمود. برای همین، پس از طیّ آموزشهای نظامی لازم، چندین نوبت عازم جبهههای جنگ شد و در طول این مدت، سه بار نیز بر اثر درگیری با دشمن مجروح گردید.
بهمن که همزمان با حضور در جبهههای جنگ، از درس و تحصیل نیز غافل نبود، پس از اخذ مدرک دیپلم، در کنکور سراسری نیز شرکت نمود و از رشتهی آمار دانشگاه شیراز پذیرفته شد اما حضور در دانشگاه جبهه، او را از رفتن به دانشگاه بازداشت و او در بیست و هشتم دی ماه سال 1366 به دریافت مدرک شهادت از دانشگاه عشق و حماسه مفتخر شد و در جادهی زنجان به پاسگاه قرهبلاغ، بر اثر تصادف خودرو در هنگام اعزام به منطقهی جنگی، به مقام شهادت رسید و پیکر پاکش در «بهشت فاطمه» اردبیل، در کنار سایر همرزمان شهیدش جای گرفت.
گزیدهای از دفتر خاطرات شهید
«در تاریخ 25/11/63 از اردبیل به تبریز و از آنجا به سوی جبهههای غرب کشور (پادگان ابوذر) عازم شدیم و به محض رسیدن به پادگان، خبر شروع عملیّات والفجر پنج را شنیدیم .... بالاخره نماز خواندیم و سوار ماشینها شدیم و ماشینها شروع به حرکت کرده و راهی جبهههای جنوب شدیم... نزدیکیهای ساعت 2 بعد از ظهر، به مقر لشکر، واقع در میان «بُستان» و «دشت آزادگان» رسیدیم .... نزدیکیهای نماز صبح بود که صدای اشک و ناله و نماز شب بعضی از برادران شنیده میشد وخداوند شاهد است که چهرههای ایشان مثل ماه میدرخشید. انگار همه می-دانستند که چند روز دیگر به لقاءالله خواهند پیوست. بالاخره فردای آن روز به کمک برادر فرامرز اکبری، فتحالله مرادی، و با هزار زحمت توانستیم انتقال خود را به گردان «علی اصغر» بگیریم...
فردا دستور آماده باش برای رفتن دادند و ما رفتیم در صفهای منظم خویش ایستادیم. برادر شهید مرادی که فرمانده گروهانمان بود، شروع به سخنرانی و نصایح نمودند و یک سلسله تذکّراتی در مورد عملیّات دادند. ایشان با سخنرانی آتشین خود، آتشی در دل بچهها پدیدار ساخت که بعداً اکثر ایشان در آتش عشق، سوختند و به سوی محبوب خویش شتافتند. بالاخره بعد از یک ساعت و نیم، برادر فرامرز اکبری که معاون گردانمان بود، آمدند و گفتند که امروز امتحان بود ولی فردا و یا پس فردا حتماً می رویم و بالاخره شب شد و نماز خواندیم و شام خوردیم و دعای توسل خواندیم. در وسط دعا، روحانی گردانمان شروع به سخنرانی کرد که همهی بچهها تحت تأثیر حرفهای ایشان قرار گرفتند و همگی با صدای بلند گریه و زاری نمودند. خدا اجرش بدهد. چنان روحیهای و چنان آتشی در دل بچهها جای داد که پس فردای آن روز، شعلهی آتش ایشان بعثیّون کافر را سوزاند ....»
***
«...بالاخره هفتمین روز شد. ساعت دو بعد از ظهر، اعلام به خط از جانب فرماندهی گردان داده، بعد از به خط کردن؛ برادر بنیهاشم فرمانده گردانمان جلوی برادران ایستاد و با یک سخنرانی خاضعانه و خاشعانه در روز روشن، همهی برادران را به گریه انداخت و روحیّهی برادران را چند برابر کرد... بالاخره قایقها یکی پس از دیگری وارد «هورالعظیم» میشدند و چون یکی از قایقها سوراخ شده بود، دو نفر از حاملان آن، به قایق ما وارد شدند. در این حال چون قایق ما بیش از حد ظرفیت نیرو سوار کرده بود، در اثر یک حرکت، قایق در آب فرو رفت و برادران یکی پس از دیگری در آب فرو رفتند. آب به قدری سرد و شور بود که بدن انسان از سوز سرما میسوخت. ما هرکدام در آب دست و پا میزدیم و هرکدام برای خویش کمک میخواستیم. عمق آب 3 متر بود و چون مهمّات بسته بودیم و تا اندازهای سنگین بود، میخواست که ما را به زیر آب ببرد؛ از طرفی جلیقهی نجات ما را به روی آب میکشید. به همین جهت، گاهی به زیر آب میرفتیم و آب میخوردیم و گاهی هم بر اثر دست و پا زدن، بر روی آب میآمدیم. بالاخره هر طوری که بود، دیگر قایقها آمدند و برادران حامل آنها تمام برادران را از آب نجات دادند.
بعد از 5 دقیقهای ما وارد آبهای عراق شده بودیم و داشتیم جزایر مجنون را دور میزدیم و به منطقهی عملیّاتی میرفتیم تا بتوانیم جزایر را به طور کامل به محاصرهی خود درآوریم. در این بین، عراقیها را میدیدم که به محض دیدن نیروهای ما فرار میکردند و صدای پارس سگهایشان لحظهای قطع نمیشد. بدبختها آن قدر ترسیده بودند که جرأت مقابله با ما را نکردند و فرار را بر قرار و مقابله ترجیح میدادند. بالاخره شب را با آن سوز و درد به نزدیکیهای صبح رساندیم و جزایر را به طور کامل دور زده و بر روی جادهی بصرهي بغداد پیاده شدیم...»
***
«برادران اکثراً گرسنه شب را به روز و روز را به شب میرساندند. نان خشک هم کمتر به دست میآمد. یک لیوان برنج را برای چهار نفر میدادند. ما همهی اینها را به خاطر شرکت در عملیّات قبول میکردیم و هیچ به فکر شکممان نبودیم ....شب ساعت 8 رسیدیم به یک جایی که تنها از آن راه میتوانستیم به جزایر مجنون نفوذ کنیم ...
در روی جاده، به ستون یک به سوی شهرکی پیادهروی کردیم. بعد از ساعتی به شهرک رسیدیم و در جلوی شهرک (به فاصلهی 400-500 متری) سنگر گرفتیم و برادر بنیهاشم، فرمانده گردانمان گفتند که بعد از کندن سنگر، استراحت کنید که شب عملیّات بزرگی در پیش داریم. همه برادران گردان اسلحه داشتند، جز برادرانی که سوار قایق ما بودند... در این هنگام، دو تا هلیکوپتر عراقی در بالای سر ما ظاهر شدند و شروع به موشک بستن ما نمودند. چون ما اسلحه نداشتیم، بلند شدیم که آیا برادران آرپیجی زن میتوانند آنها را بزنند یا نه. خلبان از این فرصت استفاده کرد و موشکی به سوی ما انداخت و من چون آتش موشک را دیدم که به سوی ما شلیک شد، فوراً تقی را گرفتم و زدم به سنگر. موشک درست از نیم وجبی ما رد شد و دو متری عقبتر از ما به زمین اصابت کرد. بالاخره با تقی قرار گذاشتیم که هر طوری باشد، باید برویم و اسلحهای گیر بیاوریم. بالاخره در زیر رگبار آتش دشمن، توانستیم بعد از کمی جستجو، دو تا «کلاش» عراقی که پر از گرد و غبار بود پیدا کنیم....
عراقیها نزدیکتر میشدند. البته با حالت زنجیری، هجومی و منظّم. معاون دوم گروهان (برادر شهید رفیع مخوفی) به عقب برگشت و فرمانده گروهان (برادر شهید مرادی) را آورد و به او گفت که اینجا دارند به ما میرسند ولی ما نمیدانیم که اینها عراقی هستند یا ایرانی؟ بالاخره برادر فوق رفت به جلو و شروع به ایست دادن نمود. ولی نامردها برادر فوق را هدف قرار دادند و قلب سبک و پاکش را شکافتند و او را به خاک و خون و لقاء الله نشاندند. او به من و تقی خیلی علاقه داشت. به خدا قسم اگر چشمانم را میخواست، میدادم... بعد از شهید شدن برادران، آتش خشم و قصاص، سر تا پای وجودمان را گرفت و شروع به تیراندازی نمودیم. در این هنگام به خداوند قسم بارانی از گلوله به سوی ما که 10 تا 15 متری آنها بودیم، شروع شد. بالاخره ما با این نفرات کم توانستیم حدود یک ساعتی در مقابل این چنین لشکر عظیمی ایستادگی کنیم. من با چشمان خودم میدیدم که عراقیها زخمیهای خودشان را با کامیون از منطقه دور میکردند. آری، برادران یکی یکی به سوی خدا میرفتند. برادری که دوشادوش من میجنگید، یک تیر به سینهاش اصابت کرد و من دیدم برادر فوق آرام به سوی من پرت میشود و من از جای خودم رفتم کنار و برادر فوق به آرامی به روی زمین افتاد و جان به جان تسلیم کرد. در این هنگام دلیرمردی که هم سن بنده بود، از عقب آمد و چون امدادگر بود؛ شروع به پانسمان برادران زخمی نمود و چون مهمات ما داشت تمام میشد، برادر فوق مهمّات خودش را در بین برادران پخش نمود. به طوری که از 5 خشاب، دو تا من گرفتم و یکی را به تقی انداختم و یکی را خودم برداشتم...
تانکهای دشمن نیز وارد عمل شدند و به سرعت به سوی ما پیشروی کردند. تازه خمپارههایشان نیز شروع به انهدام نیروی ما کردند. بدتر از همه، هلیکوپترهای دشمن بالای سر ما بودند. ما هم اصلاً به زنده ماندنمان فکر نمیکردیم و فقط میخواستیم که اسیر دشمن نشویم. به خداوند قسم در آن زمان و در آن لحظه، به تشییع جنازهام فکر میکردم و به خودم میگفتم که من هم شهید خواهم شد و اصلاً امکان برگشتن و زنده ماندن از این صحنه را ندارم...
مهمّات رفته، رفته تمام میشد، وگرنه به خداوند قسم اگر مهمّات بود، عراقیها حتّی یک قدم پیشروی نمیکردند. زیرا بچهها با آغوش باز و با حالت خندان در مقابل دشمن میایستادند و هنگام شهادت، «یاحسین» و «یا زهرا» را به زبان جاری میساختند. در آن لحظه، در جایی قرار گرفته بودیم که عراقیها از سه طرف به ما تیراندازی میکردند و حدوداً هفت نفر بودیم که چهار نفرمان تیر خوردند و فقط از چهار نفر، یک نفر توانست خودش را به عقب برگرداند و بقیه شهید و اسیر شدند. سه نفر دیگر که سالم مانده بودیم، با ارائهی تاکتیکهای رزمی به سوی عقب باز میگشتیم...بالاخره در پشت جادهی بصره- بغداد که اولین خط درگیری بود، توانستم خودم را در یکی از سنگرهای دوستم که با دستانش کنده بود، جای دهم و از آنجا به مبارزه با دشمن پرداختیم. اسلحه را به رگبار گذاشتم و شش، هفت نفری را که در میان دو تانک پیشروی میکردند، هدف قرار دادم و به خواست خدا، اکثر آنها به درک واصل شدند... بهمن آقا زاده 20/1/63»
وصيّت نامه
«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا»
«... اى برادر و اى خواهر مسلمان و آزاده، امروز بار ديگر تاريخ ورق خورده و تاريخ اسلام تكرار گرديده است و حسين زمان ندا مىكند: «هَل مِن ناصِرُ يَنصُرنى» آيا كسى هست كه مرا و اسلام را يارى كند؟ مرحبا به ملّت ايران كه امامشان را تنها نگذاشتند و به دشمن اجازه ندادند كه بر سرزمين ايران و اسلام و قرآن مسلط شوند. مسلّماً اينان تا رمق در جان دارند و تا خون در رگهايشان جارى است، از اسلام و قرآن مراقبت بيشتر و بهتر از قبل خواهند كرد و كربلا و قدس را از چنگ دژخيمان ستمگر آزاد خواهند ساخت...
برادرجان، امروز وظيفهی ما حفظ آبروى قرآن و اسلام و حفظ آبرو و حيثيّت جان و مال و زن و فرزند مىباشد....آرى، برادر و خواهر مىدانم كه خون شهيدان راه حق و حقيقت را پايمال نخواهيد كرد. خدا را شكر كه ملّت ما آگاه و هوشيار و بيدار بوده و خواهند بود. ابرجنايتكاران اين را بدانند هرچند كه آنها عمّالهايشان تا بُن دندان مسلّح هستند، ما هم سلاحی به مراتب بزرگتر و مهمتر از سلاح آنان داريم كه هيچ كدام از آنها ندارند و آن ايمان ماست. پس برادر و خواهران، بر ماست كه در حفظ اين سلاح در وجود خويشتن كوشا باشيم و با نفس خود مبارزه نماييم و تهذيب نفس كنيم تا فردى متّقى و پرهيزكار شده و در دژ محكم توحيد، هميشه در پناه خداوند باشيم و هيچگونه آسيب و صدمهاى از ناحيهی دشمنان بر ما كارساز نباشد و بتوانيم به اهداف خود که آزادى كربلا و قدس است، نايل شويم....
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى
دل ز تنهايى به جان آمـد، خدايا همدمى
آدمـى در عالم خاكــى نمىآيد به دست
عالمى ديگر ببايد ساخت، و از نو آدمى »
- شناسه: 1
- بازدید: 183
- تاریخ ایجاد: 1402/03/05 - 17:22:42
- آخرین ویرایش: 1402/03/06 - 04:19:16
- اشتراکگذاری:
- وارد کردن نام، ایمیل و پیام الزامی است. (نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد)